تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.
  1. تغییر همیشه پر ز درده. برای تغییر باید بها پرداخت. راه میانبری وجود نداره. واسه هیچ چیز! این رسم زندگیه. زندگی پر از تغییره و برای هر تغییر باید بها پرداخت و بهای تغییر بعضی وقتا خیلی گرونه و این به آدمش بر می گرده که چقدر دلش بخواد تغییر رو پذیرا باشه.
  2. خیلی وقتا نوشتن من وقتی که انقدر تو ذهنم یه موضوع رو بالا پایین کردم که احساس می کنم دیگه ظرفیتش رو ندارم و باید کمی از بافر رو خالی کنم. شاید خیلی وقتا که می نویسم واسه اینه که آدمها تحملشون برای نگهداری غمها و دغدغه ها کمتره. این معنیش این نیست که من همیشه تو غم و دغدغه غرقم. این یعنی من هنوز زنده ام و انقدر نسبت به دورو اطرافم بی تفاوت نشدم که این چیزا رو نبینم. اما معنیش این نیست که شادی و خوشی تو زندگیم نیست. هنوز کوچکترین قشنگی ها قهقهه به لبهام میاره و خنده و خوشی عزیزانم آرامش قلبمه.
  3. وقتی دوستان و عزیزانی رو میبینم که بعد مدتها به واسطه این وبلاگ و نوشته های من میان تو دنیام و بهم اصرار می کنن که بنویس ما اینجوری تورو کنارمون احساس می کنیم قلبم قوت می گیره و دلم می خواد بدون توجه به خیلی نازیبایی ها ادامه بدم. آخه می گن اون حرفی که از دل بیاد به دل می شینه....
  4. آقای داروسازی که هنوز نمی دونم همون تنها داروسازی هستی که می شناسم یا نه! ممنون از تاکیدت به حرفات. من دلم می خواد دنیا رو همونجور که هست ببینم. بعضی بار ها رو با تمام وجود به دوش بکشم و به خاطر عزیزام حتی آهنگساز شم. خوشجال شدم که یامت رو دیدم.
  5. همین دیگه مگه چقدر می شه شب امتحان ریز پردازنده آدم از خودش موضوع در بیاره؟؟؟؟
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت 1:38 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

می دونی دارم به چی فکر می کنم؟ به آدمایی که رفتن. از ایران رفتن. سحر کرد که یه روز یهو بدون اینکه به کسی حرفی بزنه گذاشت رفت... به گل رخ که تو 18 سالگی در اوج ناباوری همه اعضای خانواده اعلام کرد که عاشق شده و ازدواج کرد و به خاطر عشقش از ایران و خانواده کند... به سیاوش که سالها پیش از ایران رفت و اونجا با همون سن کم به تنهایی زندگی کرد و خیلی خوب هم درس خوند. به شیوا و عمه که از ایران رفتن و برعکس روزهای کودکیم که پر از خاطرات اوناست حالا سال به سال ازشون با خبر نمی شم.

می دونی؟ من خیلی فکر کردم که چطور آدمها می رن و اونجا راضی و راحت زندگی می کنن. خوب از خیلی چیزا خبر دارم: امنیت. احترام. موقعیت تحصیل یا هر چیزی تو این مایه ها. اما انسانیت چی؟؟ عاطفه چی؟؟؟ نمی خوام مثل این رادیو تلویزیونیا که غربت رو خیلی بد جلوه می دن حرف بزنم. اما این چیزیه که دارم می بینم. اونجا آدمها از هم انگار خیلی دورترن.

نمی دونم چطور می شه آدم جایی دووم بیاره که نه همزبونی داره و نه آدمهایی که فکر و عقایدش رو درک کنن. نمی دونم شاید منم که خیلی وابسته به خانواده و روابطم هستم اما دلم نمی خواد برم جایی که احساس کنم بین این همه آدم تنهای تنهام. آدمهایی که هر چی باشم براون یه خارجی هستم. حتما گذشتن از کشور و مردم یه انگیزه خیلی خوب می خواد. من ندارم. نه! نه درس خوندن اونقدر برام با ارزشه که به خاطرش اونهمه تنهایی رو بخوام نه یه زندگی افسانه ای! یهعنی این همه آدم که تو ایران زندگی می کنن همه بدبختن؟؟؟ یا شاید می تونستن اگه ایران نبودن خیلی خوشبخت تر از اینا باشن؟؟؟؟ نه! باور نمی کنم. خوشبختی آدمها تو دلشونه. آدمها هر جا باشن می تونن با تمام وجود خوشبخت باشن. مسئله اینجاست که ما دلمون نمی خواد به دلمون نگاه کنیم و خوشبختی رو ببینیم. چشممون مرتب به دیگرانه تا خوشبختی رو از نگاه اونا ببینیم و ما هم دنبال همون باشیم. اگه اونا رو پول خوشبخت کرده یا مدرک عالی یا مقام یا صبح تا شب سگ دو زدن ما هم همون کار رو بکنیم. شاید هیچ وقتم از اونی که داریم راضی نباشیم اما چون از دید دیگران خوشبختیه ما فکر می کنیم خوب حتما راست می گن دیگه!

