تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.

امروز داشتم با مترو بر می گشتم خونه. توی مترو پسر بچه ای سرشو چسبونده بود به شیشه و با دقت توی تونلهای تاریک که مترو ازشون می گذشت رو نگاه می کرد و مامانشم مرتب سرش غر می زد که بچه تمام صورتت کثیف شد....

این اولین جملاتی بود که روز اول اینجا ازش نوشتم. "دچار زندگی"! امروز داره یک سال تمام از اون روز میگذره. یادمه روزی که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم قصدم این بود که بنویسم تا یادم نره گاهی باید فکر کنم. گاهی یه توقف کنم تا نیم نگاهی به پشت سرم و پیش روم بندازم. تو این یه سال بارها روزمرگی زندگیم رو گرفت.خیلی وقتا از سر شاید وظیفه نوشتم. یا برای دیگران نه خودم. نمی دونم... خیلی چیزا تو این سال من رو به هدفم نزدیک کرد و خیلی چیزا دور.

اتفاقا چند روزیه که دارم باز هم به آدمها فکر می کنم. به گل مری که یه آدم میون هزاران هزار آدم. می دونی؟ شاید خیلی وقتا دقیقا مثل اون عروسکی هستیم که تو دستای یه دختربچه است. محکوم به خنده. حتی اگر در اثر بد بغل شدن دستش درد بگیره یا اصلا دلش بگیره یا نمی دونم حوصله نداشته باشه یا اصلا فکری باشه و وقت خنده نباشه. یه وقتایی به خاطر آدمهای دیگه، شاید به خاطر رعایت حالشون، یا بخاطر ظاهر سازی و یا هر فکر و ملاحظه دیگه ای اونطوری برخورد نکنیم که دلمون می خواد. هیچ شده تا حالا شده بخاطر محیط و آدمهای دیگه بخندی و یا حتی گریه کنی یا فکر کنی یا حرف بزنی یا نزنی یا هر چیز دیگه ای؟؟؟ بعد شده تو همون موقعیت احساس کنی یه عروسکی که محکومی به اون چیزی که نمی خوای؟؟؟ تو جامعه خیلی وقتا آدمها به خاطر رعایت قوانین و یا عرفها عروسک می شن. شاید خیلی وقتا هم نفهمیم اما در اوج شادی یا غم عروسک بودن درد بدیه. وقتی محکوم باشی و بدتر از همه خودت خودت رو موظف به محکوم شدن بدونی. وقتی آراد 10 ماهه رو می بینم که بدون هیچ کدوم از این قواعد ها هر وقت می خواد می خنده  و هر وقت می خواد گریه می کنه و هر کاری رو بخواد می کنه بدون اینکه نگران چیزی باشه.... می دونم که آرزوی بی خودیه که جای اون باشم اما دلم می خواد بشینم ساعت ها به کاراش نگاه کنم. دیدن یه آدم تو دنیای عروسکها خیلی جذابه...

حالا این روزا خیلی به این موضوع فکر می کنم که چقدر خودم رو به عروسک بودن مقید می دونم. بدتر از همه ین که جرات چندانی برای نبودنش ندارم. آدمهای دیگه نیست به این وضع خودشون و من عادت دارن، اینه که خیلی موضع می گیرن. یه وقتایی چقدر تو دنیای آدمها تنها می شیم....

خواستم یه روزی اینجا باشه شاید بیشتر واسه اینکه از دغدغه هام بنویسم. خوب عادیه که خیلی وقتا حرفام پر از درد بوده و خیلی وقتا هم تلخ! شاید مشکل از عمق شادیهامونه. نمی دونم. شاید هم این ماییم که معمولا بیشتر به دغدغه هامون فکر می کنیم تا شادیهامون.

