تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.

فردا شب ساعت 21:55:35 امسال به پایان ی رسه. امسال یکی از سخت ترین، طولانی ترین، پر خاطره ترین، شیرین ترین و همچنین تلخ ترین سالهای زندگیم بود.

مخصوصا ماه های فصل پاییز و البته دی ماه که واقعا سخت گذشت. می دونم هرگز اون همه اشکی که اون روزها ریختم، اون همه شب زنده داری ها و اون همه خاطرات منحصر بفرد اون روزها رو فراموش نمی کنم.

امسال یه سری واقعه خیلی خاص داشت. مثلا تولد آراد پسر الهام که من بدجور وابسته و دیوونش شدم. این جغله هر روز ناز تر و خوردنی تر می شه و وقتی تو بغلمه واقعا آرومم. یا مثلا رفتن سحر از ایران که کلی تحول توی روابط و زندگی من ایجاد کردو. یا کلی خوش گذرونی هایی که با بچه های دانشگاه رفتیم. یا خاطرات بام تهران، سفر اصفهان با گلگیس، جاده چالوس، شروع وبلاگ نویسی ،سفر دوبی، اپرای شاهنامه، پروژه مهندسی اینترنت، ایران اومدن گل رخ، کارآموزی آواژنگ، معدل 16.98 به جای 17 و کلی چیزای دیگه...

من از اون آدمهایی هستم که خیلی وابسته خاطراتم هستم. امسال با این همه خاطره اش فکر کنم زمان زیادی واس هضم شدن نیاز داره. من هنوز نتونستم با فشارایی که تو نیمه دوم سال بهم اومد کنار بیام و امیدوارم قبل از اینکه مسائل سال آینده هم به اونا اضافه شه حل بشن.

مهمترین درسی که تو این سال گرفتم این بود که هیچ انفاقی بی حکمت و دلیل نیست و هیچ کس هیچ کاری رو بی دلیل نمی کنه. هر چند دیگران و من نتونیم بعضی وقتا این دلیلها رو درک کنیم و مدتها با خودمون به خاطرشون کلنجار بریم. فهمیدم هر آدمی حق داره انتخاب خودش رو با توجه به دلایل خودش داشته باشه هر چند خوشایند من یا دیگران و یا حتی خودش نباشه.

قشنگترین خاطره خوشم خبر ایران اومدن گل رخ بود که واسم بزرگترین هدیه بود.

بیشترین خاطرات قشنگم مال بام تهرانه.

بیشترین اشکها رو تو اواخر آبان و اوایل آذر ریختم.

بیشترین خنده هام مال شبهای خوندن واسه شبکه بوده خونه سمیه و شقایق.

قشنگترین آهنگی که شنیدم آهنگ های کامران کارتیو و آهنگ تصور کن سیاوش قمیشی بود.

تجربه جدیدم سفر تنهایی با گل گیس به اصفهان بود.

و یه سری چیزای اینجوریه دیگه که احتمالا مثل همینها فقط واسه من جذابند نه دیگران.

از امسال بگذریم.

سال دیگه هم سال پر حادثه ایه. من درسم تموم می شه. باید از بابل به تهران بیام، وضعیت درس و زندگیم رو معلوم کنم، واسه فوق بخونم، دوستیهام رو بسازم، به زبانم برسم، تصمیمهای قدمهای بعدی زندگیم رو بگیرم و خلاصه کلی از این چیزا.

من نگویم بهاری که گذشت آید باز

روزگاران سپری شده آغاز شود

لیک بهاریست و بهاران دگر....

 

سالی پر از زیبایی و شور و شعف برای همه آرزو می کنم.

نوروز جاوید

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/29ساعت 0:56 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
اول بگم:

کاش کسی تو دلمون پا نمی ذاشت

کاش اگه پا می ذاشت دلمونو تنها نمی ذاشت

کاش اگه تنها می ذاشت رد پاشو رو دلمون جا نمی ذاشت

بعدا بگم:

عجب حکايتی است که فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمی کنن

 

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 11:1 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

