تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.

امروز پایین ورقه امتحان کامپایلر آقای هاشمیان جمله ای نوشته بود که به شدت تحت تاثیر قرارم داد.

نوشته بود:

"برای خاطر رنگ گندمها...."

این جمله رو فقط کسانی می فهمن که کتاب شازده کوچولو رو خوندن.

توی این کتاب یه جا شازده کوچولو یه روباه می بینه. خوندن این قسمت از داستان خالی از لطف نیست. اول اینو بخونید یه دور و بعد بازم می گم.

 

روباه گفت:

-سلام.

مسافرکوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت:

-سلام.

صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...

مسافرکوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
مسافرکوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
مسافرکوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
مسافرکوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
مسافرکوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
مسافرکوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
مسافرکوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.

روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.

روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی مسافرکوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
مسافرکوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
مسافرکوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

فردای آن روز دوباره مسافرکوچولو آمد.

روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
مسافرکوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب مسافرکوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
مسافرکوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.

روباه گفت: -همين طور است.
مسافرکوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
مسافرکوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.

گل‌ها حسابی از رو رفتند.
مسافرکوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
مسافرکوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
مسافرکوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

مسافرکوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

 

این قسمت داستان که می رسه همیشه دلم می گیره. این چند خط انقده حرف داره که به نظرم جای 1000 صفحه کتاب رو می گیره.

دانشگاه ما هم همین حکایت رو داشت. تا روزی که نیومده بودم فکر می کردم دانشگاه می رن صرفا برای یه مدرک. نمی دونستم کنار درس یه عالم چیز قشنگ هست که من رو اهلی می کنه. روز اولی که اومدیم همه بچه ها و همه استادا و خلاصه همه چیز برامون مثل هزار تای دیگش بود. هیچ فرقی نمی کرد. اما ما اهلی شدیم. امروز که نگاه می کنم می بینم که برام تک تک این آدمها برام با بقیه فرق دارن و بعضی هاشون من رو کاملا اهلی کردن.

حالا دیگه خیلی چیزا من رو یاد این آدمها و این روزها می ندازه. این اهلی شدنه درد داره. اشک داره. غم داره. اما بی فایده نبوده. به خاطر رنگ گندم!!! به خاطر تمام یاد و خاطره هایی که از این به بعد برای من یادآور دانشگاه و دوستا و استادامه.

و آقای هاشمیان از جمله کسانیه که ما رو اهلی کرد. جنگل های شمال همیشه من رو یاد صدای خنده آقای هاشمیان می ندازه و یاد داستانای شاه پریون. آقای هاشمیان دنیای متفاوتی رو به ما نشون داد. آخه دنیا رو از دید دیگه ای نگاه می کرد. برای اون دنیا همیشه پر از زیباییه.

یادمه جلسه آخر که ما همه کلی غصه می خوردیم که روز آخر و کلاس آخر درسه به ما حرفای خوبی زد.

استاد گفت : زندگی یه جاده است. اون ور پیچ جاده زندگی می تونه کلی زیباتر از این ور پیچ باشه. آدما می ترسن که پشت پیچ انقدرها قشنگ نباشه. هر دوره زندگی آدم می تونه قشنگ تر از دوره قبل باشه.

آدم حتی اگه به بهشت هم برسه نباید اسیر بهشت بشه. اعتماد کن به دنیا! دنیا هیچ وقت زیبایی هاش تموم نمیشه!

راست می گفت. راست می گه. برای ما همیشه کندن سخت تره. برام ترک این دنیای 4 ساله خیلی سخته. اما می خوام باور کنم که دنیای قشنگ تری در انتظارمه و اسیر این روزای قشنگ نباشم.

آقای هاشمیان انسان بزرگیه که حضورش تو زندگی من یکی از بزرگترین لطفهای خدا در حقم بوده که بخاطرش خدا رو خیلی شکر می کنم.

ای کاش به واسطه رفتن از این محیط این انسان بزرگ رو از دست ندم.

اینم لینک شازده کوچولو

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/30ساعت 1:27 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
  • ديگران را بخاطر آنچه كه هستند عزيز بدار ، نه به خاطر آنچه تو مي خواهي باشند
  • هرگاه احساس كردي كه گناه كسي آنقدر بزرگ است كه نمي تواني او را ببخشي بدان كه اشكال در كوچكي روح توست نه در بزرگي گناه او ...!
  • فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب کرد وقتي چشم گشودم امروزم گذشته بود !
  • خدایا مگذار از یاد ببرم آنکه به جست و جوی شادی است باید دیگران را شاد کند ؛ آنکه دیگران را متبرک می گرداند باید اول خود متبرک شده باشد و آنکه به دیگران آسیب می رساند به خود زخم زده است.
.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/28ساعت 2:49 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
آخه خیلی بی انصافیه که سر امتحان استاد سوال بده که این ۴ تا کدومشون با تغییرشون تغییر بیشتری رو این یکی ایجاد می کنه و بعد از این که کلی سر جلسه فکر می کنی و چرت و ژرت می نویسی بیرون جلسه بگه جوابش می شه نمی شه تخمین زد!!!!!!!!!!!! و از همه اینا بدتر بخاطر یه همچین سوال مسخره ای ۲۰ ات بشه ۱۸.۵

