تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.

هنوز لحظه به لحظش جلوی چشمامه. نمی تونم بگم زود گذشت چون واقعا سخت و طولانی گذشت اما هنوز یچ صحنه ایش از جلوی چشمام کنار نرفته. 2 سال پیش بود. امتحانای ترم 3. تا 17 تیر امتحان داشتم. 2-4-5-6 تیر 4 تا امتحان خفن می دادم و بعد امتحان بعدی اسمبلی بود 14 ام. هفتم تیر به خاطر تولدمون قرار بود بیام تهران. به حوالی تهران که رسیدم زنگ زدم شرکت. قرار بود برم شرکت پیش گل رخ و بابا. اول با گل رخ صحبت کردم. گریه کرده بود. هر قدر گفتم چی شده گفت بیا بهت می گم. آخر هم گفت یه خبر خوب و یه خبر بد برات دارم. با بابا هم که صحبت کردم حالش شدیدا گرفته بود. حدس زدم باز بابا و گل رخ با هم حرفشون شده باشه و سر همین حالشون اینطوریه. برگشتنی از شرکت به خونه گل رخ بهم خبرش رو داد: بهم گفت:« ویزام اومده. 27 تیر بلیط دارم می خوام برم». هیچ کسی نمی تونه بفهمه اون لحظه من چه حالی داشتم. از یک طرف خوشحال بودم که بعد تقریبا 2 سال که گل رخ و سیاوش (شوهرش) منتظر درست شدن کار گل رخ بودن حالا این موقعیت رسیده و از یک طرف خواهر دوقولوی من کمتر از 20 روز دیگه پیش من بود. می خندیدم و اشک می ریختم. دلم نمی خواست باور کنم. حال بدی بود.

می دونی؟ تازه این وقتاس که آدم می فهمه چقدر زود دیر شده. من هرگز رفتن گل رخ رو باور نمی کردم.فردای اون روز یعنی روز تولدمون برای من تلخ ترین تولدم تا به اون روز بود. آخرین تولدم با خواهر دوقولوم. آخرین تولدمون!!!

نهم بود که با گل رخ رفتیم دم سفارت تا ویزاش رو بگیره. گل رخ که رفت تو از پشت شیشه در سفارت با حسرت بهش نگاه می کردم و می گفتم اونجا پشت این شیشه دختری هست که روزای آخر با من بودن رو می گذرونه. دختری که از روزی که چشمام باز شد پا به پای من بزرگ شد، خندید، گریه کرد، سختی کشید، زمین خورد، شادی کرد و ...... دختری که حالا باید انقدر زود فقط بعد از گذشت 20 سال انقدر ازم دور شه.... دختری که شاید قدر خیلی از لحظات داشتنش رو ندونستم و ندونست. دختری که فکر می کردم اگه دنیا تنهام بذاره اون همیشه هست و کنارمه. همیشه می تونم تو آغوش بگیرمش و حسسش کنم. دختری که برای من زیباترین مخلوق خداست و حالا دیگه برای من نیست.... گل رخ بی تاب رفتن بود و من در آرزوی این که اینا همش خواب باشه....

برگشتن به بابلم کاملا به زور بود. نمی خواستم برگردم. هیچ کس نمی فهمید که من حتی حاظر نیستم این شبها چشم روی هم بذارم تا واسه یه لحظه هم شده خواهرم رو بیشتر ببینم. تمام امتحان اسمبلی تو گریه و اشک گذشت. وقتی به تهران اومدم فقط 10 روز مونده بود. 10 روزی که مثل برق گذشت.

