تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.
نه می تونم بگم برو.... نه می تونم بگم بمون.....
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 1:52 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
  1. دارم به این فکر می کنم که کار "کش" چقدر سخت و دردناکه
  2. یه سری از دوستا هستند که بدون اینکه خیلی دقیق بدونی چرا و چطور دلت براشون می تپه. ناخودآگاه یه اخم کوچیک هم که تو صورتشون می بینی دلت هررری می ریزه که یعنی چی می تونه باشه که اخم کرده؟ یا یه وقتایی دلت عجیب براشون تنگ می شه و هواشونو می کنی. حتی امکان داره این آدمها اونقدرم بهت نزدیک نباشن که تو بهشون دوست صمیمی بگی اما یه جای خیلی ویژه تو دلت براشون داری که بعضی اوقات از دوستای صمیمیت هم خاص تره. من همیشه دلم می خواد دوستیهام تا ابد با این دوستام بمونه. شاید ماهی یه بار هم نبینمشون و یا حتی خبری هم ازشون نداشته باشم اما یه حس خاصی همیشه اونا رو بهم نزدیک نگه می داره. بعد از مدتها هم که می بینمشون انگار نزدیک ترین آدم بهم هستن و دلم براشون پر می کشه. این دوستیا از دست دادنشون برام خیلی سخته. از اون سخت تر برام وقتیه که می بینم از دنیاشون دورم و یا دلم بخواد براشون کاری کنم اما نتونم. در ضمن از این تیپ دوست هم زیاد دارم همین الان بخوام بشمرم سریع تقریبا 5-6 تایی رو یادم می یاد که شاید خودشون هرگز متوجه نشدن که چقدر برای من خاص هستند. یه وقتایی می گم ای کاش همیشه همه روابط آدم در این حد دوستا باشه. یه وقتایی نزدیک شدن به آدمها بدتر از هم دورشون می کنه. نه اینکه بفهمی در موردشون اشتباه کردی، بلکه به خاطر از نزدیک دیدن اون چیزی که همیشه از دور فوق العاده بوده.
  3. من امروز زدم به سیم آخر. بعد مدتها دارم می نویسم و خودم موندم چرا دارم اینا رو می نویسم که احتمالا واسه کسی هم جذاب نیست
  4. من معروفم به اینکه آدم سردی هستم. خودم بارها این رو پذیرفتم و می دونم که حقیقت داره. اما یه حقیقت دیگه هم هست: زندگی یاد داد بهم که سرد باشم و قبل از اینکه بفهمم چرا بهم ثابت کرد که حق با اونه.
  5. فکر کنم برای اولین بار دارم اعتراف می کنم: طلاق تو زندگی هر بچه ای تاثیرش رو می گذاره. من می دونم که یکی از اون بچه هایی بودم که کمترین تاثیرات مخرب رو از این قضیه داشتم. شاید در حداقل حالتش. اما هر قدر سالها می گذره می بینم که تاثیرات درونی عمیقی تو وجودم داشته که هم منو دچار تضادهای اساسی کرده و هم اعتقادا و تصمیماتم رو تحت تاثیر گذاشته. هر چند هنوز مثل همیشه معتقدم که خیلی از دستاوردهای مثبت من به واسطه طلاق بوده. من انتخاب کردم که به جای زمین خوردن بلند شم و از زندگیم دفاع کنم. همیشه هم پدر و مادرم پشتم بودن. اما باید اعتراف کنم که به هر حال طلاق تاثیر مخرب خودش رو می گذاره. کم و زیاد داره اما حقیقت داره!
  6. بزرگترین ترس زندگیت چیه؟ من همیشه بزرگترین ترس زندگیم از دست دادن بوده. اما نمی دونم چرا این ترس به جای اینکه کمرنگ بشه هر روز پررنگ تر می شه. طوری که این روزا فکر می کنم به طرز بیمار گونه ای ترس رفتن آدمها، مردنشون، مریض شدنشون، گم شدنشون و یا ترک کردنشون داره لحظه لحظه تو زندگیم باهام میاد
  7. دیروز به شدت شارژ بودم. چون دکتر اکبری در کمال ناباوری امتحان ۴ آذر رو انداخت ۲۰ آذر. انقدر ذوق کرده بودم که از ذوق می خواستم برم ماچش کنم.
  8. از اعتراف به چیزای خصوصی زندگیم متنفرم. کمتر کسی از زندگی خصوصی من چیزی می دونه. من همیشه از طفره می رم. الانم مثل چی از نوشته هام بیزارم. اما یه نیرویی داره زورم می کنه که حتما اینا رو پاک نکنم. "بزن بر طبل بی عاری..."
.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/28ساعت 3:3 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
من بعد از مدتها فکر و بالا و پایین و مشورت با شونصد نفر آدم مختلف تصمیم گرفتم از کار بیام بیرون. با شرکت هم مطرح کردم و عجیب بود که پذیرفتن. البته هر چند که مدیر خودم اصلا راضی نبود اما یکی دیگه از مدیرا به شدت اصرار داشت که اگه قصدت درس خوندنه واسش از همه چیز مایه بگذار حتی اگه خانوادت بود.

این شده که فعلا قصد کردم درس بخونم. همیشه وقتی می خوام کاری رو شروع کنم که سخته فکر می کنم نمی تونم از پسش بر بیام و ذهنم کلی بهونه می سازه. الانم ذهنم تو همین مرحله است هر چند خودم بازم عزم کردم که از پسش بر بیام. 

این اوضاع سر کار نرفتن حس بدی بهم می ده. فکر نمی کردم انقدر وابسته کار کردن باشم. می گن یه سری آدما معتاد به کارن(Workaholic) . مثلا شانس پدر محترم ما هم شبنم و هم مامانم دقیقا از این دسته آدمها هستن. اولین روزی که سر کار نرفتم، تمام روز عصبی بودم و هیچ دلیل خاصی هم نداشت. حس بدی داشتم و به شدت آشفته بودم. با بابام که حرف زدم گفت به خاطر روز اول تو خونه بودنته. تو هم مثل اون دو تا یه ریشه هایی از اعتیاد به کار داری.

ترجیح می دم این حرف رو باور نکنم اما حال اون روزم نشون می داد که بهای سنگینی رو واسه درس خوندن دادم. همیشه واسه به دست آوردن باید یه چیزایی از دست داد دیگه....

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 6:11 PM  توسط گل مر بحری  | 
.