<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنیای آدمها</title>
<link>http://golmarjoon.blogfa.com/</link>
<description>ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Dec 2009 12:52:56 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>غرغر</title>
<link>http://golmarjoon.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>نمی دونم چرا این سرویس پروایدر اینترنت شرکت وبلاگ ها رو
بسته. در نتیجه هیچ وقت تو شرکت نمی شه وبلاگ خوند یا نوشت. البته این یه
خوبی محسوب می شه واسه من که بچه های شرکت به کارشون برسن به جای وبلاگ
نوشتن و یه بدی هم هست که هر وقت 100 سال یه بار دلم می خواد چیزی بنویسم
امکانش نیست. وقتی هم که میای خونه انقدر خسته هستی و از هر چی کامپیوتره
بیزار که نخوای بری سراغ کامپیوتر. تازه بحث 100 جور کارای خونه و شام
پختن و اینا هم هست!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-----------------------------------&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سه روز آینده تعطیلیه. اول اول جلسه ای داشتیم تو دوبی که
قرار بود تو این تعطیلات بریم. بعد چون بلیط دوبی گیر نمیومد انداختیمش
وسط هفته دیگه گفتیم خوب بریم شمال. حالا امروز صبح که قرار بوده ظهرش راه
بیافتیم بابا زد زیر همه چیزو گفت نمی ریم. هرچند جعفر به نظر خوشحالم شد
از این خبر اما من حسابی حالم گرفته. موندم 3 روز تو خونه میخوایم چی کار
کنیم. بعد از 3 هفته که از صدقه سر دوره های کسپرسکی و نمایشگاه های مختلف
حتی یه روز تعطیل نداشتم دلم به این چند روز خوش بود که با حالگیری شروع
شده فعلا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا که دید چقدر تو ذوقم خورده زنگ زد و گفت بیاید بریم فردا
صبح. می دونم بخاطر من می گه. اصلا دوست ندارم برم. مخصوصا وقتی می بینم
تو جمعی که قراره برن تنها کسی که دوست داره بره منم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;----------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای شما دو تا:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من حق قضاوت ندارم. خیلی هم در جریان چیزی نبودم. از درست و
غلط بودن هم خیلی سر در نمیارم. بهتره بگم فقط چون هر دوتون مثل قصه های
شاهپری هستین، دوست داشتم آخر قصتون مثل قصه شاهپریا باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دنیای واقعی از تصور ما خیلی خشن تره. شاید من خیلی کله خرم
که همیشه خواستم ثابت کنم هر چی دنیا نمی خواد بشه واسه من می شه! اما تو
آرزوهام دوست داشتم شما هم اینو به دنیا ثابت کنین. نمی دونم شاید واسه
اینه که کنار شما خیلی خوش می گذره و وقتی با همید پر از حس مثبت و خوشم. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حق قضاوت و یا نصیحت ندارم. فقط می تونم بگم کمکی از دستم بر
میاد؟ من واقعا از صمیم قلب دوست دارم کمک کنم. حتی اگر می تونم گوشی برای
شنیدن باشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;---------------------------------&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی وقتا از ای دنیا بدم میاد. چقدر همه چیز کثیف شده. از روابط کاری گرفته تا عمیق ترین روابط انسانی.  دورو برم هر روز چیزهایی می شنوم که فقط باعث می شه بیشتر از قبل تعجب کنم. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همش باید بترسی که آدما قدر محبت کردنت رو می دونن یا می خوان
سوار کولت بشن؟ از اون طرفم دلت نمی خواد پادگان بسازی از دنیای اطرافت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همینه که هر صبح شاد و سرحال می رم سر کار و اکثر روزا عصبی و
بی انرژی بر می گردم. نه تنها قدر لطفت رو نمی دونن، انتظارات عجیب غریب
هم دارن. مردم یاد گرفتن صادقانه تلاش نکنن، از اندازه ای که باید کمتر
زحمت بکشن و همیشه هم طلبکار باشن. همینه کهچشم باز می کنی می بینی اگه خودت دلت برای کاری نسوزه هیچ کس دیگه ای هم دلش نمی سوزه! این آدم رو خسته می کنه. خیلی خسته... &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 12:52:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golmarjoon&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>golmarjoon</dc:creator>
<guid>http://golmarjoon.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غرغر</title>