شبی که قرار بود صبحش گل رخ بره جزو بدترین لحظات عمرم بود. چیزی نمی تونست آرومم کنه. هیچ کس رو نداشتم که بتونم تو بغلش هق هق گریه کنم. باید قوی می بودم. قرار بر این بود که جلوی گل رخ گریه نکنیم. آخه اون تنها می رفت و نباید اذیت می شد. بالاخره زمان رفتن به فرودگاه رسید. 27 تیر 1383!مگه می شد قوی بود. مگه می شد گریه نکرد؟؟؟ قرار کدوم بود. وقتی برای خداحافظی تو آغوش کشیدمش دیگه نتونستم. دلم می خواست خون گریه کنم. نمی خواستم از آغوشم جدا شه. نه نه نه! چطور می تونستم از تیکه وجودم بگذرم؟ چطور می تونستم قوی باشم و بپذیرم؟؟؟ بابا مثل یه پدر قوی بغلش کرد و با کلی شوخی و خنده جو رو عوض کرد و گل رخ راهی شد. وقتی رفت تو. یهو دنیا دور سرم چرخید. افتادم زمین و هق هق گریم سر گرفت. پدرم مثل یه بچه 5 ساله های های گریه می کرد و مادرم گوشه ای خودش رو بغل کرده بود و زار می زد. سوار ماشین که شدیم آهنگای گل رخ مثل همیشه آماده پخش بود. آهنگ if tomorrow never comes که اومد بابا نتونست دیگه به رانندگی ادامه بده. زد کنار. ما 3 نفر مثل ابر بهار گریه می کردیم. آخه انگار همین دیروز بود که گل رخ با اون لحن دختربچه شیطون داشت برامون این شعر رو معنی می کرد و چرت و پرت می گفت. حالا دیگه اون نبود و این خلا واسه ما اصلا هضم شدنی نبود.

If tomorrow never comes

Will she know how much I loved her?

Did I tryin every way to show her every day

That she is my only one…….

روزهایی که بعد اون روز به من گذشت خیلی سخت بود. تا 4 ماه رسما جنازه متحرک بودم. نبودن گل رخ برعکس انتظار همه به جای اینکه هر روز برای من راحت تر شه و بیشتر رپذیرمش هر روز عذاب آور تر شد و می شه و من هر روز بیشتر از قبل حسرت نداشتنش توی دستهام رو می خورم.

حالا امروز بعد از 2 سال، دوباره همه اون لحظه ها جلوی چشمامه. هنوز با شنیدن صداش اشک تو چشمام حلقه می زنه و نفسم بند میاد. اما گل رخ دیروز SMS جالبی زد. گفت فکر می کنی کسی جز من و تو و سیاوش 27 تیر رو به خاطر داره؟؟؟؟ می دونم که جواب این سوال نه هست. کسی جز ما 3 نفر این روز رو به یاد نداره. اما خوش به حال سیاوش که 27 تیر براش یکی از زیباترین روزای زندگیشه چون عشقش برای همیشه اومده کنارش. خوش به حال گل رخ که 27 تیر براش یادآور خاطره خوش شروع زندگی مشترکش در کنار عشقش و همسرشه و در عین حال خاطره تلخ دور شدن از همه دوستان و خانواده.

27 تیر برای من همیشه یادآور رفتن تنها خواهرم از کنارمه که زخمش هنوز بعد 2 سال خوب نشده و بعد از خاطره 15 بهمن 1377 این روز یادآور تلخ ترین خاطره زندگیم شد.

اون شب توی دفترم نوشتم:" حالا دیگه تنهای تنهام. همه رفتند. چقدر ساده بودم که فکر می کردم برای همیشه کنارم می مونند."

و بعد از اون روز همیشه این شعر من رو یاد گل رخ میندازه و یاد روزایی که 2 ساه تجربشون نکردم...

 

شاید اون جوری که باید قدرتو من ندونستم

حرفایی بود توی قلبم من نگفتم! نتونستم...

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه

نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه...

 

نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم

که بگم دیوونتم من زندگیمو به تو بستم....

شاید اون جوری که باید قدرتو من ندونستم

حرفایی بود توی قلبم من نگفتم! نتونستم...

.
+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/30ساعت 1:10 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
۱.

جمعه کولخ بار ۴ سال خاطره و زندگی تو بابل رو جمع کردم و آوردم تهران. این که ۵شنبه و جمعه و امروز به من چه گذشت و من چه حالی دارم انقدر مفصله که انشا ا... می شه پست بعدی. اما چیزی که تا شرایط من رو نداشته باشید درک نمی کنید حسیه که با این تغییر محیط به آدم دست می ده. اقرار می کنم که خیلی سخته. دارم سعی می کنم که روحیم رو خوب نگه دارم و اوضاع هم خوبه اما یه خلائی هست که نمی دونم تا کی بمونه و چظور بشه.