خوب یادآوری روزایی که شروع این نوشتنها بود روزهایی رو به یادم میاره که هنوز هضمش نکردم. اما برای همیشه از دوستی که منو تشویق به نوشتن اینها کرد ممنونم. این وبلاگ یه روزایی مرهم درد بود و یه روزایی راه فرار و یه روزایی تنها همدمم و یه روزایی یار شادیهام. من 28 شهریور 1384 "دنیای آدمها" رو متولد کردم و تا به امروز 83 مطلب براش نوشتم. کی می دونه از این به بعد چی میشه؟؟ چیزی که مهمه اینه که هنوز خیلی وقتا تنها چیزی که منو با خودم آشتی می ده همین نوشتنه.

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/28ساعت 12:53 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

همدان

تعطیلات آخر هفته پیش رو همدان بودیم. یکی از صبحای این سفر رو برای صبحانه رفتیم تو طبیعت اطراف همدان. در واقع جاده بالای گنجنامه که به سمت تویسرکانه. همین طور که نشسته بودیم یه گله گوسفند اومدن برای چرا. این که این گوسفندا چقدر باعث خنده و تفریح ما شدند یکطرف اما چیزی که برایمون جالب بود دعوای بین 2 تا گوسفند بود. اولا من نمی دونستم که گوسفندا هم دعوای شاخ به شاخ می کنن. یعنی دو تا گوسفند از هم فاصله می گرفتند و به سمت هم شروع می کردند دویدن و با سر می زدند به هم.اتفاق جالب وقتی بود که یکی از این دو تا گوسفند وقت حمله به اونیکی گوسفنده جا خالی داد و اون طفلی شوت شد وسط کوه:D

مامان می گفت آخه کی گفته حیوانات هوشمند نیستند وقدرت تصمیم گیری ندارند و هر کاری می کنند از روی غریزه است. آخه این کار این گوسفند چطور می تونست از رو غریزه باشه که جاخالی بده؟؟؟ تازه کی گفته گوسفندا حس ندارند. حمله اینا به هم از روی خشمه و عکس العمل اونیکی هم از روی کرم ریختن!!! نمی شه اینا همه از قبل بنامه ریزی شده باشه و برای تک تک این موقعیتها گوسفندها از رو غریزه بدونن باید چی کار کنند.

این طوری بود که در این گردش علمی!!!!!!!!!! ما فهمیدیم که گوسفندها و حیوانات هم مثل انسانها هوشمندند و قابلیت تصمیم گیری دارند. پس این فرق انسان و حیوان نیست. باید گشت یه فرق دیگه پیدا کرد این یکی رو مامان من رد کرد!!!!

 

گلگیس

دیشب نامزدی گلگیس بود. مثل ماه شده بود. پیمان(همسرش) سورپرایزش کرده بود و براش سفره عقد پهن کرده بود. آخه قرار بود برن قبل از مراسم نامزدی محضر عقد کنن اما پیمان به همه فامیل گفته بود که بیان خونه و یه سفره خیلی ناز براش چیده بودن و خلاصه شکوه خاصی داشت. سر خوندن خطبه عقد یهو بچه ها بهم اشاره کردن که بابات رو ببین دیدم طفلی بابام و بابای گلگیس دارن اشکی می ریزن که بیا و ببین. بعداز خوندن عقد عمو حسین (بابای گلگیس) اومد و گفت این انگشتر تنها یادگار مرضیه (عمه خدا بیامرزم مادر گلگیس که سال 63 تو 2-3 سالگی گلگیس فوت کرد) است که سپرده بود دست من و منم امروز هدیه اش می کنم به دخترم. با گفتن این جمله خودش و گلگیس که مثل ابر بهار اشک می ریختند و من و بابا و عمو و یاسی و همه عمه ها و عموهای گلگیس هم زدیم زیر گریه. درواقع عمه مرضیه عزیزترین عضو خانواده بحری بود که پس از فوتش غم بزرگی همه خانواده رو گرفت و گلگیس که تنها یادگار عمه است واسه همه خیلی عزیزه. اینکه بالاخره داره سر و سامون می گیره و ازدواج می کنه برای همه خیلی خوشحال کننده بود. شب عجیبی بود. یه قاب بزرگ که توش عکس عمه مرضی یک ماه قبل از فوتش بود پشت سر گلگیس و پیمان سر سفره عقد بود. عمو حسین می گفت امشب حضور مرضیه رو همه جا توی مراسم احساس می کنم. اون امشب خوشحاله....

