تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.
به پرنده ای فکر کن که تو قفسه. یه صاحب داره که عاشقانه دوستش داره و ازش نگهداری می کنه و تمام سعیش رو می کنه تا پرنده راحت زندگی کنه. مطمئنا این صاحبه ایمان داره که هیچ کس پرنده رو قدر اون دوست نداره و هیچ کس نمی تونه به خوبی اون ازش محافظت کنه.

می دونی پرنده چه حسی داره؟؟؟ پرنده تمام عمرش از اون صاحب متنفره. چون اون ذات پرنده رو ازش گرفته. پرواز و آزادی ذات پرنده است. مهم نیست اگر پرنده آزاد بود چقدر می تونست زنده بمونه. شاید مدتها قبل یه گربه دخلش رو آورده بود. اما اینجوری پرنده خودش زندگی کرده بود. نه اینکه کسی برای زندگیش تعیین تکلیف کنه. صاحب پرنده جای خدای پرنده رو می خواد بگیره. غافل از اینکه در اولین فرصتی که پرنده راحی برای فرار پیدا کنه بدون حتی یک لحظه دلسوزی برای صاحبش می گذاره و از قفس فرار می کنه. از صاحبش فرار می کنه تا خودش رو زندگی کنه. بدون هیچ نگرانی و کنترلی!

اینو واسه همه اونهایی گفتم که در عین عاشقی می خوان دیگران رو کنترل کنند و فکر می کنن خوب و بد دیگرون رو بهتر از خودشون می دونن. اون معشوق کم کم متنفر می شه و در اولین فرصت شک نکن که فرار می کنه. دیدم که می گم!!!

..................................................................................................................................

حتما باید بفهمی داری می میری که دست از این روزمرگی نکبت بار برداری؟؟؟؟

این اون چیزی بود که فیلم امشب می خواست بگه. جرات می خواد و دیوانگی وقت مرگ!

 

موضوع بعد: پاییز و یه دنیا کار!

.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 8:57 PM  توسط گل مر بحری  | 
.