بیاید صادق باشیم

چقدر از وقتتون رو به خودتون اختصاص می دید؟

چقدر از وقتتون رو به فکر کردن به خودتون اختصاص می دید؟

چقدر تو فکر کردن راجع به خودتون صادقید؟

چقدر در قضاوت در مورد دیگران عادلید؟

چقدر در پیش قضاوتهاتون یک طرفه به قاضی می رید؟

چقدر در روابطتون حق به جانب عمل می کنید؟

چقدر پیش اومده که بعد از این که یک نظری درمورد کسی دادید پشیمون شدید؟

چقدر پیش اومده از حرفی که زدید شرمنده شدید؟

چقدر خانوادتون رو فدای غریبه ها کردید؟

چقدر دل مادرتون رو شکسشتید؟

چقدر برای خواهر یا برادرتون ارزش قائلید؟

چقدر از وقت خودتون رو برای خانوادتون به صورت داوطلبانه تخصیص می دید؟

چقدر کتاب می خونید؟

چقدر از خونده هاتون استفاده می کنید؟

چقدر احساساتتون رو بیان می کنید؟

چقدر باطن و ظاهرتون یکسانه؟

چقدر در روابطون به سیاست متوصل می شید؟

چقدر حاضرید از ضعف هاتون برای دیگران بگید؟

چقدر ترس تو وجودتون هست؟

چقدر نفرت و کینه تو وجوتون هست؟

چقدر می تونید انسانها رو ببخشید؟

چقدر حرف می زنید؟

چقدر گوش می دید؟

چقدر اشتباهاتتون رو قبول می کنید؟

چقدر حاضرید انتقادات دیگران رو بپذیرید و بهشون فکر کنید؟

چقدر به دیگران انتقاد می کنید؟

چقدر دهن بین هستید و حرف مردم براتون مهمه؟

چقدر عشق رو باور دارید؟

چقدر توی روابط عاطفیتون رو راستید؟

چقدر توقع توی روابطتون جا داره؟

چقدر به خاطر سوء تفاهم ها روابطتون رو از دست دادید؟

چقدر روزای 43 غروبه و پر از غم داشتید؟

چقدر روزای شاد داشتید؟

چقدر از خاطرات غمگینتون رو به یاد میارید؟

چقدر خاطرات شادیهاتون رو به یاد میارید؟

چقدر در لحظه زندگی می کنید؟

چقدر با خاطره هاتون زنده اید؟

چقدر خودتون رو دوست دارید؟

چقدر به خودتون احترام می ذارید؟

چقدر به وجود یک خدا ایمان دارید؟

چقدر و چه زمانهایی یاد خدا می کنید؟

چقدر ارزشهای زندگیتون رو شناختید؟

چقدر چقدر چقدر؟؟؟؟

بیاید به جواب این سوالها فکر کنیم و این بار با خودمون صادق باشیم.

.
+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 10:46 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

شعر و ضرب المثل

  • یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم.
  • قافیه چو تنگ آید شاعر به جفنگ آید
  • چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
  • دوری و دوستی
  • امروز که محتاج توام جای تو خالیست
  • گفتی که دلتنگی نکن، آخ مگه میشه نازنین، حال پریشون منو ندیدیو بیا ببین
  • مرا که با تو شادم پریشان مکن
  • مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
  • پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست
  • من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
  • کاش می دانستم چیست،آنچه از عمق نگاهت به وجودم جاریست
  • بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
  • تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها

 

 

از دخترا

  • دخترا معتقدند می تونند تقریبا هر پسری رو که می خوان به دست بیارن. به شرطی که واقعا بخوان!
  • دخترا باهوش نیستند، زیرکند!
  • دخترا همیشه کلی حرف دارند که شما نمی دونید و جالب اینجاست که هیچ وقت نمی تونید اینو باور کنید
  • دخترا بیشتر از این که از ترک شدن ناراحت شن از این که چرا خودشون ترک نکردن ناراحت می شن!
  • دخترا خیلی دیر عاشق می شن اما خیلی زود اداشو در میارن
  • دخترا با شاد بودنشون می تونن کل جمع رو شاد کنن و با غمشون می تونن همه رو غمگین کنن
  • دخترا از فیلم بازی کردن کم کم احساس گناه می گیرن
  • دخترا نیاز به شنیدن محبت دارن حتی بیش از ابرازش!
  • دخترا گذشته رو لحظه به لحظه ثبت می کنند
  • دختری که عاشق شد چشمش رو روی دنیا می بنده و از عشقش بت می سازه
  • دخترا در مقابل دیگران ادای فراموش کردن رو در میارن اما هرگز نمی تونن فراموش کنن
  • دخترا خیلی وقتا به خاطر منافعشونه که حساس می شن نه به خاطر ذاتشون
  • از دخترا چند تا چیزو اگه بگیرن میمیرن: تلفن، زمزمه موسیقی، صحبت کردن کودکانه، آینه، نخ، خرید و...
  • دخترا وقتی می ترسند، (در بر خورد) سرد می شن.