این رو هم بگم که گل رخ رسما تو مراسم و بعد مراسم کچلمون کرد از بس زنگ زد. بعد هم گفت تمام طول مراسم دلش اینجا بوده. بابام هم راه می رفت هی می گفت گلگیس امشب چقدر من رو یاد گل رخ می ندازه. آخه بچه نونت نبود آبت نبود خارجه رفتنت چی بود؟؟!!!

 

دم دمی مزاج

من نمونه کاملی از یه آدم دم دمی مزاجم. هر لحظه تو یه حالیم. یه لحظه خوشم. لحظه بعدش دارم غصه می خورم. یه لحظه حوصله عالم و آدم رو ندارم لحظه بعدش کاملا برعکس. یه روز دلم می خواد واقعا یه کاری رو انجام بدم و همه مقدماتشم انجام می دم بعد چند روز بعد می بینی تمام شورم رو از دست دادم. آرزوها و خواسته هام هم به همین سرعت زیر و رو می شن. یه وقتایی خودم هم اعصابم از این اخلاقم خورد می شه. اما مشکل اینجاست که بیشتر از اینکه یه اخلاق ارادی باشه یه احساسه تو وجودم که دست خودم نیست.

به قول خیلیا امروز عاشقم و فردا فارغ!!!!!!!!!!

 

راستیییییی نشستم و دوباره پروژه ای رو که پریده بود نوشتم و نمره کامل ازش گرفتم!!!

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/23ساعت 4:37 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

بدشانسی

درست  مثل پارسال سر پروژه های پایان ترم، امسال هم سر آخرین پروژه پایان ترم یعنی کامپایلر ویندوز من پرید و درایو ویندوز کاملا از بین رفت. من موندم با یه پروژه که هیچ Backup ایی ازش نداشتم و باید کمتر از 5 روز دیگه تحویل می دادم. تا من باشم دیگه اینجوری رله پروژه رو درایو ویندوز نگذارم.

 

اتاق من

دیروز یخچال اتاقم رو که در واقع یه یخچال کوچولوی جمع و جور بود به برق زدم. چون المیرا اعتقاد داشت که یخچاله داره باد خنک می کنه رفتیم یه جعبه شیرینی خریدیم همراه یه بطری آب و شیر کاکائو و کمی نون و شکلات و این چیزا گذاشتیم تو یخچال. شب که مهمونا میومدند هر کی اتاق رو می دید کلی می خندید که این چه وضعیه. تلویزیون و یخچال! یه ایالت جدا تشکیل دادم. راستش وجود این چیزا منو بیشتر یاد شمال می ندازه. می خوام اتاقم دقیقا همون فضای شمال رو برام زنده کنه.هر چند تقریبا نشدنیه. به هر حال صبح که بلند شدیم من و المیرا یه صبحانه مفصل با همون وسایل توی اتاق ترتیب دادیم و بقیه اعضای خونه هر قدر خواستند قاطی خوشیمون شن قبول نکردیم. تجربه باحالی بود.

 

بدبین

انقدر از آدمهایی که می خوان تو هر چیزی جنبه منفی رو ببینند بدم میادددد. یکی نیست بگه بابا آخه وقتی می شه تو هر چیزی کلی زیبایی و بعد مثبت دید چه مرضیه آدم گیر بده به جوانب منفی و حال همه رو بگیره؟؟؟ بدتر از همه وقتیه که قضیه به طرف هم هیچ ربطی نداره!!!

