تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.
مسعود واقعا یه وقتایی کارایی می کنه که باور کردنی نیست. مهم این نیست که ایده از خودشه یا دیگران مهم اینه که جرات انجامش رو داره. به هر حال مسعود اگه اون موقع که دانشجوت بودم این کارا رو می کردی به جا ۳ سال و نیم ۱۰ سال لفت می دادم درسمو.

حالا تعریف از مسعود بسه. بخونین ببینین چی کار کرده مسعود. اینم بگم که مسعود از استادای ما بود تو دانشگاه و هنوزم استاد دانشگاهه.

اینم خاطره جلسه اول این ترم مسعود (آقا با اجازه):

بنا شد اسماعیل در نقش یه استاد خشکه مقدس و سخت گیر بجام بره کلاس... وقتی چند لحظه بعد در نقش یه دانشجو رفتم سر کلاس، داشت برای دانشجوهای ترم یک بخت برگشته رشته کامپیوتر در اولین روز ورودشون به دانشگاه میگفت: «خیلی ها میگن بهتر بود من بجای استاد برنامه نویسی، استاد درس معارف اسلامی میشدم چون از نظر من معارف اسلامی خیلی مهمتر از کامپیوتر هستن! سر کلاس من مطلقا جزوه دادن و گرفتن و صحبت بین آقایون و خانومها نیست. آهای شما آقایون! چرا پشت سر خانمها نشستین؟»

پسرهای ترسیده گفتن: «آخه همه صندلیهای کلاس پره استاد!» و اسماعیل کور شده هم که دید راست میگن رو کرد به دخترها و گفت: «پس خواهران لطفا صندلیهاشونو جلوتر بکشن تا فاصله حفظ بشه!» و پس از اطاعت دخترها ادامه داد: «بطور متوسط هر ترم 30% دانشجوهام پاس میشن... اگه خوشتون نمیاد میتونین همین الان برین حذف کنین... ضمنا دو جلسه بیشتر غیبت کردین دیگه نیاین... البته همون دو جلسه رو هم با هماهنگی قبلی و عذر موجه و گرنه 4 نمره ازتون کم می کنم! ده دقیقه دیر رسیدین سر کلاس دیگه نمیخواد بیاین تو... تکلیف همه تونم برای هفته بعد اینه که هر کس یه حدیث بیارین!»

و در تمام این مدت منهم مثل یه دانشجوی مودب، با چهره ای معصومانه بهش زل زده بودم. اسماعیل ادامه داد : «حالا هر کس یه ورق دربیاره تا یه امتحان تعیین سطح بگیرم. وقتی نصف کلاس برگه هاشونو تحویل دادن از بقیه دو نمره کم میشه تا بفهمن باید سریعتر بنویسن!

سئوال اول : تفاوت Thread Programming در زبان C++ و JAVA چیست؟

سئوال دوم : Linux Core چگونه نوشته شده است و چه تفاوتهایی با ویندوز دارد؟

و سئوالاتی از این قبیل که برای دوستان نا آشنا به کامپیوتر بگم که منهم مثل شما جواب این سئوالات رو نمیدونم! :)

بعد اسماعیل از کلاس زد بیرون و به منم اشاره نامحسوسی کرد که باهام کار داره... بیرون کلاس با هم نقشه رو هماهنگ کردیم و وقتی من به بهانه آوردن دیتا پروژکتور بیرون موندم، اون برگشت و همه دانشجوهای پسر رو از جا بلند کرد و ازشون خواست دستهای همدیگه رو بگیرن و حدیثی (که خودش جلوی روی من جعل کرده بود) رو به مناسبت شروع سال تحصیلی دسته جمعی بخونن:

«انا نزکی بالعلم فی الیوم الاخر و ...»

اسماعیل که زد بیرون، رفتم تو... اینبار جلوی کلاس و با لبخند به دانشجوهای هاج و واج گفتم: «شوخی دانشجوهای ترم بالایی تر تونو ببخشین... اونها خواستن به روش خودشون آغاز چهار سال شوخی و شیطنت و امتحان و خاطره رو بهتون تبریک بگن!»

بچه های نرم افزار که بهتشون زده بود اما بچه های IT اگه بدونین چه کفی زدن و وقتی چند دقیقه بعد اسماعیل برای عذرخواهی رسمی برگشت چقدر خندیدن؟!

.
+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 7:47 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
۱. بعضی وقتا اونم بعد از مدتها یه سفر دست جمعی خیلی مزه می ده. دو روز ۵شنبه جمعه رفتیم شمال اما به اندازه یک هفته خوش گذرونی خوش گذشت بهم.

