تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.

چطور باید باور کنم حامد؟ چطور؟ تو رفتی اونم انقدر بی خبر... بگم خدا دوستت داشت که زود تورو برد یا بگم ما بدشانس بودیم که دیر پیدات کریم؟

شنیدن صدای استاد که مثل همیشه با آرامش و شمرده مرگ تورو تعریف می کرد واقعا عذاب آور بود. ای کاش می شد حقیقت نداشت. هنوز باورم نمی شه. به گالریت که سر میزنم غم همه وجودم رو می گیره و اشک تمام دیدم رو می گیره. چرا آخه؟

همش تو سرم یاد حرفها و درد دلات می افتم.... چقدر تنها بودی، چقدر زندگی سختی داشتی و با همه اینها چقدر مهربون بودی. رفتنت برام قابل هضم نیست. یادم نمی ره که روز عروسی ما جقدر در حق ما لطف کردی... یادم نمی ره که شب قبل عروسی زنگ زدی گفتی گل مر خیلی داره بارون میاد. فردا نمی شه با این وضع باغ رفا. همه عکساتونو مجبوریم تو آتلیه بگیریم. بعد که حال گرفته من رو دیدی گفتی من شما دو تا رو خیلی دوست دارم... تا صبح دعا می کنم که آسمون آروم شه...

حامد آسمون برای ما آروم شد... دم در آرایشگاه گفتی دیدی عروس خانم؟ دیدی خدا چقدر دوستت داره؟ دیدی دعا کردیم خدا بهمون گوش کرد؟

آره حامد خدا به حرفت گوش کرد...خدا صدای ناله های تنهایی تو رو شنید، خدا صدای غصه های تورو شنید و نتونست غم تورو تحمل کنه...

من عاشق هدیه ای هستم که روز تولدم بهمون دادی. تو واقعا فرشته بودی حامد. روحت شاد... تورو خدا بخند...


پ.ن: حامد باباخانی، عکاس و فیلم بردار مراسم عروسی ما در اثر تزریق اشتیاه آمپول در یک درمانگاه فوت کرد. یاد و خاطره اش هرگز از ذهن من و جعفر بیرون نمی ره.

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 6:57 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

آقای رضازاده از اون مردای نازنین روزگاره. هر بار که می بینمش و یا باهاش صحبت می کنم کلی انرژی می گیرم. واقعا خوشحالم که دیروز بعد دیدن ایمیل های 2-3 سال گذشته ام یاد آقای رضازاده کردم و براش ایمیل زدم. چون در کمال ناباوری دیدم ایرانه و بلافاصله قراری گذاشتیم تا همدیگه رو ببینیم.

واقعا برای مواقعی که آدم می ترسه تو باتلاق روزمرگی غرق بشه این آدم معجزه می کنه. باعث می شه بی پروا بلند پروازی کنی و بهترین ها رو بخوای و برای لحظه ای باور کنی.

یادم نمی ره سر کلاس درس شیوه ارائه مطالب عملی به ما گفت که ویژن زندگیتون رو روی یه برگه بنویسید و همیشه همراه خودتون داشته باشید. اینجوری هم هر چند وقت یه بار می خونیدش و هم واسه رسیدن بهش اقدام می کنید و هم هر چند وقت یه بار ویرایشش می کنید یا دقیق تریش می کنید. امروز که دیدمش هنوز اون برگه توی جیبش بود.

یکی از خوبی های آقای رضازاده اینه که می تونی براش از هر دغدغه ای حرف بزنی و اون کمکت می کنه تا باز بینیش کنی و موشکافیش کنی. امروز کلی راجع به این روزها و اوضاع و احوال حرف زدیم. گفتم که یه روزی قلبم واسه خاک و وطنم می زده اما امروز احساس می کنم تو اینجا داره به شعورم توهین می شه. چرا باید چرخی رو بچرخونم که مال اونیه که داره از پشت بهم شلاق می زنه. این دغدغه مشترک بود. ولی جالب اینجا بود که اون رفت سراغ اینکه به نظرت با حرفه تو چطور می شه کمک کرد که از این قضایا خلاصی پیدا کرد یا حداقل 20 سال دیگه کسی نتونه همچنی کاری کنه.

چه دید قشنگی... این استرس ها نگذاشته بود تو این مدت اصلا فکری کنیم به اینکه حالا چه می شه کرد که دیگه اینطور نشه. ما خیلی هنر کرده بودیم به فکر خودمون بودیم. خود من به رفتن از ایران فکر کرده بودم. بی تفاوت به بقیه آدما!

نمی دونم شاید اونهم راجع به گپایی که می زنیم نظرش عین من باشه و اونهم فقط گاهی از تکرار زندگی فرار می کنه و طور دیگه ای دنیا رو می بینه. اما هر چی که هست واقعا آرزو می کنم همیشه دوستانی داشته باشم که من رو از تکرار خارج کنن و کمک کنن که به آرزو هام فکر کنم. چون مطمئنا همین آرزوها هستن که من رو بلند پرواز می کنن و رشد می دن. آدمهایی مثل آقای رضازاده حداقل دورو بر من کم هستن. اما از صمیم قلبم دلم می خواد که اگر کمیتشون کمه حتما کیفیتشون زیاد باشه. به خداااااااا قسم!

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 8:42 PM  توسط گل مر بحری  | 
.