 

آراد

آراد پسر دخترداییم ( و در واقع نزدیک ترین دوستم) هست که بعد از 7-8 سال که ما بچه ای تو فامیل نداشتیم اومده تو فایل ما. حدود 10 ماه سن داره و هر جا پا می ذاره می شه مرکز توجه. ما چون مدتهاست که بچه نداشتیم خیلی از کارای بچه ها خبر نداریم واسه همین همه تغییرات و عکس العمل های آراد واسه همه جذابه. حالا هم که یوار راست و می ره بالا و هر چی رو براش چند بار تکرار کنیم سعی می کنه تکرار کنه. من خیلی از بچه ها خوشم نمیومد اما از وقتی این بچه اومده خودش که شده همه زندگی من بقیه بچه ها هم همه برام شیرین شدند.  گلرخ عاشق بچه است. صدای آراد رو که امروز پای تلفن شنید انقدر ذوق کرده بود که می گفت همین الان راه میوفتم میام ایران! اینم بگم که از بعد تولد این جوجه بچه های پسر داییم، دختر خالم،پسر خالم، دختر عمم و یه پسر دایی دیگم به دنیا اومدن و بچه یه دختر داییم هم تا آخر ماه به دنیا میاد!!!! بچه ها یه جور خاصی خالص هستند.

.
+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/11ساعت 5:24 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
یه جایی توی یه نامه به مادرم نوشته بودم:

ای کاش می شد هر بار که آدمها رو می بینی مثل این باشه که بار اولیه که می بینیشون!!!

بعد هم نوشته بودم روی این جمله خیلی فکر کن. نامه مال فکر کنم حوالی ۵ سال پیش بود. جمله خودم رو هم تو فکر برد. عجیبه!

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 0:49 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
این یک هفته من شده بودم مارکوپولو. ۵شنبه و جمعه هفته گذشته اصفهان بودم. در واقع شاهین شهر و اصفهان. اتوبان جدید اصفهان خیلی عالیه. تو راه یه چند خطی نوشتم که ایناست:"نزدیک نطنزیم. این آسمون دیوانه وار زیباست.انگار خدا تماما آسمونو با یه عالمه ستاره کوچیکو بزرگ فرش کرده. دوست دارم چند تاشو بچینم و نگه دارم واسه شبهام. این آسمون چیزی داره که نمی دونم چیه. یه نوع خلوص... یه نوع آرامش. به من حس پاکی می ده. انگار واسه من مظهر پاکیه. یاد آسمون شهمیرزاد می افتم. اونجا آدم به اندازه یه کودک خالص و بی ریاست. رسیدیم نطنز. یاد آسمون بام تهران می افتم. اونجا که جاده آسفالت تموم می شه و آدمها پشت سرت جا می مونن. جایی که دستمو گرفت و بهم صور فلکی رو نشون داد. اونجا آدم به اندازه خدا عاشقه."

بر همین اساس روز شنبه با بابام رفتم بام تهران و یک شنبه تا ۴شنبه رفتیم سمنان-شهمیرزاد. ۳ شب رو روی پشت بوم خوابیدم. سمنان ز یک طرف به کو می رسه از یه طرف کویر. اونجا بیشتر ستاره دیده می شه تا شب. اونجا زمان متوقفه. انگار تو یه عالم دیگه ای. یه شهر با ۱۲۰ هزار نفر سکنه. اون شهر همیشه من رو وادار می کنه به خودم فکر کنم. دلم از خودم گرفت. داشتم به این فکر می کردم که اون چیزی که برای من اتفاق می افته مرگ تدریجیه که مردم بهش می گن گذران زندگی.

۴شنبه هم که رفتم بابل. هوا افتضاح گرم بود. کلا اعصاب خوردیش بیشتر از هر چیز دیگه بود اما برگشتن با بچه ها خیلی خوش گذشت. باز به این فکر افتادم که چقدر دوری از خانواده ما رو تغییر داد تو ین ۴ سال. دلم برای خوش گذرونی هامون تنگ شد. یه چیزی بعد اون روز آزارم می ده که نمی دونم دقیقا چیه. جدیدا خیلی حساس شدم. باید یه فکری کرد....

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/02ساعت 7:36 PM  توسط گل مر بحری  | 
.