هر بار حرفی از برف و بهمن و بسته شدن جاده ها می شه تمام تنم می لرزه. بیشتر از هر چیزی واسه دانشجوهای بی گناهی که تو این جاده ها محکوم به مرگ می شن.
مرگ در یک قدمیست....
فکر اینکه همه این آدما یکی بودن مثل منی که 4 سال راه تهران بابل رو رفتم، دیوونم می کنه. آدمهایی هر کدوم با یه آرزوها و زندگیهایی... آدمایی که مادر پدرشون تازه یه نفس راحت کشیده بودن که بچه هاشون از آب و گل در اومدن.... آدمایی که فکر می کردن حالاحالاها وقت واسه زندگی دارن.. آدمایی که هیچ گناهی نداشتن جز اینکه می خواستن به شهرشون برن و یا سر جلسه امتحان.
چند روز پیش جعفر برام از شاگردش گفت که تماس گرفته بوده با گریه که جاده ها بسته است و نمی تونم برای امتحان درستون بابل برم و دانشگاه گفته نمره ات صفر می شه و حداکثر شاید حذف بشه. نمی دونم مسئولین این دانشگاه ها هیچ وقت فکر می کنن به اینکه این بچه اگر تو این راه اومدن جونش رو از دست بده مقصر 100% هستند یا نه؟ چطور می تونن بی رحمانه راجع به جون آدمها حرف بزنن؟
این روزا هر لحظه فکر می کنم مادر و پدر چه استرسی و تو اون چهار سال تحمل کردن و ما با بی فکری و بی خیالی تو هر شرایطی می رفتیم و می اومدیم و هیچ وقت بوی مرگ رو احساس نمی کردیم. هر چند پدر و مادرهامون از لحظه ای که حرکت می کردیم تا برسیم 100 بار مرگ رو تجربه می کردند.
دلم برای پدر و مادر این بچه های بی گناه می سوزه که پاره تنشون رو به خاطر یه تیکه ورق از دست دادن، دلم برای تمام عزیزان این بچه ها می سوزه، دلم برای کسی که اونها رو دوست داشته می سوزه، دلم برای بی گناهی و معصومی این بچه ها خیلی می سوزه.
دلم گرفته.... از این جبر زمونه دلم بدجور گرفته....