تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.

دو روز اول این ترم:

می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست! اگه حقیقت داشته باشه که خدا باید به داد من برسه این ترم. این ترم دو روز اول رو از صبح ساعت 10 تا شب حدود 9 دانشگاه بودم. اونم یه بند پای کامیوتر یا در حال تحویل گرفتن پروژه های بچه های ساختمان داده یا در حال پیش بردن و تحویل پروژه مهندسی اینترنت خودم.

از اون بدتر بچه ها بودن که سر نمره دیگه واقعا انقدر چونه زدن که دیوونه شدم. انگار استاد عزیز می دونستن این تحویل پروژه چه دردسر بزرگیه گه سپردنش به من;) این دو روز ناهار هم نرسیدم بخورم. بخواد تا آخر ترم اینطور باشه که احتمالا به زودی محو شم!!!

 

خدایا کمکم کن

خدایا بهم کمک کم. امروز یکی دو بار برخوردایی کردم که باعث شد از خودم بدم بیاد. همینا باعث شد بدجور حالم گرفته شه. خدا رو شکر هم که من شدم خدای فیلم بازی کردن شدم. هر قدر داغون ترم دلقک بازی و مسخره بازی و خوش بودنم بیشتر می شه. خدایا به دادم برس. به نظرم دارم به شدت تحلیل می رم. اون عزمی که تو وجودم بود هر روز انگار داره کمتر می شه. خدایا کمکم کن. دلم نمی خواد این همه زحمتم به هدر بره. تو که می دونی....

 

سخنی از دوستی بزرگوار

دوستی بزرگوار این طور نوشته بود:

یه وقتایی پیش می‌یاد که آدم وظیفه‌ش می‌دونه که به یکی کمک کنه و اونو از شرایط روحی بدی که توش هست در بیاره... اون وقت با شاد شدن اونه که آدم با تمام وجود شادی رو احساس می‌کنه...

یه وقتایی پیش می‌یاد که می‌خوای به یکی کمک کنی تا شرایط بدی که خودت توش هستی رو برای یه مدت کوتاهی فراموش کنی و با شاد کردن اون برای چند لحظه هم که شده مزه‌ی شادی واقعی رو بچشی...

یه وقتایی هم پیش می‌یاد که تو بخوای نقش بالا رو برا یکی بازی کنی که اونم دقیقا بخواد همون نقش رو برا تو بازی کنه... می‌دونی اون وقت بعد گذشت یه مدت کوتاه چی می‌شه؟... برا مدت‌ها مبهوت و منفعل می‌شی!... می‌دونی برا چی؟ ...

 

ممنونم. این متن خیلی چیزا بهم یاد داد. اما انگار هضم کردنش انقدرا هم راحت نیست. بعد خوندنش مثل خوره این چند روز افتاده به جونم و .... به هر حال درس بزرگی بود. ممنونم.

 

 

راستی: مزدک ببخشید که برنامه ای که انقدر براش پایه بودم رو نیومدم. شرایط مناسب نبود.

.
+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/28ساعت 0:18 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

تو عالمی که هر قدر می گردم هیچ گونه عدالت و دموکراسی نمی بینم چطور باید دموکراسی رو بشناسم و بهش ایمان داشته باشم؟ جز اینه که ایمان به چیزیه که ندیدم؟ شاید یه رویای تلخ مثل همه آرزوهایی که یه روزایی پدر مادرهای خودمون داشتن. اومدن جلو تا به رویاهای ناشناخته شون برسن اما نتیجه این شد که رویاهه فقط خودش رو خوشگل درست کرده بود اما فقط یه کابوس بود.

میون مردمی که همه از دیکتاتور به نظر کاملا راضی میان و فقط به ظاهر ناراضی هستند چرا باید ادای دموکراسی در بیارم؟؟؟؟ اینجا سانسور تو مغز و فکر و روح همه ما رخنه کرده. چرا نمی بینید؟؟؟ نمی بینید که ما خودمون هم تو این سکوتمون داریم خودمون رو سانسور می کنیم؟؟؟؟ چشمامون رو بستیم و گوشامون رو باز کردیم. هر چی دروغ بهمون  دمی گن باور کردیم. نشستیم و شاید دیگه حتی منتظر معجزه هم نیستیم. باز صد رحمت به اون رو زایی که می گفتن مردم ایران عقلشون به چشمشونه! الان که چشمامون رو هم بستیم.