<link>http://golmarjoon.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>نمی دونم چرا این سرویس پروایدر اینترنت شرکت وبلاگ ها رو بسته. در نتیجه هیچ وقت تو شرکت نمی شه وبلاگ خوند یا نوشت. البته این یه خوبی محسوب می شه واسه من که بچه های شرکت به کارشون برسن به جای وبلاگ نوشتن و یه بدی هم هست که هر وقت 100 سال یه بار دلم می خواد چیزی بنویسم امکانش نیست. وقتی هم که میای خونه انقدر خسته هستی و از هر چی کامپیوتره بیزار که نخوای بری سراغ کامپیوتر. تازه بحث 100 جور کارای خونه و شام پختن و اینا هم هست!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-----------------------------------&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سه روز آینده تعطیلیه. اول اول جلسه ای داشتیم تو دوبی که قرار بود تو این تعطیلات بریم. بعد چون بلیط دوبی گیر نمیومد انداختیمش وسط هفته دیگه گفتیم خوب بریم شمال. حالا امروز صبح که قرار بوده ظهرش راه بیافتیم بابا زد زیر همه چیزو گفت نمی ریم. هرچند جعفر به نظر خوشحالم شد از این خبر اما من حسابی حالم گرفته. موندم 3 روز تو خونه میخوایم چی کار کنیم. بعد از 3 هفته که از صدقه سر دوره های کسپرسکی و نمایشگاه های مختلف حتی یه روز تعطیل نداشتم دلم به این چند روز خوش بود که با حالگیری شروع شده فعلا.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بابا که دید چقدر تو ذوقم خورده زنگ زد و گفت بیاید بریم فردا صبح. می دونم بخاطر من می گه. اصلا دوست ندارم برم. مخصوصا وقتی می بینم تو جمعی که قراره برن تنها کسی که دوست داره بره منم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;----------------------------------&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برای شما دو تا:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من حق قضاوت ندارم. خیلی هم در جریان چیزی نبودم. از درست و غلط بودن هم خیلی سر در نمیارم. بهتره بگم فقط چون هر دوتون مثل قصه های شاهپری هستین، دوست داشتم آخر قصتون مثل قصه شاهپریا باشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دنیای واقعی از تصور ما خیلی خشن تره. شاید من خیلی کله خرم که همیشه خواستم ثابت کنم هر چی دنیا نمی خواد بشه واسه من می شه! اما تو آرزوهام دوست داشتم شما هم اینو به دنیا ثابت کنین. نمی دونم شاید واسه اینه که کنار شما خیلی خوش می گذره و وقتی با همید پر از حس مثبت و خوشم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;حق قضاوت و یا نصیحت ندارم. فقط می تونم بگم کمکی از دستم بر میاد؟ من واقعا از صمیم قلب دوست دارم کمک کنم. حتی اگر می تونم گوشی برای شنیدن باشم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;---------------------------------&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعضی وقتا از ای دنیا بدم میاد. چقدر همه چیز کثیف شده. از روابط کاری گرفته تا عمیق ترین روابط انسانی.  دورو برم هر روز چیزهایی می شنوم که فقط باعث می شه بیشتر از قبل تعجب کنم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;همش باید بترسی که آدما قدر محبت کردنت رو می دونن یا می خوان سوار کولت بشن؟ از اون طرفم دلت نمی خواد پادگان بسازی از دنیای اطرافت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همینه که هر صبح شاد و سرحال می رم سر کار و اکثر روزا عصبی و بی انرژی بر می گردم. نه تنها قدر لطفت رو نمی دونن، انتظارات عجیب غریب هم دارن. مردم یاد گرفتن صادقانه تلاش نکنن، از اندازه ای که باید کمتر زحمت بکشن و همیشه هم طلبکار باشن. همینه که چشم باز می کنی می بینی اگه خودت دلت برای کاری نسوزه هیچ کس دیگه ای هم دلش نمی سوزه! این آدم رو خسته می کنه. خیلی خسته...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 12:51:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golmarjoon&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>golmarjoon</dc:creator>
<guid>http://golmarjoon.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوبه آدم کسی باشه که دیگران زمان خنده به یادش باشن!</title>
<link>http://golmarjoon.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>&lt;meta content=&quot;text/html; charset=utf-8&quot; http-equiv=&quot;Content-Type&quot; /&gt;&lt;meta content=&quot;Word.Document&quot; name=&quot;ProgId&quot; /&gt;&lt;meta content=&quot;Microsoft Word 11&quot; name=&quot;Generator&quot; /&gt;&lt;meta content=&quot;Microsoft Word 11&quot; name=&quot;Originator&quot; /&gt;&lt;link href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\G7B2C~1.BAH\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=&quot;File-List&quot; /&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
 &lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Font Definitions */
 @font-face
	{font-family:Tahoma;
	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;}
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-update:auto;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin-top:0in;
	margin-right:0in;
	mso-margin-bottom-alt:auto;