می دونی؟؟؟ دلم ی خواد رو راست و رک باشم با خودم... نمی تونم به خودم بگم خوشبخت وقتی صبح تا شبم رو مثل یه روبات برنامه ریزی شده بگذرونم و شب جنازم بمونه که فقط حوصله خوابیدن داره! نه! من دلم می خواد هر قدر هم با فشار زندگی می کنم اما هیچ وقت حسرت روزایی که گذسته رو نخورم. دلم نمی خواد یه روز برگردم گذشتم رو نگاه کنم و ببینم  همش واسه فرداهایی دویدم که هیچ وقت نرسیده یا انقدر دیر رسیده که فایده نداشته دیگه!

مگه زندگی یعنی چی؟؟؟ دنیای ما چند روزه که بخاطر تحقق خواسته هایی غیر خواسته های خودمون بگذرونیمش؟ نه! من دلم می خواد حتی اگه درس می خونم اونجایی باشم که احساس می کنم زنده و شادم. اگه کار می کنم کاری باشه که حس کنم می تونم با تمام وجود بهش عشق بورزم. اگه با کسی زندگی می کنم از سر وظیفه و گذران روند اجبار زندگی نباشه که از سر احساس زندگی و عشق باشه. دلم می خواد مرزهای زندگیم رو دست خودم بگیرم. اونجایی باشم که دلم اونجا آرومه و خوش!

دلم نمی خواد واسه فرار از چاله ها خودم رو تو چاه بندازم. نمی دونم شاید خیلی از دوستان و اطرافیانم از ایران رفتن چون می خواستن فرار کنن. یا از چیزی تو این خاک یا از خودشون یا از شرایطشون یا از بدبختی هاشون. آخی ای کاش اون طفلی ها می دونستن همه جای دنیا آسمون همین رنگه و همه وسعتی که اونا دنبالشن تو دلشون جمع شده. نمی خوام رفتن رو متهم کنم. اما می خوام بگم آدمها اگه بخوان همیشه و همه جا می تونن خوش و سرزنده باشن. این اشتباهه که فکر کنیم نسخه ای که واسه یکی دیگه جواب داده پس واسه بقیه هم جواب میده! بابا آخه زندگی که کلیشه نیست! نمی شه تو یه چهار چوب گذاشت و گفت اگر چنین است در نتیجه باید چنان شود. قشنگی زندگی آدمها به اینه که به تعداد آدمها راه برای زندگی با سعادت هست. من دلم می خواد راه خودم رو برم نه که چشمام رو ببندم و کور مال کور مال دنبال دیگران به بی انتها برم. فقط همین به خدا!!!

.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 11:28 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
گل رخ.... جات خیلی خالیه. دلم برات خیلی تنگ شده. حالا بازم هر روز نبودت رو حس می کنم. خواهری آخه آلمان رفتنت چی بود تو؟؟؟ نگفتی من اینجا دور از تو دلم برات تنگ می شه؟؟؟؟!!!

امروز گل گیس اومد پیشم. واییییییییییی چقدر دلم براش تنگ شده بود. چقدر دلم می خواست واسه کسی حرف بزنم و هیچ کسی جز گل گیس نبود که بتونم باهاش حرف بزنم. خدا رو شکر گل گیس نمی خواد جایی بره!!!!

امروز رفتم دفتر بابا. نمی دونم چرا وقت بیرون اومدن از شرکت خداحافظی باهاش انقدر برام سخت بود!!! رسیدم خونه بازم دلم براش تنگ شده بود!

زهرا تصمیم خوبی گرفته که چند وقتی ننویسه! منم موافقم! البته دلایامون احتمالا بی ربط باشه! اما منم می خوام ننویسم یه مدتی!

من اینجا واسه خودم و دلم می نویسم!همین! دلیلی نداره همه از همه نوشته های من سر در بیارن! من باید بدونم چی هستن که می دونم. بقیه هم.... نه خوب! اما دوست ندارم هی بپرسن " این که نوشتی او وقت یعنی چی!"

