تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.
ساعت ۶ بعد از ظهر رفتم توی سایت مهر نیوز ببینم از کنکور چه خبر. ییهو دیدم نوشته ساعت ۲۰ امشب نتایج کنکور کارشناسی ارشد تو سایت سنجش میاد. یعنی من رسما هیچ کاری نتونستم دیگه انجام بدم. داشتم از دلهره دیوونه می شدم. کنکور امسال انقدر عجیب بود که واقعا نمی دونستم چی کار کردم. بخاطر تجربه تلخ جواب کنکور لیسانس خیلی نگران بودم. تمام تنم می لرزید و قلبم واقعا داشت از دهنم میومد بیرون. مسئله این بود که نمی خواستم به کسی هم بگم. آخر سر دووم نیاوردم توی حرفام با پیمان براش پیام زدم که جوابا ساعت ۸ میاد. خلاصه از رو خامی هم بهش گفتم من قبول بشم بهت یه شام توپ می دم.

خلاصه ساعت ۸ هم که نیومد جوابا و من راه افتادم به سمت خونه. نزدیک دم خونه غیر مستقیم از طریق رضا با خبر شدم جوابا اومده. تا دم خونه وحشتناک رانندگی کردم. تا صفحه باز شه و بیاد من مردم و زنده شدم. اوووووووووووووووووووه داستان بسه دیگه. بابا رتبم شده یه کوچولو اونور صد!! خوب حالا اجازه دارین بهم تبریک بگین!!!! علوم فنونیا برن بهم افتخار کنن-:دی

همین جا بگم اول از هر کسی به شدت از تمام زحمتهای جعفر ممنونم. واقعا حمایتها و زحمتهاش نبود امکان نداشت من یه همچین نتیجه ای بگیرم. همین طور از آقای رضازاده خیلی ممنونم که با حسن نیت تمام این دوره کمک و حمایتم کردند و البته رضا هم همینطور. یه تشکر اساااااااااسسسسسسسییییییییییی هم از بابا و مامانم که همه جوره حمایتم کردن.

این هم از پست کاملا انشایی من که به تعریف از خود و تشکر از دیگران گذشت!!!!!! من که حسابی خوشحالم. گفتم شما هم دلتون شاد شه-:پی

.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/30ساعت 0:6 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
میگی هنوز تو فکرمی،بعضی شبا خواب نداری
میگن با یکی دیدنت،میگن خیلی دوسش داری
میگی مگه میشه منو یه روز فراموش بکنی
میگن به هرچی اون بگه،بدون شک گوش میکنی

گوشی و ور میداری و،چند وقت یه بار زنگ میزنی
چند وقت یه بار،به آرزوم،به رویاهام رنگ میزنی
بعدش شلوغ میشه سرت،یهو میگی باید بری

میدونم تو زندگیم، خیلی باشی،مسافری

خیلی ممنون که می پرسی حالمو
خیلی ممنون خیلی ممنون
نگرانی واسه من
خیلی ممنون خیلی ممنون
که میخوای بدونی با کیم؟؟ کجام؟
خیلی ممنون...پس چرا دلت نمی سوزه واسه سادگی هام

خیلی ممنون خیلی ممنون خیلی ممنون

گوشی و ور میداری و،چند وقت یه بار زنگ میزنی
چند وقت یه بار،به آرزو،به رویاهام رنگ میزنی
بعدش میگی شاید باید،از هم دیگه دور بمونیم
میگی باید سعی بکنیم،سخته ولی ما میتونیم

تو؛اونی که اومد یه روز از آسمون نیستی
تو؛اونی که می خواست منو تا پای جون نیستی
تو؛اونی که بهشتو آورد رو زمین

و نوشت که فقط منو میخواد همین
و نداشت تو حرفاش حتی یه نقطه چین؛نیستی

خیلی ممنون که می پرسی حالمو
خیلی ممنون نگرانی واسه من
خیلی ممنون خیلی ممنون
که میخوای بدونی با کیم؟؟ کجام؟
خیلی ممنون...پس چرا دلت نمی سوزه واسه سادگی هام

خیلی ممنون که می پرسی حالمو خیلی ممنون....
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 11:41 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
امروز دوستی یه متن فرستاد با اسم اعتصاب!!!

نهایتش داشت اینو می گفت که تا حالا شده با عزیزت پای موبایل در حال صحبت باشی وهمش تو فکر نرخ زیاد مکالمت و قبض سر ماه باشی؟
بعد هم گفته بود واسه گرفتن حال مخابرات بخاطر نرخ مکالماتش روز فلان مبایلهامون رو خاموش کنیم.