	margin-left:0in;
	text-align:right;
	line-height:150%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:10.0pt;
	mso-bidi-font-size:12.0pt;
	font-family:Arial;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-bidi-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
p
	{margin-top:0in;
	margin-right:0in;
	mso-margin-bottom-alt:auto;
	margin-left:0in;
	text-align:right;
	line-height:150%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:10.0pt;
	mso-bidi-font-size:12.0pt;
	font-family:Arial;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-bidi-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:8.5in 11.0in;
	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in;
	mso-header-margin:.5in;
	mso-footer-margin:.5in;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right; direction: ltr; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;این نوشته ها من رو یاد رضا می ندازه. عجییییییییییییییییییییییب&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;u1:WordDocument&gt;
  &lt;u1:View&gt;Normal&lt;/u1:View&gt;
  &lt;u1:Zoom&gt;0&lt;/u1:Zoom&gt;
  &lt;u1:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;u1:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;u1:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/u1:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;u1:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/u1:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;u1:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/u1:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;u1:Compatibility&gt;
   &lt;u1:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;u1:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;u1:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;u1:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;u1:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/u1:Compatibility&gt;
  &lt;u1:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/u1:BrowserLevel&gt;
 &lt;/u1:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;u2:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;  &lt;/u2:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس
يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند. 
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد
وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون
مهرداده، الان وکيله.  &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;line-height: 14.4pt;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;يکى از بچه‌ها از ته کلاس
گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;line-height: 14.4pt;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt; ----------------------------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده
بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست. 
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود.
يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt; ----------------------------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که
نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى
دارد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به
وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ
نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت
يونس مى‌پرسم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود
چى؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 14:09:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golmarjoon&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>golmarjoon</dc:creator>
<guid>http://golmarjoon.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل بستن درد داره! حتی اگه به ماشین باشه!</title>