 

 

 

جمله

  • همیشه افرادی هستند که تو رو آزارمی دند. با این حال همیشه به دیگران اعتماد کن. فقط مواظب باش که به کسی که تورو آزرده دو بار اعتماد نکنی!
  • بهترین چیزا دقیقا زمانی اتفاق می افته که انتظارش رو نداری
  • من خودم هستم. بی خود این آینه رو روبروی خاطره نگیر!
  • ناگهان چقدر زود دیر می شود...
  • آن روز که با تو بودم بی تو بودم، امروز که بی توام با توام!
  • بنویس! نامه، خاطرات روزانه و یا حتی یادداشت کوچکی هنگام صحبت با تلفن. هنگام نوشتن به خدا و دیگران نزدیکتر می شیم. کاغذ و قلم معجزه می کنه، درد رو تسکین می ده، به رویاها جامه عمل می پوشونه و امیدهای بر باد رفته رو زنده می کنه.
  • ای دوست، این روزها با هر که دوست می شوم احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است
  • می توان در یک لحظه تصمیم گرفت و یک عمر رنج کشید

 

 

در توضیح

چیزایی که از دخترا نوشتم نظرات چند نفر مختلف بوده که جمع کردم. نشینید تحلیل کردن. هر کسی نظری داره. اما در کل ما بسیار ماه و گل هستیم. می دونید که!

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/15ساعت 4:12 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

غم دنیا رو بیخیال، غصه فردا رو بی خیال، بزن بالا نوش جونت، امشبه رو بابا بی خیال

کلاس ملاس و بی خیال، لیسانس میسانسو بی خیال، ....( بقیه متن به دلیل نکات اخلاقی حذف گردیده است. برای اطلاعات بیشتر به شاعر مربوطه مراجعه فرمایید)

 

خوب حالا فرضا هم که ما این همه دویدیم. فرضا هم که افتخار بشری شدیم، فرضا هم که 7 ترمه لیسانس گرفتیم، فرضا هم که فوق قبول شدیم، فرضا هم که به شدت درس خواندیم، فرضا هم که از تعطیلاتمان گذشتیم، فرضا هم که واسه دل مامان بابا از خیر خیلی چیزا گذشتیم، فرضا هم که دختر عاقلی بودیم، فرضا هم که تمام اوقات خالی روز و شب را یا مطالعه کردیم یا کد نوشتیم، فرضا هم که جلوی بقیه کاملا با پرستیژ بودیم(بابا پرستیژژژژژژژژ)، فرضا هم که کلی واسه خودمن خانوم بودیم، فرضا هم که نگاه پسر مردم هم نکردیم، فرضا هم که تفریحات دوستانه نرفتیم، فرضا هم که آهنگ قر دار گوش ندادیم، فرضا هم که کلی سنگین رنگین شدیم، فرضا هم که بخاطر ترس از شیطان و این چیزا ایمان داشتیم، فرضا هم که واسه عایت دیگران از خودمون گذشتیم، فرضا هم که اصلا کلی آدم سرمون قسم خوردن، فرضا هم که هر کی ما رو دید حسرت خورد و فرضا هم که یه عالمه فرضا دیگه!!!!

خوب که چی بشه؟؟؟ هان؟؟؟؟ وقتی از دل آدم نباشه، وقنی از قلب آدم نیاد، وقتی افسرده بشی، وقتی احساس کنی هیچ شادیی تو زندگیت نداشتی، وقتی مثل تقریبا همه آدمها حسرت روزای گذشتت رو بخوری، وقتی با خودتم احساس غریبگی کنی، وقتی از روی دل خودتم خجالت بکشی، وقتی همیشه احساس کنی تو قفسی، وقتی همش مثل از این عروسکایی که با این نخا بازیشون می دن( هر قدر فکر کردم یادم نیومد اسمش شم....چیچی بود)، وقتی احساس کنی دستات بستست، وقتی هیچ لذتی نبری، وقتی سایه اجبار رو زندگیت باشه، وقتی نبودنت رو به بودنت ترجیح بدی، وقتی ترس حرف اول زندگیت رو بزنه، وقتی کم کم حس کنی داری از حتی خانوادت دور می شی، وقتی دیگه نتونی با هیچ کس از دلت حرف بزنی، و تازه وقتی حرف می زنی هم کسی دیگه باور نکنه که راست می گی، وقتی کلی باید و نباید بشه کابوس شبهات، وقتی استرس صد جور مرض به جونت بندازه، وقتی جسمت رو فدا کنی، وقتی خودت از خودت راضی نباشی و کلی وقتی دیگه، به چه درد می خوره؟؟؟؟