پس آی آدمایی که دم از دموکراسی و آزادی کلمه می زنین و سانسور رو متهم می کنید، کلماتتون رو زمین بگذارید. با من با عملتون حرف بزنید. من ایرانی از این مردم هیچ چیزی جز اینها یاد نگرفتم. شما هم! اینو این روزا همه ما ایرانی ها داریم ثابت می کنیم. اخبار رو دنبال می کنیم. اما چقدر بی تفاوت و بی انگیزه. اینجا زبون، فکر، احساس، رگ، غیرت و هویت ما رو سانسور کردند اینو نمی بینید؟؟؟؟ نه! آخه چشمای ما رو بستن!

دارن با دستاشون ما رو به ته ته ته یه دره وحشتناک می فرستند. همینهایی که دم از هموطنی می زنند. همونایی که یه روزی انتخاب کردید یا شاید کردند که ایرانمون رو بهشون بسپاریم. چطور می تونه براتون مهم نباشه؟؟؟؟؟

اینجا دموکراسی بیشتر یه جوکه، آزادی یاوه است، انتخاب شوخیست. ما همه بازیچه ایم. اینها رو ببینید. انقدر مست ظواهر نباشید. اگر مرد عملید.....

.
+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/22ساعت 6:26 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

درس بخوانیم!

امروز عزیزی بهم پیشنهاد کرد که درسم رو خوب بخونم. نمی دونم وبلاگم رو خونده بود که این رو گفت یا از سر اینکه هیچ حرفی نمی خواست بزنه اینطور گفت. خوب فرضا هم که ما خوندیم، فرضا هم که ما همچنان در معدل 17 ماندیم و بسی موفق شدیم. خوب آخرش که چی؟ با این نمره ها و این مدرک و این چیزا کجای دنیا رو می گیریم؟ فرضا درسم هم 1 سال دیگه تموم نشه 6 ماه دیگه تموم شه!

می دونی؟ مسئله این نیست که این اتفاق بیفته بده یا خوبه یا اصلا لازمه یا نه! من منظورم به چرایی زندگیه! این که چرا و با چه هدفی داریم می دوییم؟؟؟ فقط دویدن که مهم نیست!

تو کتاب پدر پول دار پدر بی پول حرفای قشنگی زده. حالا خیلی ناراحتم که این کتاب رو قبل از ورودم به دانشگاه ندیدم. چون من رفتم دانشگاه، رفتم رشته مهندسی، درس خوندم و به درسم واقعا دل بستم،چون اینطور بهم گفته بودند که چون درست خوبه باید مهندس شی. باید تو دانشگاه خوب درس بخونی و از این حرفا. من هیچ وقت فکر نکردم چرا می خونم و چرا این رشته و چرا اینقدر با علاقه! فقط مثل ....* هر چی گفتن تکرار کردم. چون اصولا یه دختر خوب اونیه که هر چی بزرگتراش می گن گوش کنه. این شده که حالا تازه دوست دارم روحیه هام رو بشناسم و در راستای خواسته هام قدم بردارم و به اونی که همه می تونن بهش برسن قانع نشم.

 

پروژه درس شیرین مهندسی اینترنت:

به نطر شما می شه 14 تا صفحه ASP.NET رو به همراه کدهای C# 5-6 روزه نوشت؟؟؟؟ ما می نویسیم تا ببینید می شه!!!!

 

حال منٍ...:

خوب ببین من هی  می خوام بزنم تو رگ بی خیالی و واسه خودم خوش باشم اما هی نمی شه! من نمی دونم چرا اما خوب هر کاری می کنم جون بچه هام راه نداره. حقیقت رو بگم پشت این چهره خندان و این مسخره بازیام یه جور سستی و بی تفاوتی نسبت به همه چیز و گرفتگی وجودم رو تسخیر کرده.