۲. ۴شنبه و ۵شنبه رو برای تحویل پروژه بچه های طراحی الگوریتم رفتم بابل. این که خدا رو شکر کمتر کسی می فهمه چه زحمتی استادای حل تمرین می کشن و آخرش هم اون پولی که دانشگاه می ده بعد کلی بالا پایین کردن و تحقیر و توهین هیچ وقت ارزش زحمتت رو نداره یه طرف. این که بچه هایی که باهات ۳ ترم حل تمرین داشتن و دیدن چطور براشون وقت می ذاری قدر ندونن یه طرف. این که چقدر ای-میل می زدند و زنگ می زدند و کم لطفی می کردند که ما به خاطر شما باید پاشیم بیایم بابل و این حرفا مال قبل تحویل بود و بعد این که بهت هر جور دوست دارن توهین کنند سر نمره ای که دادی و آدم رو تبدیل به آدم خبیثه کنند و فکمر کنند من مرض دارم و از غم دیگرون شاد می شم مال بعدش بود. اینا بیشتر خستگی رو رو دل آدم می ذاره. هیچ کس ندید که گل مر بحری بخاطر ۲۹ نفر بچه های کلاس الگوریتم و نه به خاطر هیچ چیز دیگه ای تو اون گرما آخر هفته اومده بابل و وقتش رو صبح تا شب برای بچه ها گذاشته. هیچ کس هیچ وقت خستگیهای روز تحویل پروژه من رو نمی بینه. سر دردا و فشارا و کم خوابی و ۱۵-۱۶ ساعت تو مونیتور خیره شدن رو کسی نمی بینه. کسی هم باور نمی کنه که گل مر بحری به خاطر عشقش به این کار و اون بچه ها یه همچین وقت و انرژی می ذاره. چیزی که می بینن همیشه خستگی رو به تن آدم می ذاره. من به خدا از دیدن گریه بچه ها لذت نمی برم. یا لذت نمی برم کسی مشروط شه یا اخراج شه یا بیافته. لذت نمی برم بیان التماس کنن واسه نمره. به خدا خورد می شم. اما در عین حال خودم رو نسبت به اون آدمها و اون درس و مسئولیتم موظف می دونم. من دلم نمی خواد حق کسی پایمال بشه. برای من چه فرقی می کنه کسی پاس شه یا نه! بیافته یا نه! بخدا خوشحال نمی شم. اما ای کاش بچه ها هم اینا رو می دونستن. این طبیعیه که کسی از اون بچه ها به آدم بعد اون همه خستگی یه خسته نباشید نگه. این طبیعیه که دانشگاه باور نکنه تو ۵۰ ساعت واسه حل تمرین وقت گذاشتی و پولت رو نده. انتظار دیگه ای بهتره نداشته باشم. اما این بی انصافیه که بهت کم لطفی کنن و فکر کنن تو از غمشون خوشحال می شی....

۳.

دل خوش سیری چند.........

این جمله رو از جمعه ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار گفتم.

.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/25ساعت 0:47 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
کاش می شد یه دست از آسمون بیاد ما دوتا رو

ببره از اینجا و اون ور ابرا بذاره....

این شعر پر از آرامشه. همیشه آرومم می کنه. محمد نوری به نظر من بزرگترین خواننده ایرانه.

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/19ساعت 1:11 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
تا شقایق هست... تا شقایق هست... زندگی باید کرد زندگی باید کرد

در دلم چیزی هست.... در دلم چیزی هست... مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح!!!

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/13ساعت 3:43 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
لعنت حتی به نفسی که از سر نیاز باشه....
.
+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/10ساعت 2:4 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
هیچ می دونی یه طناب توی مسابقه طناب کشی چه حالی داره؟؟؟؟

فکر می کنم خوب درک می کنم که چه حالیه!!!!!!!!

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/05ساعت 10:42 PM  توسط گل مر بحری  | 
.