روزی که اومدم اینجا بنویسم اولین جمله که نوشتم اون بالا این بود که ما آدمها اومدیم تا فرصتی داشته باشیم که روی زمین زندگی کنیم. اما واقعا الان ما داریم زندگی می کنیم یا؟؟؟؟؟ نمی دونم اون چیزی که ازش به عنوان عذاب و پاداش الهی حرف می زنن چیه. اما فکر می کنم واسه هر کسی با دیگری فرق داره. می دونم که اگه خودم نباشم به خودم ظلم کردم و این اونطور که می گن گناهه. نه؟؟؟؟؟

من می دونم که فطرت هر آدمی پاکه. پاکه پاک. همه آدمها خوبن. از نظر همه دزدی خوب نیست. حتی از نظر دزدا. از نظر همه خیلی چیزا غلطه حتی اگه انجامش بدن. پس همه ما می دونیم چی درسته چی غلط. خوب پس کافیه من ذات خودم باشم.

هنوز باور دارم که ذاتم پاکه و اونقدر از پاکی به دور نشده که نتونم صدای قلبم رو بشنوم. من شاید خیلی از فلسفه های ایمان و این چیزا رو ندونم. درسته. هر چند دوست دارم بدونم. اما اون چیزی که می دونم اینه که ضوابطی که اینهمه دست و پای آدم رو می بنده هر کدومش لازمه تو قلب من هست. بقیش لازم نیست. پس من اونیم که قلبم می گه درسته. برای رسیدن به درستی هیچی بیشتر از خود خود خودم نیاز نیست.

می خوام زندگی کنم. شاد باشم و نذارم روزام طوری بگذره که حتی حسرت یه لحظش رو بخورم. مسابقه که نیست! هدفی هم در کار نیست. هدف همین زندگی کردنه. هدف همین چطور زندگی کردنه. پس مقصد نیست که مهمه. زاهه که اهمیت داره. حالا به خودم ریاضت بدم که اونهمه «فرضا» به «حقا» تبدیل شه خیلی کار مهمی نکردم. اما اگه اونهمه «وقتی» تو زندگیم حاکم شه، به خودم ظلم کردم. این یعنی زندگی نکردم.

رنگ از زندگی ماها رفته. تو دل هممون غمه، افسرده ایم! اینا یعنی ما داریم به خودمون ظلم می کنیم. غم مال اینجا نیست. این همه غم مال اینجا نیست. بودنش لازمه اما ما دیگه شورش رو درآوردیم. تازه به این وضع خودمون افتخارم می کنیم. اما این کفر نعمته! به خدا هر روزی رو که داریم خلاف قلبمون قدم برمی داریم کفر نعمته. بعد تازه همیشه غر هم می زنیم. رو که نیست ماشالله سنگ پا قزوینه!

پس من همون نتیجه می گیرم که:

غم دنیا رو بیخیال، غصه فردا رو بی خیال...

 

لازمه. باور کنید. به جای جنگ با جمله هام بیاید یه چند وقتی با قلبتون بهش نگاه کنید...

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/09ساعت 7:16 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

یه صندوق پر از شکلاتای نخورده

این دیگه فکر نداره وقتی میشنوی می گم

تو برو باهام نمون حتی اسممو نیار

اگه یک شب دیگه توی بارونا قدم زدی بدون

که تمام فکر من پیش تو بود

مثل تو تو زندگیم هیشکی نبود...

 

جلسه اول کلاس کامپایلر

کلاس تقریبا خالی بود. استاد دو تا کتاب برای نوه های خالش(به نظرم) گرفته بود.

