تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.

این نوشته ها من رو یاد رضا می ندازه. عجییییییییییییییییییییییب

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه

بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند. 

معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و

بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله. 

يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

 ----------------------------------------------------------------------

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته

بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست. 

در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد

برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست

 ----------------------------------------------------------------------

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. 

معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار 

عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. 

دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ 

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ 

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

 

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 5:39 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
1. ماتیزم رو فروختم. چقدر جالبه که آدم حتی می تونه به ماشینشم دل ببنده... با اینکه یه دونه دیگه جاشو گرفته اما تمام دیروز یه چیزی داشت گلوم رو فشار می داد. انگاری بغض بود. سعی کردم منطقی باشم. حتی خداحافظی هم نکردم با ماشین نازنینم. اسمش شعف بود. خدا کنه دوستش داشته باشن صاحبای جدیدش...

2. اخراج کردن واقعا کار سختیه. تو 1 ماه گذشته 2-3 بار صداش کردم که کارو تموم کنم اما هر بار نتونستم. آخر سر هم بابا صحبت کرد. اصلا فکر نمی کردم انقدر سخت باشه. منطقا همه چیز نشون می داد که باید اخراج بشه و من هر بار جرات نکردم. فکر کنم این کار از اون کاراییه که خیلی تجربه می خواد...

3. حال جسمیم بده. ضعف شدید، تب و لرز، صدای گرفته، سرگیجه و کلی از این چیزا. از صبح هم کلی آدم اومدن واسه استخدام باهاشون مصاحبه کردم. هر لحظه احساس می کنم الانه که بیافتم. امان از این وجدان الکی کاری!!!

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 6:11 PM  توسط گل مر بحری  | 
.