اونم تو شرایطی که کل انداختی ۱۰ واحد ۲۰ بیاری اون وقت ۳ واحدی که روش حساب می کردی انقدر راحت بپره.

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/25ساعت 9:39 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
بزرگترین افسوسی که تو زندگیت خوردی چی بوده؟؟؟؟

برای من شاید کم داشتن گل رخ بود و این که قدر با هم بودن هامون رو ندونستم....

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 1:40 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
دور ها آواییست که مرا می خواند....

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/17ساعت 10:54 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
یه وقتایی فکر می کنم بعد از تموم شدن این درس می خوام این همه وسایل رو چی کار کنم؟؟ من به تک تکشون وابسته ام و برام کلی خاطره است که دلم نمی خواد ازم دور شن.
.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 5:21 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

آدما خیلی وقتا حال دیگرون رو از رو حال خودشون حدس می زنن. یا حال عمومی آدمها رو از روی یه برخورد خاص با خودشون می سنجن.

مطمئنم اونقدری بلدم فیلم بازی کنم که چشم هام هم تو غمهام بگه شادم و یا تو شادی بگه غم دارم. اما این یک ماه گذشته روزای فوق العاده خوب زندگی منه. همه چیز رو غلطکه. من آرومم. شایدم با تمام وجود. از روزی که تصمیم گرفتم زندگی رو ساده بگیرم، یه خونه تکونی اساسی تو زندگیم شده.

به چشمهام نگاه می کنید و فکر می کنید می تونید بخونیدش. بعد نمی دونم چطور به این نتیجه می رسید که حالم بده. بی انرزیم یا هر چیزی.

نیاز به گفتن نیست تا کسی مطمئن شه. می گم که شاید باور کنید اگر این یک ماه اونی نیستم که همیشه دیدید، اگر این یک ماه اون طور که همیشه انتظار داشتید برخورد نکردم، اگر تو این مدت خیلی از رفتارهام مثل همیشه نیست ، واسه این نیست که حالم مناسب نیست. واسه اینه که اون طوری هستم که خودم لذت می برم. اون طوری که دلم از عملکردم راضی باشه.

تو کل این یک ماه هیچ غمی به دلم نشست. حتی وقتایی که به اصرار می خواستم یه غم پیدا کنم چیزی نداشتم. این یک ماه خلوص بود اگز ندید! این یک ماه شوق بود اگر ندید! این یک ماه پر بود از قهقهه های همیشگیم اگر ندید! این یک ماه پر بود از دنیای کودکی اگر ندید! پس اگر ندید رو حساب نبودن نذارید و انقدر ملامتم نکنید. اوضاع من این یک ماه بهتر از تمام 6 ماه گذشته است. حتی شاید بهتر از تمام یک سال گذشته.

هیچ کاریم به گره نمی خوره، همه چیز به بهترین شکل خودش پیش می ره، غمی نمیاد تو زندگیم، مشکلا خود به خود حل می شن، شادیا خودشون دورم رو می گیرن. این روزا احساس می کنم بیشتر از همیشه با خدا تو زندگی همراهم. ای کاش آدمها انقدر راحت قضاوت نمی کردن.

کجا بودن آدمها 6 ماه گذشته ای که تو تنهایی هام به سر شد؟ کی فهمید که هر شبم چه طور گذشت؟ کی از غم و دردم خبر دار شد؟

آدمها خیلی عجیب شدن. حالا که همه چیز واقعا در بهترین حالتیه که می تونه باشه همه نظر دیگه ای دارن.

فکر می کنن از چشمام دلم رو می خونن. اما هیچ وقت کسی نتونست بی قضاوت از چشمهام دلم رو ببینه. همه هر چی دیدن با دل خودشون تعبیر کردن.

قسم به صادقانه هایت که چشمانم دروغ نمی گویند...

اما خوندن چشمها کار هر کس نیست.

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/03ساعت 10:40 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
به نظرت اگه به جای هر ۱۰ هزار تومن پولت ۱۰ میلیون پول داشتی چقدر از خوشبختی ها و لذتت کم می شد؟؟

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/03ساعت 0:53 AM  توسط گل مر بحری  | 
.