به نظر من ما عادت داریم همیشه برای هر مشکلیمون انگشت تقصیر رو به سمت دیگران ببریم. اگر قبض موبایل داره ۱۰۰ هزار تومن میاد مشکل نرخهای مخابرات نیست. مشکل ما هستیم که فرهنگ استفاده از موبایل نداریم.

توی متن اعتصاب اشاره کرده به وقتی داری با عزیزت حرف می زنی و نگران نرخ مکالمه هستی. خوب آخه مگه موبایل واسه گپ زدنه؟ موبایل واسه کارهای ضروریه. ما فرهنگش رو نداریم. تو هیچ جای دنیا نرخ مکالمه انقدر مفت نیست که مال ما هست. در واقع تو مملکت ما هر وقت هر چیزی ارزون بوده ما نتونستیم قدرش رو بدونیم. اون از بنزین که از سر مفت بودنش خیابونها پر از ماشین شده و تازه ما به زیاد شدن نرخش هم اعتراض می کنیم. اینم از موبایل!

حالا که مخابرات خواسته یا ناخواسته اومده تو راه فرهنگ سازی برای استفاده از تلفن قدمی برداشته به نظر من به جای متهم کردنش سعی کنم ازش استفاده معقول کنیم. اینجوری نه جیبمون خالی می شه. نه خطهامون انقدر بی کیفیت می شه. نه جیب مخابرات بی خود پر می شه و نه غصه قبض رو می خوریم. شما اگه می خواید حال مخابرات رو بگیرید روزی حداکثر ۱۰ دقیقه با موبایل حرف بزنید. به نفع هر دو تونه. هم شما و هم مخابرات!

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/19ساعت 7:32 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
امروز دوستی یه متن فرستاد با اسم اعتصاب!!!

نهایتش داشت اینو می گفت که تا حالا شده با عزیزت پای موبایل در حال صحبت باشی وهمش تو فکر نرخ زیاد مکالمت و قبض سر ماه باشی؟
بعد هم گفته بود واسه گرفتن حال مخابرات بخاطر نرخ مکالماتش روز فلان مبایلهامون رو خاموش کنیم.

به نظر من ما عادت داریم همیشه برای هر مشکلیمون انگشت تقصیر رو به سمت دیگران ببریم. اگر قبض موبایل داره ۱۰۰ هزار تومن میاد مشکل نرخهای مخابرات نیست. مشکل ما هستیم که فرهنگ استفاده از موبایل نداریم.

توی متن اعتصاب اشاره کرده به وقتی داری با عزیزت حرف می زنی و نگران نرخ مکالمه هستی. خوب آخه مگه موبایل واسه گپ زدنه؟ موبایل واسه کارهای ضروریه. ما فرهنگش رو نداریم. تو هیچ جای دنیا نرخ مکالمه انقدر مفت نیست که مال ما هست. در واقع تو مملکت ما هر وقت هر چیزی ارزون بوده ما نتونستیم قدرش رو بدونیم. اون از بنزین که از سر مفت بودنش خیابونها پر از ماشین شده و تازه ما به زیاد شدن نرخش هم اعتراض می کنیم. اینم از موبایل!

حالا که مخابرات خواسته یا ناخواسته اومده تو راه فرهنگ سازی برای استفاده از تلفن قدمی برداشته به نظر من به جای متهم کردنش سعی کنم ازش استفاده معقول کنیم. اینجوری نه جیبمون خالی می شه. نه خطهامون انقدر بی کیفیت می شه. نه جیب مخابرات بی خود پر می شه و نه غصه قبض رو می خوریم. شما اگه می خواید حال مخابرات رو بگیرید روزی حداکثر ۱۰ دقیقه با موبایل حرف بزنید. به نفع هر دو تونه. هم شما و هم مخابرات!

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/19ساعت 7:28 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

نمی خواستم چیزی از این بازار مکاره این روزهای آقایون امر به معروف بنویسم. اما هر قدر از این ور و اون ور بیشتر می شنوم، بیشتر احساس می کنم که تو این ممالکت موندن اشتباهه.

