من بعد از مدتها فکر و بالا و پایین و مشورت با شونصد نفر آدم مختلف تصمیم گرفتم از کار بیام بیرون. با شرکت هم مطرح کردم و عجیب بود که پذیرفتن. البته هر چند که مدیر خودم اصلا راضی نبود اما یکی دیگه از مدیرا به شدت اصرار داشت که اگه قصدت درس خوندنه واسش از همه چیز مایه بگذار حتی اگه خانوادت بود.
این شده که فعلا قصد کردم درس بخونم. همیشه وقتی می خوام کاری رو شروع کنم که سخته فکر می کنم نمی تونم از پسش بر بیام و ذهنم کلی بهونه می سازه. الانم ذهنم تو همین مرحله است هر چند خودم بازم عزم کردم که از پسش بر بیام.
این اوضاع سر کار نرفتن حس بدی بهم می ده. فکر نمی کردم انقدر وابسته کار کردن باشم. می گن یه سری آدما معتاد به کارن(Workaholic) . مثلا شانس پدر محترم ما هم شبنم و هم مامانم دقیقا از این دسته آدمها هستن. اولین روزی که سر کار نرفتم، تمام روز عصبی بودم و هیچ دلیل خاصی هم نداشت. حس بدی داشتم و به شدت آشفته بودم. با بابام که حرف زدم گفت به خاطر روز اول تو خونه بودنته. تو هم مثل اون دو تا یه ریشه هایی از اعتیاد به کار داری.
ترجیح می دم این حرف رو باور نکنم اما حال اون روزم نشون می داد که بهای سنگینی رو واسه درس خوندن دادم. همیشه واسه به دست آوردن باید یه چیزایی از دست داد دیگه....