دل من بارانیست
امشب دل سنگم تنگ است، برای خود، برای نفس، برای هیاهو، برای لبخند، برای عشق، برای بازیف برای کودکی، برای ...
دل تنگم امشب هوای گریه کرده. اما از بس که سنگ است اشکی به گونه نمی بارد. امشب دلم هوای عجیبی دارد. هوای مردگی، هوای سکون، هوای مرداب، هوای خلا، هوای ...
ای کاش قلبم هنوز می زد. ای کاش نفسی بالا می آمد. ای کاش دلم می تپید.
اما چرا؟ برای چی؟ دل من می ترسد... دل من از زندگی می ترسد. دل من از اضطراب شروع می ترسد و هراس پایان دارد...
باید که قوی بود... باید از مرز هوس زود گذشت. باید از دیوار بلند ترس پرید. باید که سنگ ماند. باید پذیرفت که زندگی جایش را به مردگی داده. پذیرفت که سپیدی رنگ است نه معنا!
دل من بارانیست
اما دیگر اشک جایز نیست. هرگز! این را آویزه گوشت کن دخترک!