تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.
اول از هز چیزی تبریک می گم به مهدی و بابک و جعفر و رضا و ساسان به خاطر این که اولین محصول موبایلشون اومد بیرون. می تونید برید از سایت www.asanafzar.com نرم افزار کتیبه که یه کتاب همراه روی موبایل هست رو بگیرید. رایگانه و کتاب اولی که ارائه دادند کتاب فوق العاده شازده کوچولوست.

بعد هم من الان ۱۰۰ روزی می شه که می خوام بیام اینجا بنویسم هی وقت نمی شه.

ما هفته پیش رفتیم فیلم میم مثل مادر. این فیلم از نظر عاطفی خیلی حرف واسه گفتن داشت. این که همه مخصوصا خانومها به شدت گریه می کردند واقعا بی اغراقه! شاید دیدن فیلم رو به همه توصیه کنم ولی فکر می کنم طاقت دوباره دیدنش رو ندارم. البته از نظر من این فیلم جای حرف زیادی داشت. مثلا این که به نظر من ملاقلی پور بی دلیل بحث جنگ رو قاطی بحث کرده بود. کاملا مستقل از بحث بود. در صمن از نظر من خود موضوع فیلم هم جای بحث داره. فیلم شدیدا آدم رو به چالش می ندازه که مادر شدن این زن از روی خودخواهیش بوده که می خواسته مادر بشه به هر قیمتی و کار اشتباهی بوده و یا به دنیا آوردن اون بچه با مشکل های جسمی و ریختن تمام زنگی و عشقش به پاش کار درستی بوده. مامان می گه تا مادر نشی نمی فهمی اون زن حق داشته. هر چند به نظر من هر آدمی نسبت به فرزندی که به دنیا میآره به شدت مسئوله و اگر بدونه بچه اش ناقصه و بتونه باید اونو از بین ببره. چون اون بچه تو این جامعه باید بدجوری سختی بکشه. این ظلمه. مامان آخر فیلم حرفی زد که خیلی به دلم نشست. گفت آدم وقتی گریه می کنه یعنی حس هاش زنده است. این حرف خیلی معنی داره.خیلی!!!

یه شب از این شبها که داشتم خسته و کوفته می رفتم خونه یه چیزی کشف کردم که کلی خندیدم باهاش. دقت کردی وقتی خسته و کوفته داری رانندگی می کنی سرت مثل این عروسکا که تو پیکان جوانان ها هست و سرش تکون می خوره تکون می خوره؟؟؟ نا خواآگاه سرت با بالا و پایین رفتنای خیابون تکون می خوره. دقت کن....

اون شب وقتی سعی می کردم طوری برخورد کنم که مامان و خانواده دایی متوجه اشکهام نشن و در حالی که احساس می کردم دارم از درون خورد می شم الهام حرفی زد که خیلی منطقی بود و خیلی به کارم اومد. گفت حق گرفتنیه نه دادنی. باید بخوای تا حقت رو بگیری. وقتی ناخودآگاه از حقت می گذری آدمها به خودشون معمولا اجازه می دن بیشتر از قبل از حقت سو استفاده کنن.

همیشه آدم ذاتا دلش می خواد نفر اول یکی باشه. این یعنی همیشه انسان می خواد برای یک نفر اولین باشه. حالا معمولا یا نفر اول پدرتی یا نفر اول مادرت و یا همسرت. از این حالت خارج نیست. وگرنه باید به اون آدم شک کنی که چرا یکی از این ۳ نفر نفر اول زندگیش نیست و تو هستی. بماند. حرفی که می خوام بگم اینه که وقتی احساس کنی نفر اول هیچ کس نیستی ناگهان حس بدی همه وجودت رو می گیره و خیلی حساس می شی. البته خیلی وقتا از رو ناشکریه هااااااا اما می خوام بگم خیلی وقتا حس قشنگ یه توجه کوچیک و یه محبت رو نمی شه با میلیاردها پول هم  بدست آورد.همه آدمها یه روزی عمیقا به این حرف می رسند.من مطمئنم.

یه وقتایی یه تشکر کوچولو به آدم حس این رو می ده که واسش ارزش قائلند. اوان تشکر چیزی از کسی کم نمی کنه اما حس خوبی به طرف مقابل می ده که موندگاره.