یه روزی به اسم خاک و مرز و بوم موندن رو به رفتن ترجیح دادیم. یه روزی به خاطر خواهر و خانواده و دوست و آشنا قید رفتن رو زدیم. امروز چی داریم؟ جز اینه که یه مشت آدم به خودشون اجازه می دن به هر کی از راه می رسه هر جور دوست دارن واسه قدرت نماییشون توهین کنند و با زندگی و احساس وآبروی هر کسی بازی کنن. خوب که چی؟

چند درصد همین آقایون محترم خودشون دخترایی دارن که با حجاب راحت و نه سفت و سخت، و مانتو و تیپ به روز یا حداقل تنگ می گردند؟ چند درصد؟ به خدا اگر زیر 80% باشن.  دور و بر هر کدوممون نگاه کنیم کلی دوست و آشنا داریم که پدر و مادرشون توی این سازمانها دارن به خیال خام خودشون امر به معروف می کنن. چند نفرشون با افتخار از شغل پدر مادرشون می گن؟ چند نفرشون خودشون اون طوری می گردن که اینا می خوان؟

یه بار تو راه بابل بودم کنارم خانم خوش صحبتی که آمل زندگی می کردند نشسته بود که دختر 5-6 ساله ای داشت. برام گفت که جزو امر به معروف و نهی از منکر بوده و بعد از دیدن یه سری فجایعی که توی زندان اوین سر دخترای بیچاره اومده بیمار روحی شده و به آمل سفر کردن تا از اون زندگی نکبت بار دور باشن. می گفت دوست ندارم دخترم اسیر این کثافت بازی ها باشه و نفرین 60 میلیون ایرانی پشت سر من و خانوادم باشه. راست می گفت. ما همیشه نفرین این آدمها می کنیم.

من معتقد به افراط نیستم. بر عکس خیلی از دوستان که تو این مدت هر وقت باهاشون راجع به تیپهای غریب دخترهای این دوره حرف زدم معتقد بودن که اگر همین آدمها که شما بهشون برچسب ناروا می زنین نبودند الان شما باید هنوز به تیپ دهه 60 با مانتوهای گشاد و روسریهای بلند می گشتید. حتی اگر این حرف درست باشه – که شاید هم هست- اما من هیچ وقت آدمی نبودم که قانون شکن باشم. همیشه هم گفتم اون طوری می گردم که عرف جامعه بپذیره.

ولی دیدن آدمهایی که نه شرف دارن نه شخصیت و نه احساس و نه شعور و به خودشون اجازه می دن جلوی هر کسی عربده کشی کنن و آبروی مردم رو ببرن و دست به همون نامحرمه بزنن و مثل گوسفند باهاش برخورد کنن حالم رو به هم می زنه.

من از خانومهایی حرف نمی زنم که حتی چشم من که دختر هستم رو هم به سمت خودشون می کشن و توجه من رو هم جلب می کنن. چه برسه به اون مردش. من از اون زنی حرف می زنم که با بچه و شوهرش راه می ره و جلوی بچه اش سرش داد می زنن و فحاشی می کنن. من از مادری حرف می زنم که به خاطر بچه نوزادی که تو بغل داره نتونسته روسریش رو نگه داره و روسریش یه لحظه افتاده. من از خانومی حرف می زنم که صبح ساعت 8 در حال رفتن به سر کاره که خیر سرش یه چرخی از این مملکت کوفتی رو بچرخونه و باهاش مثل خانوم خراب برخورد می شه. من از اونهایی حرف می زنم که برای خودشون شخصیت و جایگاه دارن و وقتی هم تو خیابون راه می رن حتی اون افغانی سر ساختمون هم خیره نمی شه بهشون اما این بی همه چیزها به خودشون اجازه می دن بهش فحاشی کنن.

گناه این آدمها چیه؟ توی ایران بودن؟ توی تهران بودن؟ زحمت کشیدن واسه این آب و خاک، به هر ساز این مملکت رقصیدن؟ تحمل هر جور توهین و اراجیف؟ گناهشون چیه؟

چرا این فساد کوفتی اون اروپا و آمریکا رو نگرفته؟ چرا انقدر که پسرهای ما حریص و تنوع طلب شدن پسرهای اونا خوش گذرون نیستن؟ Chris یک ماهه که اومده ایران و حالا 1 ماه دیگه هم باید بمونه. توی آلمان یه دوست دختر داره که 4 ساله باهاش دوسته. هر بار اینجا آقایون و دوستان حرفی از دختر و دختر بازی و این چیزا زدن برگشته محکم گفته من متعهدم! چرا این تعهد تو این کشور داره می میره؟ من که دخترم گاهی توی خیابون به کسی اشاره می کنم و ازش می پرسم اون خانوم رو دیدی؟ انقدر سرش گرم خودشه که نگاه هم نکرده. چرا چشم مردم ما انقدر سیر نیست؟ نمیدونم.