انقدر این چند وقت مامانم گیر می ده که انرژیت پایینه و حالت به نظر گرفته میاد و Delay داری و (این همون احتمالا یه چیز تو مایه های آنفلوانزا مرغی باشه) که دیگه جرات ندارم جلو دیگران یه ذره هم غم آلوده باشم. یه گلگیس هست که می تونم پیشش اونی باشم که هستم که اونم یه یکی دو چشمه که دید حسابی نگران شد و واسه همین پشیمون شدم.

نمی دونم شاید اگه خودم رو بزنم به اون راه و هیچ جوری به هیچ چی فکر نکنم کم کم باورم شه.

 

*( این قسمت به دلیل توهین به نویسنده سانسور می شود)  

 

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 11:28 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

ابتدا:

می نویسم که بدانی دلم برایت تنگ شده....

این تقدیم به مسافری که بی خبر از سفر برگشت! خوش اومدی. با آرزوی یه دنیا شادی و خوشی. امیدوارم اینجا رو اینبار با یه چشم دیگه ببینی، به دور از تلخی ها!

 

بعد از ابتدا:

دلم واسه اینجا تنگ شده بود. همیشه شروع  سخته... همیشه بلند شدن سخته... همیشه از صفر شروع کردن سخته... اما مهم اینه که باید شروع کرد. توقف معنا نداره . مگه چقدر تو این زمین هستیم که بشه همش عقب گرد کرد یا درجا زد. گاهی شاید این توقف ها جایز باشه و حتی لازم! اما وقتی طولانی می شه بیمارت می کنه... افسرده و مرده می شی.

دلم نمی خواد سر خودم رو گول بمالم که اوضاع همیشه خوبه و همه چیز رو به راهه! اما خوب که چی؟؟؟ رسم زندگی همینه... قشنگیهاش همینه. با همه احترامی که واسه احساسم قائلم اما می خوام کمی به عقلم بها بدم. بعضی حقایق انقدر تلخه که احساس حاضر به درکش نیست اما خوب حقیقت که داره.

واسه همین منم با شروع دوباره اینجا نوشتن، می خوام بلند شم. شروع کنم. از ته دل بخندم. زیبایی بیافرینم!! (بابا زیبایی آفرین!)

 

قبل پایان:

چند روز پیش دفاعیه استادمون بود. ماشا الله 40 نفر اومده بودن که واسه یه دفاعیه خیلی زیاده البته! اما چیزی که از اون روز من رو به فکر برده اینه که اصلا دلم می خواد فوق بخونم یا نه! چی بخونم؟ چرا بخونم؟ دنبال چی می گردم؟ و یه عالمه سوال دیگه که حقیقتا خیلی هاش از روی ترس از آینده است و خیلی هاش بخاطر کم بودن اطلاعاتمه و خیلی چیزای دیگه.

دلم می خواست می تونستم این ترم درسم رو تموم کنم اما ارائه بد واحد ها و یه نمره بد تو درس نرم افزار2 کار رو خراب کردن. احساس می کنم این وضع آزارم می ده. هر چند زندگی دانشجوییم تو بابل رو واقعا دوست دارم و خیلی از وقتا عزا می گیرم که تموم بشه چقدر دلم می گیره اما دلم می خواد یه روند سازنده رو شروع کنم.

 

یکم موند به پایان:

آخر هفته عاشورا تاسوعاست. همیشه این روزا که می رسه یاد کودکیم می افتم. چقدر ذوق دیدن دسته ها رو داشتیم. چه خاطره های قشنگی شبهای عاشورا خونه داییم داشتیم. چه شامهای غریبانی که ما تو اکباتان گذروندیم. مامان می گه نمی دونم چه چیزی تو این مراسم انقدر تورو به هیجان میاره و من فقط می تونم بگم یه دنیا خاطره به یاد موندنی!

 

پایان:

عید نزدیکه... یک سال دیگه هم گذشت! عجب سال عجیبی بود! با همه قشنگی هاش گذشت. با همه تلخی هاش گذشت. زمان که منتظر نمی مونه. می گذره. عید نزدیکه....

 

خوش باشی    "گل مر"

.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/16ساعت 9:33 PM  توسط گل مر بحری  | 
.