.
+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 9:20 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

SMS الهام:

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش

می شه عروس ماهیا

شاه مای می شه همسرش

ماهیه باورش نبود

تور اگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهیگیر

می شه نگاه آخرش

 

SMS گل رخ:

آرزویم این است:

نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد

 

خدا به حضرت داوود گفت چند هزارتا از بدهای قومت رو هلاک کردم و چند هزار تا از خوب ها رو. داوود تعجب کرد پرسید خوبها رو چرا؟ خدا گفت چون بدی ها رو دیدند و سکوت کردند.

 

من دارم سعی می کنم دیگه دروغ نگم. به نظر نمیاد ما خیلی هم دروغ بگیم. یعنی من تا قبل این فکر می کردم خیلی کم دروغ می گم. حالا اما می بینم چقدر تو زندگی روزمره دروغهای ریز ریز می گم که هیچ وقت به چشمم هم نیومده. خوب بودن خیلی سخت تر از اون چیزیه که آدم فکر می کنه. یه سری از خصلتهای بد چنان تو وجودمون جا خوش کرده و شده جزء لاینفک! که فکر نمی کنیم اصلا غلط باشه یا اصلا تو وجود ما باشه. جالبه. یه وقتایی فکر می کنیم چقدر خوبیم. اما انگار این از بدیمونه که فکر می کنیم خوبیم.

وقتی خوب نگاه می کنیم می بینیم تو زندگی روزمره چقدر دروغهای کوچیک کوچیک می گیم، چقدر آدمها رو قضاوت می کنیم، چقدر به وجود خدا شک می کنیم، چقدر تو هر جایی حق آدمها رو رعایت نمی کنیم، چقدر نسبت به آدمها بی توجهیم و خلاصه چقدر کارهایی می کنیم که حتی فکرشم نمی کنیم که غلط باشه. شاید بهتره گاهی به هر عملمون بیشتر دقت کنیم.

 

.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 3:34 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

دلم گرفت، یهو و یه دفعه طی یک حرکت انتهاری!!!!!!!!!!

نه که ندونم چرا گرفتاااااااا! خوب هم می دونم. اصولتا من هر وقت دلم می گیره یا یهو خوش می شم یا خلاصه دچار تحولات عجیب و غریب روحی روانی می شم خودم می دونم چی شده اما تو همه موارد وقتی کسی می پرسه یهو چی شد با پر رویی می گم خودم هم نمی دونم. بعد یه قیافه حق به جانب به خودم می گیرم و می گم یعنی هیچ وقت نشده یهو حالت عوض شه و ندونی چرا؟؟؟؟ معمولا هم طرف مقابل کمی فکر می کنه و می گه چرا شده!!! (که از نظر من جواب بسیار مسخره و مزخرفیه!). گفته باشمااااااا دلیل نمی شه چون این حقیقت رو گفتم حالا از این به بعد هر کی گیر بده بهم بهش بگم چی شد  که اینطور شدم هاااااااااا! هم چنان جواب من همونیه که گفتم. بی خیال

دلم گرفت. انقدر یهو گرفت که در اوج اوج اوج ویرایش شونصد صفحه متن کار رو بی خیال شدم و گشتم و گشتم و بین چند گیگ آهنگ، آهنگ سیمین غانم رو انتخاب کردم که می گه:

من از اون آسمون آبی می خوام

من از اون شبهای مهتابی می خوام

دلم از خاطره های بد جداست

من از اون وقتای بی تابی می خوام

            من از اون وقتای بی تابی می خوام

 

من می خوام یه دست گل به آب بدم

آرزوهامو به یک حباب بدم

سیبی از شاخه حسرت بچینم

بندازم تو آسمونو تاب بدم....

 

بعد صداشو تا آخر زیاد کردم (چون کسی تو شرکت نیست و من فرمانده ام.) و فقط احترام غرورم رو نگه داشتم که هم پای آهنگه های های نزدم زیر گریه.

 

* می دونی یه حقیت هست که خیلی وقتا آزارم می ده. من بدیهایی که آدمها در حقم می کنن خیلی زود فراموش می کنم یا بهتره بگم نادیده می گیرم. خیلی وقتا می شه که ساعتها با یادآوری یه خاطره عذاب آور از گذشته حالم می گیره و از خودم و دنیا متنفر می شم بعد 10 دقیقه بعد انگار نه انگار! یه وقتایی می گم ای کاش همونقدر که خوبی های آدمها تو دلم جاودانه است، بدیهاشون جاودانه بود. بعد 10 دقیقه بعد از این آرزو هم پشیمون می شم و انگار نه انگار!!!!!!!!!!!!!!