۲. اول از هر چیزی یه تشکر اساسی از مسبب سفر مسعود: مسعود تو ماهی. واقعا یه فرشته مهربونی. ای کاش می فهمیدی چی می گم. تو مال این دونیا نیستی. ای کاش هیچ وقت هم دنیایی نشی. به هر حال من به خاطر تمام لطفی که به ما کردی و این همه آدم شر سرخر رو دور هم جمع کردی. از خانواده مهربون دوست داشتنیت هم یه دنیا تشکر کن. واقعا زحمت دادیم بهتون. راستی یه تشکر حسابی اساسی هم می کنم از صدات که مارو مستفیز کرد تو راه رفتن و از اینکه نخوابیدی شلمان جون.

۳. مهدی ازم پرسید چرا آدما واسه خوش گذشتنشون دلیل ندارن اما برای خوش نگذشتن دلیل دارن؟ گفتم نه اینطور نیست. چون خوش گذشتن یه واقعه خوشاینده کسی ازت دلیلش رو نمی پرسه اما چون خوش نگذشتن واقعه ناخوشاینده همه از آدم می پرسن چرا؟؟؟؟؟ مهدی پرسید خوب حالا الان چرا می گی به تو خوش گذشته؟

۴. من می گم دلایلم برای خوش گذشتن چی بوده: اول اینکه بعد از ۱ سال که نرفته بودم بابل رفتم اونجا و کلی خاطره از دوره لیسانس برام زنده شد. رفتم خونه هایی رو که داشتم دیدم، رستوران جونیکا، رستوران سیسیل، خانه کوچک، پاساژ شهریار، کافی شاپ بی وای، خونه شقایق، دانشگاه با سردر جدیدش و یه عالممه چیزای دیگه. دوم اینکه با آدمهایی رفتم که برام عزیزن و همسفرای فوق العاده ای بودن و جزئی از خاطرات سالهای لیسانسم هم بودن. روزهایی که با هم واسه ACM می موندیم دانشگاه، اردوهایی که با هم رفتیم تو جنگلا، شبهایی که با هم بیرون می رفتیم، خاطرات روزای دانشگاه، خاطرات تک تک تموم شدن درس هر کدوممون و مهمتر از همه اینکه حالا همه این آدمها دوستای خوب من هستن و کنارمن. سوم به خاطر اینکه تمام راه رفت  و برگشت رو تو ماشین خوندیم و من هیچ وقت فکر نمی کردم این اکیپ تا این حد اهل انواع و اقسام آهنگا باشن و انقدر همراه باشن. البته اینم از شانس ما بود که ضبط ماشین دار فانی را وداع گفت و منم گفتم کسی بخواد بخوابه منم می خوابم این شد که اول تا آخر راه رفت و برگشت از شهرام شبپره و گوگوش و حمیرا و هایده و ابی و معین و بویز و بلک کتز گرفته تا هر خواننده شناخته شده و نشده ای. چهارم اینکه تمام راه رفت و برگشت رو خودم نشستم پشت رول و این اولین بار بود که کامل این جاده رو خودم می نشستم و تجربه خیلی خوبی بود. مخصوصا که راه برگشت رو تو بارون و ترافیک بودیم و رانندگی به راحتی رفت نبود. پنجم به خاطر اون شب زیر بارون کنار ساحل. تخمه خوردن، بارون خوردن، قدم زدن، خاطره دوره کردن. ششم به خاطر اون همه خندیدن سر بازی ها و سناریوهایی که برای دوستای مسعود تو اون جلسه ریختیم که به دلیل حفظ آبروی دوستان من از ذکر جزئیات خودداری می کنم. فقط در همین حد بگم که رضا نمی دونی چقدر جات در این بخش خالی بود. هفتم به خاطر هوای فوق العاده ای که دلم براش لک زده بود. مخصوصا تو راه برگشت تو جنگل آمل.هشتم به خاطر اینکه خانواده ورامینی رو دیدم که خیلی دلم براشون تنگ شده بود و خیلی دوست داشتم ببینمشون. و یه عالمه دلیل دیگه که هی نکات ریز تری میشه و جذابیتش واسه من بیشتر از بقیه است.

۵. من از بقیه دوستایی که تو سفر با هم بودیم دعوت می کنم چند خطی از سفرشون بنویسن. یا تو وبلاگ خودشون یا تو وبلاگ من.

۶. اینو می گم چون یه حس بهم می گه باید بگم: اگر حضور من باعث آزار کسی شد یا حس بدی داد من معذرت می خوام. رفته بودیم که همه خوش بگذرونیم. اگر من مسبب عکس این شدم جایی ببخشید.

۷. راست می گن که دوست را در سفر باید شناخت. شما همتون فوق العاده اید.

.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 3:26 PM  توسط گل مر بحری  | 
.