<link>http://golmarjoon.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>1. ماتیزم رو فروختم. چقدر جالبه که آدم حتی می تونه به ماشینشم دل ببنده... با اینکه یه دونه دیگه جاشو گرفته اما تمام دیروز یه چیزی داشت گلوم رو فشار می داد. انگاری بغض بود. سعی کردم منطقی باشم. حتی خداحافظی هم نکردم با ماشین نازنینم. اسمش شعف بود. خدا کنه دوستش داشته باشن صاحبای جدیدش...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2. اخراج کردن واقعا کار سختیه. تو 1 ماه گذشته 2-3 بار صداش کردم که کارو تموم کنم اما هر بار نتونستم. آخر سر هم بابا صحبت کرد. اصلا فکر نمی کردم انقدر سخت باشه. منطقا همه چیز نشون می داد که باید اخراج بشه و من هر بار جرات نکردم. فکر کنم این کار از اون کاراییه که خیلی تجربه می خواد...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3. حال جسمیم بده. ضعف شدید، تب و لرز، صدای گرفته، سرگیجه و کلی از این چیزا. از صبح هم کلی آدم اومدن واسه استخدام باهاشون مصاحبه کردم. هر لحظه احساس می کنم الانه که بیافتم. امان از این وجدان الکی کاری!!!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 14:40:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golmarjoon&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>golmarjoon</dc:creator>
<guid>http://golmarjoon.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست</title>
<link>http://golmarjoon.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>یک نفر نمی تونه همیشه آدم رو خوشحال کنه. واسه همینه که آدم نیاز به دوست داره...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 17:28:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golmarjoon&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>golmarjoon</dc:creator>
<guid>http://golmarjoon.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چطور باید باور کنم؟</title>
<link>http://golmarjoon.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;چطور باید باور کنم حامد؟ چطور؟ تو رفتی اونم انقدر بی خبر... بگم خدا دوستت داشت که زود تورو برد یا بگم ما بدشانس بودیم که دیر پیدات کریم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شنیدن صدای استاد که مثل همیشه با آرامش و شمرده مرگ تورو تعریف می کرد واقعا عذاب آور بود. ای کاش می شد حقیقت نداشت. هنوز باورم نمی شه. به گالریت که سر میزنم غم همه وجودم رو می گیره و اشک تمام دیدم رو می گیره. چرا آخه؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;همش تو سرم یاد حرفها و درد دلات می افتم.... چقدر تنها بودی، چقدر زندگی سختی داشتی و با همه اینها چقدر مهربون بودی. رفتنت برام قابل هضم نیست. یادم نمی ره که روز عروسی ما جقدر در حق ما لطف کردی... یادم نمی ره که شب قبل عروسی زنگ زدی گفتی گل مر خیلی داره بارون میاد. فردا نمی شه با این وضع باغ رفا. همه عکساتونو مجبوریم تو آتلیه بگیریم. بعد که حال گرفته من رو دیدی گفتی من شما دو تا رو خیلی دوست دارم... تا صبح دعا می کنم که آسمون آروم شه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حامد آسمون برای ما آروم شد... دم در آرایشگاه گفتی دیدی عروس خانم؟ دیدی خدا چقدر دوستت داره؟ دیدی دعا کردیم خدا بهمون گوش کرد؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آره حامد خدا به حرفت گوش کرد...خدا صدای ناله های تنهایی تو رو شنید، خدا صدای غصه های تورو شنید و نتونست غم تورو تحمل کنه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من عاشق هدیه ای هستم که روز تولدم بهمون دادی. تو واقعا فرشته بودی حامد. روحت شاد... تورو خدا بخند...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن: حامد باباخانی، عکاس و فیلم بردار مراسم عروسی ما در اثر تزریق اشتیاه آمپول در یک درمانگاه فوت کرد. یاد و خاطره اش هرگز از ذهن من و جعفر بیرون نمی ره.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 15:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golmarjoon&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>golmarjoon</dc:creator>
<guid>http://golmarjoon.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادی از دوستی قدیمی</title>
<link>http://golmarjoon.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>
&lt;link rel=&quot;File-List&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\GBAHRI~1.000\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; /&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
 &lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:595.3pt 841.9pt;
	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt;
	mso-header-margin:35.4pt;
	mso-footer-margin:35.4pt;
	mso-paper-source:0;
	mso-gutter-direction:rtl;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
	mso-para-margin:0cm;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آقای
رضازاده از اون مردای نازنین روزگاره. هر بار که می بینمش و یا باهاش صحبت می کنم
کلی انرژی می گیرم. واقعا خوشحالم که دیروز بعد دیدن ایمیل های 2-3 سال گذشته ام
یاد آقای رضازاده کردم و براش ایمیل زدم. چون در کمال ناباوری دیدم ایرانه و
