چطور باید باور کنم حامد؟ چطور؟ تو رفتی اونم انقدر بی خبر... بگم خدا دوستت داشت که زود تورو برد یا بگم ما بدشانس بودیم که دیر پیدات کریم؟
شنیدن صدای استاد که مثل همیشه با آرامش و شمرده مرگ تورو تعریف می کرد واقعا عذاب آور بود. ای کاش می شد حقیقت نداشت. هنوز باورم نمی شه. به گالریت که سر میزنم غم همه وجودم رو می گیره و اشک تمام دیدم رو می گیره. چرا آخه؟
همش تو سرم یاد حرفها و درد دلات می افتم.... چقدر تنها بودی، چقدر زندگی سختی داشتی و با همه اینها چقدر مهربون بودی. رفتنت برام قابل هضم نیست. یادم نمی ره که روز عروسی ما جقدر در حق ما لطف کردی... یادم نمی ره که شب قبل عروسی زنگ زدی گفتی گل مر خیلی داره بارون میاد. فردا نمی شه با این وضع باغ رفا. همه عکساتونو مجبوریم تو آتلیه بگیریم. بعد که حال گرفته من رو دیدی گفتی من شما دو تا رو خیلی دوست دارم... تا صبح دعا می کنم که آسمون آروم شه...
حامد آسمون برای ما آروم شد... دم در آرایشگاه گفتی دیدی عروس خانم؟ دیدی خدا چقدر دوستت داره؟ دیدی دعا کردیم خدا بهمون گوش کرد؟
آره حامد خدا به حرفت گوش کرد...خدا صدای ناله های تنهایی تو رو شنید، خدا صدای غصه های تورو شنید و نتونست غم تورو تحمل کنه...
من عاشق هدیه ای هستم که روز تولدم بهمون دادی. تو واقعا فرشته بودی حامد. روحت شاد... تورو خدا بخند...
پ.ن: حامد باباخانی، عکاس و فیلم بردار مراسم عروسی ما در اثر تزریق اشتیاه آمپول در یک درمانگاه فوت کرد. یاد و خاطره اش هرگز از ذهن من و جعفر بیرون نمی ره.