1. ماتیزم رو فروختم. چقدر جالبه که آدم حتی می تونه به ماشینشم دل ببنده... با اینکه یه دونه دیگه جاشو گرفته اما تمام دیروز یه چیزی داشت گلوم رو فشار می داد. انگاری بغض بود. سعی کردم منطقی باشم. حتی خداحافظی هم نکردم با ماشین نازنینم. اسمش شعف بود. خدا کنه دوستش داشته باشن صاحبای جدیدش...
2. اخراج کردن واقعا کار سختیه. تو 1 ماه گذشته 2-3 بار صداش کردم که کارو تموم کنم اما هر بار نتونستم. آخر سر هم بابا صحبت کرد. اصلا فکر نمی کردم انقدر سخت باشه. منطقا همه چیز نشون می داد که باید اخراج بشه و من هر بار جرات نکردم. فکر کنم این کار از اون کاراییه که خیلی تجربه می خواد...
3. حال جسمیم بده. ضعف شدید، تب و لرز، صدای گرفته، سرگیجه و کلی از این چیزا. از صبح هم کلی آدم اومدن واسه استخدام باهاشون مصاحبه کردم. هر لحظه احساس می کنم الانه که بیافتم. امان از این وجدان الکی کاری!!!
.
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 6:11 PM توسط گل مر بحری
|