1.چگونه کفر مامان رو در بیاریم

2. هفده داستان کوتاه کوتاه

جفتش رو خونده بودم. عالی بودند. سر صحبت با خوندن قسمتهایی از هر دو کتاب باز شد. گفتگوی با ارزشی بود. چند تا جمله از استاد رو جا داره بگم که برام خیلی جالب بود:

v     خدایی که بالای سر ماست خدای روزهای مبادا هم هست.

v     روز مبادا داره زندگی خیلی از ماها رو می بلعه و چیزی از لذت زندگی باقی نمی گذاره

v     ما برای کارهامون خیلی برنامه ریزی می کنیم تا بهتر از قبل پیش بره اما برای اوقات فراغتمون نه!

v     زمانی می تونی جلوی هجوم حرفهای مخالف مردم وایسی که واقعا به لذت کاری که می کنی ایمان داشته باشی!

v     95% کارمندان شرکتها از کارشون متنفر هستند و فقط برای پول کار می کنند.

v     زیباترین کاری که کسی می تونه داشته باشه کاریه که از تفریحش بوجود بیاد. چون توی اوقات فراغتش کارش به سراغش اومده

آقای هاشمیان انسان متفاوتیه. دیدگاه هاش خیلی خالصه. جز معدود آدمهایی هست که به زندگی سواری نمی ده! هر جا که باشه دنیای زیبا و بی غل و غشش (به املا گیر ندید خوب نمی دونم چطوری باید نوشته شه) رو به اون محیط هدیه می کنه. سرشار از زندگیه و واقعا دوست داشتنیه.

 

یک حدس دقیق!

اولی: راستی تو وبلاگت اون مکالمه که گذاشتی با کیه؟

دومی: نمی شناسیش

اولی: خوب بگو شاید بشناسم. آخه خیلی به نظر آشنا میاد

دومی: نه! نمی شناسیش.

اولی: حالا بگو کیه!

دومی: نیما!

اولی: ا... پس نمی شناسم

دومی: حالا فکر می کردی کی باشه؟؟

اولی: نه! هیچی نبود دیگه!

دومی: حالا بگو تو

اولی: پیمان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دومی: (در اینجا فک دومی از تعجب به زمین رسیده احتمالا!!!)

ابهامات:

1. من نمی دونم این آقای اولی اصلا از کجا انقدر پیمان رو می شناسه که انقدر سریع حدس زده!!

2. شما دو تا چرا انقدر به هم گیر دادین و اصرار کردید به هم. الان یکی اینو بخونه می گه این دو تا چقدر گیرند(:دی)

بعد ابهامات: پیمان خداییش انقدر طرفدار درست حسابی واسه وبلاگت از وبلاگ من پیدا شده یه پورسانت به من بده دیگه!!!

 

استاد مهربون

رفتم به استاد آزمایشگاه معماری می گم استاد نمره من چند می شه.می گه واسه چی می خوای؟ می گم می خوام این ترم درسم تموم شه فقط پروژم بمونه واسه همین می خوام بدونم معدلم بالای 17 می شه که بتونم 24 واحد بردارم یا نه!می گه ترم چندی؟ می گم 7! می گه شب زنگ بزن بهت می گم!!!!

شب زنگ زدم می گم استاد نمره من چند می شه؟ می گه چند می خوای تا معدلت بالای 17 شه. می گم 16-17 می گه خوب شدی 15.5!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوبه حالا من واسه بالای 17 شدن معدلم محتاج نمره این استاد نبودم! اما اگه بودم هم حاضر نبودم حتی یه لحظه اصرار کنم بهش! استاد هم انقدر لجباز؟؟؟

 

شله زرد

از همینجا به تمامی دوستان در بابل اعلام دلتان بسوزه می کنم! من دارم فردا شله زرد درست می کنم. دلتون بسوزه که نمی تونید شله زرد خوش مزه منو بخورید. اصرار هم نکنید چون من دل نازکم یه وقت دیدید دلم به حالتون سوخت اون وقت مجبور شدم بهتون شله زرد بدم. اون وقت من چطوری دلتونو بسوزونم؟؟؟؟

اونایی هم که بابل نیستن هم دلشون بسوزه. هر کی هم دوست نداره که از بد سلیقگی خودشه. مگه می شه آدم شله زرد دوست نداشته باشه؟؟؟؟

گل رخ جون تو هم غصه نخور یا یه روز خودم برات درست می کنم یا دستورش رو می فرستم اونجا تو دیار کفر درست کنی حالشو ببری(:دی)

 

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/04ساعت 11:22 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
دوستی که «تا» نداره!

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/02ساعت 9:59 PM  توسط گل مر بحری  | 
.