همدان
تعطیلات آخر هفته پیش رو همدان بودیم. یکی از صبحای این سفر رو برای صبحانه رفتیم تو طبیعت اطراف همدان. در واقع جاده بالای گنجنامه که به سمت تویسرکانه. همین طور که نشسته بودیم یه گله گوسفند اومدن برای چرا. این که این گوسفندا چقدر باعث خنده و تفریح ما شدند یکطرف اما چیزی که برایمون جالب بود دعوای بین 2 تا گوسفند بود. اولا من نمی دونستم که گوسفندا هم دعوای شاخ به شاخ می کنن. یعنی دو تا گوسفند از هم فاصله می گرفتند و به سمت هم شروع می کردند دویدن و با سر می زدند به هم.اتفاق جالب وقتی بود که یکی از این دو تا گوسفند وقت حمله به اونیکی گوسفنده جا خالی داد و اون طفلی شوت شد وسط کوه:D
مامان می گفت آخه کی گفته حیوانات هوشمند نیستند وقدرت تصمیم گیری ندارند و هر کاری می کنند از روی غریزه است. آخه این کار این گوسفند چطور می تونست از رو غریزه باشه که جاخالی بده؟؟؟ تازه کی گفته گوسفندا حس ندارند. حمله اینا به هم از روی خشمه و عکس العمل اونیکی هم از روی کرم ریختن!!! نمی شه اینا همه از قبل بنامه ریزی شده باشه و برای تک تک این موقعیتها گوسفندها از رو غریزه بدونن باید چی کار کنند.
این طوری بود که در این گردش علمی!!!!!!!!!! ما فهمیدیم که گوسفندها و حیوانات هم مثل انسانها هوشمندند و قابلیت تصمیم گیری دارند. پس این فرق انسان و حیوان نیست. باید گشت یه فرق دیگه پیدا کرد این یکی رو مامان من رد کرد!!!!
گلگیس
دیشب نامزدی گلگیس بود. مثل ماه شده بود. پیمان(همسرش) سورپرایزش کرده بود و براش سفره عقد پهن کرده بود. آخه قرار بود برن قبل از مراسم نامزدی محضر عقد کنن اما پیمان به همه فامیل گفته بود که بیان خونه و یه سفره خیلی ناز براش چیده بودن و خلاصه شکوه خاصی داشت. سر خوندن خطبه عقد یهو بچه ها بهم اشاره کردن که بابات رو ببین دیدم طفلی بابام و بابای گلگیس دارن اشکی می ریزن که بیا و ببین. بعداز خوندن عقد عمو حسین (بابای گلگیس) اومد و گفت این انگشتر تنها یادگار مرضیه (عمه خدا بیامرزم مادر گلگیس که سال 63 تو 2-3 سالگی گلگیس فوت کرد) است که سپرده بود دست من و منم امروز هدیه اش می کنم به دخترم. با گفتن این جمله خودش و گلگیس که مثل ابر بهار اشک می ریختند و من و بابا و عمو و یاسی و همه عمه ها و عموهای گلگیس هم زدیم زیر گریه. درواقع عمه مرضیه عزیزترین عضو خانواده بحری بود که پس از فوتش غم بزرگی همه خانواده رو گرفت و گلگیس که تنها یادگار عمه است واسه همه خیلی عزیزه. اینکه بالاخره داره سر و سامون می گیره و ازدواج می کنه برای همه خیلی خوشحال کننده بود. شب عجیبی بود. یه قاب بزرگ که توش عکس عمه مرضی یک ماه قبل از فوتش بود پشت سر گلگیس و پیمان سر سفره عقد بود. عمو حسین می گفت امشب حضور مرضیه رو همه جا توی مراسم احساس می کنم. اون امشب خوشحاله....
این رو هم بگم که گل رخ رسما تو مراسم و بعد مراسم کچلمون کرد از بس زنگ زد. بعد هم گفت تمام طول مراسم دلش اینجا بوده. بابام هم راه می رفت هی می گفت گلگیس امشب چقدر من رو یاد گل رخ می ندازه. آخه بچه نونت نبود آبت نبود خارجه رفتنت چی بود؟؟!!!
دم دمی مزاج
من نمونه کاملی از یه آدم دم دمی مزاجم. هر لحظه تو یه حالیم. یه لحظه خوشم. لحظه بعدش دارم غصه می خورم. یه لحظه حوصله عالم و آدم رو ندارم لحظه بعدش کاملا برعکس. یه روز دلم می خواد واقعا یه کاری رو انجام بدم و همه مقدماتشم انجام می دم بعد چند روز بعد می بینی تمام شورم رو از دست دادم. آرزوها و خواسته هام هم به همین سرعت زیر و رو می شن. یه وقتایی خودم هم اعصابم از این اخلاقم خورد می شه. اما مشکل اینجاست که بیشتر از اینکه یه اخلاق ارادی باشه یه احساسه تو وجودم که دست خودم نیست.
به قول خیلیا امروز عاشقم و فردا فارغ!!!!!!!!!!
راستیییییی نشستم و دوباره پروژه ای رو که پریده بود نوشتم و نمره کامل ازش گرفتم!!!