 

امروز سالگرد ازدواج گل رخ و سیاوشه. 3 سال گذشت. من واقعا باورم نمی شه که 3 ساله گل رخ ازدواج کرده. اول از هر چیزی به گل رخ بگم هر وقت دعا کردم برات دعا کردم که اون سر دنیا زندگیت اون طوری باشه که کمبودی احساس نکنی و غمی نداشته باشی. من همیشه واسه خوشی و خوشبختیت دعا می کنم. بعدشم بذار بگم دیروز یعنی دیشب خونمون چه خبر بود. دیشب گل گیس و پیمان برای اولین بار بعد ازدواجشون اومدن خونه ما. من چند روزه همش یاد تو و خاطرات تو هستم. سر میز شام (جات خالی یه قیمه خوش مزه ای درست کرده بودمم که نگو) یاد تو کردیم. داشتم می گفتم من امروز یاد گل رخ بودم و یاد اون شبی که زلزله اومده بود. یادته؟؟؟ به زور من و مامان و گل گیس رو کشوندی دم در بخوابیم. جا رو انداختیم قشنگ دم در ورودی. البته خواب که چه عرض کنم تا صبح با مسخره بازیات نذاشتی بخوابیم. چقدر خندیدیم اونشب. یادته؟؟؟؟ همش برامون تعیین می کردی اگه زلزله اومد هر کی کدوم چهار چوب بره. بعد هم یه دستمال رو چهار طرفش رو گره زده بودی گذاشته بودی مثل عمله ها سرت می گفتی اگه زلزله اومد بی حجاب نباشم..... یه مانتو هم گذاشته بودی کنار دستت. از اون ور هم پات یه شلوارک بود!!!! وای که ون شب چقدر خندیدیم. صبح هم که گفتی نمی رم سر کار فشارم پایینه گرفتی تخت خوابیدی. یادش به خیر..... گل رخ بعد رفتنت می دونی خیلی کم تو خونه ما از ته دل خندیدیم؟؟؟؟؟؟ جای خالی تو با هیچ چی هیچ جوری پر نمی شه.....

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/11ساعت 11:43 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

تو تمام وجود من دموکراسی برقراره:

عقلم هر چی دوست داره دستور می ده و قلبم از هر کدوم که دوست داره نا فرمانی می کنه.

این طوریه که سرم هر وقت عشقش بکشه درد می گیره، دلم هر وقت دوست داشته باشه می گیره، اشکام هر قدر دوست داشته باشن میان، هر وقت غده نمی دونم چی چی رو کیف باشه می خندم، هر وقت حال کنم درس می خونم، واسه لج کردن و حسادت و حرص هیچ وقت کسی از عقلم دستور نمی گیره، چشمام هر وقت عشقشون بکشه  بی خواب می شن، ناخن هام هر وقت که از روی پوست چسبیدن خسته شن از بسترشون جدا می شن، زبونم هر وقت لج کنه دروغ می گه و هر وقت اراده کنه مثل زهر تلخ می شه، هر وقت نخوام کسی بفهمه تو چه حالیم فیلم بازی می کنم، قلبم هر وقت بخواد مهربون می شه و هر وقت بخواد از سنگ، یه وقتایی بی دلیل عصبی می شم و یه وقتایی بی دلیل بی خیال و .....

خلاصه اینطوریه که به همین راحتی که می بینی توی تمام وجود من دموکراسی برقراره!

.
+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/05ساعت 11:15 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

من در این آبادی

            من در این آبادی

پی چیزی می گشتم

            پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید....

            پی خوابی شاید

پی نوری، ریگی،  لبخندی

...

...

من چه سبزم امروز...

            من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

            و چه اندازه تنم هشیار است! *

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

...

...

کودکان احساس جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

مهربانی هست

            مهربانی هست

                        سیب هست

                                    ایمان هست...

آری آری تا شقایق هست

            زندگی باید کرد

تا شقایق هست، تا شقایق هست

            زندگی باید کرد، زندگی باید کرد...

 

در دلم چیزی هست، در دلم چیزی هست

مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

وچنان بی تابم

            و چنان بی تابم

که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت

            بروم تا سر کوه

 

دورها آواییست که مرا می خواند

 

* گل رخ یادته یه بار اول تا آخر راه شمال من و بابا این قسمت شعر رو خوندیم و تو حسابی دیگه شاکی شده بودی. تا مدتها شده بود تیکه ما. یادش به خیر. می دونی چند وقته دیگه من و بابا مسافرت نرفتیم؟؟؟

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/02ساعت 3:31 PM  توسط گل مر بحری  | 
.