بلافاصله قراری گذاشتیم تا همدیگه رو ببینیم. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;واقعا
برای مواقعی که آدم می ترسه تو باتلاق روزمرگی غرق بشه این آدم معجزه می کنه. باعث
می شه بی پروا بلند پروازی کنی و بهترین ها رو بخوای و برای لحظه ای باور کنی. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یادم نمی
ره سر کلاس درس شیوه ارائه مطالب عملی به ما گفت که ویژن زندگیتون رو روی یه برگه
بنویسید و همیشه همراه خودتون داشته باشید. اینجوری هم هر چند وقت یه بار می
خونیدش و هم واسه رسیدن بهش اقدام می کنید و هم هر چند وقت یه بار ویرایشش می کنید
یا دقیق تریش می کنید. امروز که دیدمش هنوز اون برگه توی جیبش بود. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یکی از
خوبی های آقای رضازاده اینه که می تونی براش از هر دغدغه ای حرف بزنی و اون کمکت
می کنه تا باز بینیش کنی و موشکافیش کنی. امروز کلی راجع به این روزها و اوضاع و
احوال حرف زدیم. گفتم که یه روزی قلبم واسه خاک و وطنم می زده اما امروز احساس می
کنم تو اینجا داره به شعورم توهین می شه. چرا باید چرخی رو بچرخونم که مال اونیه
که داره از پشت بهم شلاق می زنه. این دغدغه مشترک بود. ولی جالب اینجا بود که اون
رفت سراغ اینکه به نظرت با حرفه تو چطور می شه کمک کرد که از این قضایا خلاصی پیدا
کرد یا حداقل 20 سال دیگه کسی نتونه همچنی کاری کنه. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;چه دید
قشنگی... این استرس ها نگذاشته بود تو این مدت اصلا فکری کنیم به اینکه حالا چه می
شه کرد که دیگه اینطور نشه. ما خیلی هنر کرده بودیم به فکر خودمون بودیم. خود من به
رفتن از ایران فکر کرده بودم. بی تفاوت به بقیه آدما!&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نمی دونم
شاید اونهم راجع به گپایی که می زنیم نظرش عین من باشه و اونهم فقط گاهی از تکرار
زندگی فرار می کنه و طور دیگه ای دنیا رو می بینه. اما هر چی که هست واقعا آرزو می
کنم همیشه دوستانی داشته باشم که من رو از تکرار خارج کنن و کمک کنن که به آرزو
هام فکر کنم. چون مطمئنا همین آرزوها هستن که من رو بلند پرواز می کنن و رشد می
دن. آدمهایی مثل آقای رضازاده حداقل دورو بر من کم هستن. اما از صمیم قلبم دلم می
خواد که اگر کمیتشون کمه حتما کیفیتشون زیاد باشه. به خداااااااا قسم!&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 17:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golmarjoon&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>golmarjoon</dc:creator>
<guid>http://golmarjoon.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه عسل</title>
<link>http://golmarjoon.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>اینجا طبقه یازدهم هتل آتلانتیس، بر روی جزیره مصنوعی نخل جمیرا تو دوبی. یه نمای زیبا از دریای بیکران...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا همه چیز برای یه آرامش کامل فراهمه. آبی دریا، غروب خورشید، زندگی آروم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا عمیقا شکرت!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 04 May 2009 16:05:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golmarjoon&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>golmarjoon</dc:creator>
<guid>http://golmarjoon.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کنار گود نشسته می گه لنگش کن!</title>
<link>http://golmarjoon.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>ایسنا: زهرا سجادی، معاون آموزشی و پژوهشی مرکز امور بانوان و
خانواده‌ی ‌ریاست جمهوری، در نخستین همایش علمی ـ پژوهشی &quot;درآمدی بر
کارنامه‌ی نظام جمهوری اسلامی&quot; که روز دوشنبه، ۱۲ اسفند در تهران برگزار
شد، مشکل اصلی در مسائل مربوط به زنان را در بخش &quot;شاخص‌های کیفی و تحلیلی&quot;
دانست. او در توضیح این شاخص‌ها به مواردی همچون &quot;عفاف، دینداری و
خودباوری&quot; اشاره کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سجادی با توجه به رشد آمار پذیرفته‌شدگان زن در موسسات آموزش عالی، این
رشد را از آن جهت که باعث ایجاد بحران در عرصه‌ی اشتغال می‌شود،
نگران‌کننده توصیف کرد. او با اشاره به &quot;فشارهای روحی، روانی و اجتماعی
حاصل از این روند، دولت را ملزم به &quot;ایجاد حد و حدود&quot; در پذیرش دختران به
موسسات آموزش عالی دانست. با این حال سجادی توضیح نداد که منظورش از
فشارهای یاد شده چیست.&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;معاون آموزشی و پژوهشی مرکز امور بانوان و خانواده ‌ریاست جمهوری در
ادامه، اشتغال و حضور زنان در بخش‌هایی غیر از پزشکی و آموزشی را غیرضروری
دانست. &lt;/div&gt;
&lt;div&gt; &lt;/div&gt;