انقدر بگیر و ببند و بیار و ببر داریم تو ایران که آدمها از هر بی هویتی برای هویت به خودشون استفاده می کنن. چرا دخترا و پسرای ما اینطوری می کنن قیافه هاشونو؟ چرا با آرایش و ظاهر جلب توجه می کنن؟ چرا توی مهد فساد این آقایون که اون آمریکا باشه خانومها حتی زحمت یه رژ زدن هم به خودشون نمی دن وقت بیرون رفتن؟ کجای کار این مملکت خرابه که ما رو به اینجا رسونده؟ که یه روزی یه مشت موجود انسان نما به خودشون این حق رو بدن که بیان به ناموس مردم توهین کنن و دست بزنن و هر چی! به کدوم حق؟ مگه جای خدا نشستن؟ خوب و بد مردم رو بهتر از خودشون می دونن؟ بهتر از پدر و مادر و برادر و شوهر آدم؟ خدا وقت تقسیم شعور به بقیه هیچی نداده به این جماعت هی شعور ارزونی کرده؟؟؟؟ هیچ وقت فکر نمی کنن یه جای دیگه از همین شهر یکی لنگه خودشون داره به دخترشون همینطور فحاشی و بی احترامی می کنه؟

ما کجای این گردش گردون هستیم؟ بمونیم اینجا که چی بشه؟ برای توی پارک قدم زدن هم تنمون بلرزه؟ که هر روز بیشتر از قبل مردم بجای تفریح سالم توی شهر و خیابون و پارک و رستوران و کوه و غیره رو بیارن به خونه ها و هر جور کثافت کاری دیگه که پشت سرش توی خونه ها هست؟ اعتیاد و قرص و مشروب و هزار جور کثافت بازی دیگه! آخر سر هم هی داد بزنیم که چزا ما ملت جهان سوم موندیم. شما انگیزه ای هم واسه ساختن این میهن می بینید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.
+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/15ساعت 6:54 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
روزگار غریبی شده. صبح با وجودی پر از خشم و نفرت و بی حوصلگی و غم و هزار کوفت دیگه از خواب ژا می شی و چیزی خورده نخورده آماده می شی میزنی بیرون از خونه. تو راه واسه دوپینگ هزار جور آهنگ شاد گوش می ده بلکه کمی حالت بهتر بشه. تا دیر نشده باید بدویی سوار یه ماشین شی. محروم از قدم زدن زیر نم نم بارون و تو هوای خوش.

خسته ام. دلم تنگ شده واسه اون روزایی که زیر نم نم بارون ساعتها با الهام قدم می زدیم و آهنگای آروم می خوندیم. هر قدر روزا بیشتر می گذره حسرت روزای قبلش بیشتر می شه. نمی دونم غم روزای دیگه از یادم می ره یا اینکه هر روز زندگی عادی تر میشه.

نمی دونم من یادم نمیاد یا واقعا مدتهاست که با تمام وجود شادی رو حس نکردم. فکر کنم من یادم نیاد.

بعد از یکی دو ساعت تو راه بودن می رسی تو شرکت و بازی شروع می شه. باید سعی کنی عادی به نظر بیای. همه چیز خوب باشه و همه کارها خوب پیش بره. کم کم می ری تو نخ کارت و حالت کم کم بهتر می شه. هر قدر به سمت عصر پیش می ری دوباره حالت رو به افول می ره.

خدا رو شکر راه برگشت انقدر شلوغه که باید ۲ ساعتی تو راه باشی. خونه که می رسی انقدر بی انرژی هستی که حال و حوصله هیچ کسی رو نداری. غصه این رو می خوری که یه روز دیگه هم بدون تغییری گذشته. روی شونه هات یه باری سنگینی می کنه انگار. حال هیچ کس رو نداری و از اون ور فقط ۲-۳ ساعت تا قبل خواب وقت داری با خانواده باشی. ایراد نداره بازم بازی می کنی و بالاخره ش می رسه و این ماجرا هر جوری هست جمع و جور می شه. روزگار عجیبی شده.

همه خسته شدن. همه می خوان فرار کنن. از چی؟حتما از خودشون دیگه

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/05ساعت 6:46 PM  توسط گل مر بحری  | 
.