&lt;div&gt;او گفت: «به عنوان مثال، زنان در بخش فنی و مهندسی می‌توانند از درون
خانه خدماتی به جامعه ارائه کنند، بنابراین پیشنهاد ایجاد مشاغل خانگی از
سوی مرکز امور بانوان و خانواده‌ی ‌ریاست جمهوری مطرح شده تا زمینه‌ی حضور
غیررسمی و انتخابی زنان را در اجتماع فراهم کنیم.»&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;سجادی سپس با تأکید بر این که &quot;در اسلام تامین اقتصادی خانواده ‌بر
عهده‌ی مرد گذاشته شده و زنان وظیفه‌ی تربیت فرزندان را بر عهده دارند&quot;،
افزود: «جایگاه رشد فعالیت زنان در جامعه فراهم است، اما خدا آن را از زن
به عنوان تکلیف و مسوولیت نمی‌خواهد.»&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;سخنان زهرا سجادی در حالی عنوان می‌شود که طرح سهمیه‌بندی برخی از
رشته‌های دانشگاهی در دستور کار دولت نهم بوده است و با طرح &quot;بومی سازی&quot;
تحصیل دختران، گام‌هایی در راستای ممانعت از حضور دختران شهرستانی در
دانشگاه‌های بزرگ غیرمحلی برداشته شده است. &lt;/div&gt;
&lt;div&gt; &lt;/div&gt;
&lt;div&gt;این طرح با مخالفت گروه‌های مختلف هوادار حقوق زنان مواجه شده، زیرا
آن را محدودسازی امکانات دختران در تحصیل و مانعی در برابر جابه‌جایی،
تحرک و تجربه‌ی اجتماعی آنها می‌دانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من موندم این خانم نمی خواد خودش کار کنه به بقیه چی کار داره؟ انقدر کفرم گرفت از حرفاش!!! یکی نیست بگه ابله تو فکر کردی چطور می شه یه زندگی با این همه خرج و مخارج رو یه مرد تنهایی بچرخونه؟ هیچ وقت فکر کردی که امثال ما بی کار بودن رفتن 18 سال درس خوندن؟ هیچ وقت رفتی بچرخی ببینی چند تا خانم مهندس داریم که سمت های کلیدی دارن تو این مملکت؟ هیچ وقت رفتی تو دانشگاه ها ببینی اوضاع درس خوندن خانم ها چطوره؟ هیچ وقت به مغزت فشار آوردی که چرا مثلا تو تمام دنیا اینهمه کشور پیشرفته خانمها کار می کنن و سمت های مهم مملکتی دارن؟&lt;br /&gt;آخه من موندم این خودش مگه خانم نیست داره کار می کنه؟ پس مرض داره داره کار می کنه؟ چرا تا به حال خودش نرفته بشینه تو خونه؟ این آدمها واقعا من رو عصبی می کنن. یه کشوری مثل افغانستان وزیر زن داره تو کابینه اش بعد ما یه مشت آدم بی فکر داریم که فکر می کنن لطف کردن اگه ما رو بفرستن تو خونه!!! خیلی دلم می خواد یه بار این آدم رو ببینم و استدلالش رو بشنوم!&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 03 Mar 2009 12:08:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golmarjoon&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>golmarjoon</dc:creator>
<guid>http://golmarjoon.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ در خاندان فیروزی تکرار می شود</title>
<link>http://golmarjoon.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>اصولا تو خانواده مادری من معمولا اینطوریه که یه اتفاق در تمام خانواده یه جا می افته. مثلا تو سال های 57 تا 59 دایی بزرگم، دایی وسطی، خاله کوچیکه همه بچه دار شدن. بعد دیگه خبر ویژه ای نبود تا باز یهو تو سال 62- 63 دایی بزرگم، دایی وسطی، خاله کوچیکه و مامان من بچه دار شدن. یعنی ما 5 تا بچه هم سن هستیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این فقط راجع به تولد بچه نیست. مثلا تو ازدواج هم همینطوره: تو سال های حدود 74-75 بچه دایی بزرگه، بچه دایی وسطی، بچه خاله کوچیکه و بچه خاله وسطی ازدواج کردن. بعد تا سال 79-80 از ازدواج خبری نبود تو خانواده تا اینکه به بچه دیگه دایی بزرگه، دو تا از بچه های دایی وسطی، یه بچه خاله کوچیکه ازدواج کردن. اینا سر بچه دار شدن هم همین تاریخ رو تکرار کردن. هیچ خبری از بچه تو فامیل نبود تا یه دفعه تو سال 84-85 دختر دایی وسطی، پسر دایی وسطی، پسر دایی بزرگه، دختر دایی بزرگه، دختر خاله کوچیکه همه یه بچه به دنیا آوردن!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا باز دوباره تاریخ داره تو خانواده فیروزی (خانواده مادری من) تکرار می شه. تو سال 86-87 یکی از بچه های دایی بزرگه و یکی از بچه های دایی وسطی ازدواج کردن و حالا تو 15 روز آخر سال 87 هم من و دختر خاله کوچیکه و احتمالا دختر دایی کوچیکه ازدواج می کنیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;انقدر این روند به صورت ناخودآگاه تو فامیل تکرار می شه که همه فامیل اون رو به عنوان یه اصل تو خانواده پذیرفتند و همه می گن بازم تاریخ داره تو خانواده فیروزی تکرار می شه!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Feb 2009 16:02:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golmarjoon&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>golmarjoon</dc:creator>
<guid>http://golmarjoon.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