سکوت سرشار از ناگفتنی هاست...

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 1:56 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

واااااااااااااای دلم داره می ترکه! چقدر بده که آدم بدونه یه جماعتی دارن نوشته هاشو می خونن ها!(یه کسی نیست بگه خوب مگه کرم داری اینجا ننویس!) خوب دوست دارم! به یه کسی چه؟؟؟؟

آخه اون روزی که من اینجا شروع کردم به نوشتن کسی جز من و بابا اصلیه از اینجا با خبر نبود که! اما حالا نمی دونم چطور شد که یهو کلی آدم می شناسنش! هم خوشحال می شم که میخونن هم دستم واسه راحت نوشتن بسته می شه! آخه همه حرفا که گفتنی نیست!!! یا حداقل هر جایی گفتنی نیست!

اما دیگه امروز داره دلم می ترکه. دلم می خواد راحت بنویسم. راحت بدون نگرانی از اینکه کی می خونه و چی می شه! چیزی هم که تازه نمی شه!

دلم تنگ شده. یه روزی فکر می کردم هر جایی باشم یکی هست که نوشته هام رو می خونه! خوندنش می شد دلگرمیم تا واسه خودم ننویسم. حالا نمی دونم اصلا کی خونه یا نه! خوب شایدم اصلا فرقی نکنه. من که همیشه واسه دل خودم می نوشتم تا که این فکرو انداختن تو کلم که اینجا واسه دلم بنویسم... حالا هم واسه دلم می نویسم. حداقل دل خودم که می خونه!!!!

ببینم تا "بعد ژانویه" خیلی مونده؟؟؟؟؟ چقدر زمان دیر می گذره. تو آزمایشگاه معماری کامپیوتر یه برنامه simulator(همون شبیه ساز خودمون) هست که هر 1 ثانیه رو تو 10 ثانیه می شمره. حدودا یه ماهه که زندگی منم اینجوری شده. زمان می گذره! اما به سختی.... هر 1 ثانیه 10 ثانیه. هر روز ساعت 10 ساعت. هر روز 10 روز و نتیجتا این 1 ماه برام 10 ماه طول کشیده. ای کاش زودتر زمان بگذره و بعد ژانویه هم رد شه. هر چند مگه چه فرقی می کنه. بگذره یا نگذره. این انتظار گذر زمان فکر نکنم تمومی داشته باشه!

ببینم معمولا اگه آدم دلش واسه باباش تنگ بشه باید چی کار کنه؟ یا بخواد باباش رو ببینه اما نتونه؟؟؟  یا بدتر از اون مجبور به تظاهر باشه که همه چیز خوب و عالی و رو براهه؟؟ دیگه تهران برام جذابیتی نداره. نمی دونم چی شده. اینجا بیشتر واسم عذابه تا لذت. می دونی؟؟؟ هر قدر که زمان بیشتر می گذره معنی بعضی حرفا رو تازه درک می کنم....

خدا کنه بارون بزنه... خالی از لطف که نیست! هم تهران تمیز می شه هم شاید دل من! دلم واسه بارون تنگ شده... یه بارون نم نم که زیرش قدم بزنم. کسی چمی دونه شاید توی بام تهران. آخه اونجا کلی منو یاد بابام می ندازه. اونجا ما دور از هیاهوی شهر و زندگی از همه دنیا واسه هم حرف می زدیم. اونجا بیشتر از همیشه احساس می کردم بابام کنارمه... احساس می کردم همیشه پیشمه! اما نمی دونم چرا قسمت آدمها همیشه رفتنه! من بابل... گل رخ آلمان... بابا ....!!!؟؟!!

می دونی یه چیزی می گم باورش کن: تو دنیا هیچ چیز و هیچ کس موندنی نیست. آخه خیلی وقتا موندن آدمها هم دست خودشون نیست. همیشه موندن که به یه حضور فیزیکی و یه لبخند پر از ... نیست!

نمی دونم این دنیا هم دیگه مثل همیشه سر خوش و سر زنده نیست....

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 3:49 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
دارم می رم واسه بازسازی صحنه تصادف. انگار اوضاع ماشین بدتر از اونه که بشه از خیر بیمه گذشت! شاسیش تاب خورده. ولی خیلی بامزه شده. من کم کم داره از تصادفم خوشم میاد. هر تعمیر کاری ماشینو دیده می گه آخه تو چطوری زدی که این بلا سر شاسی اومده بعد نه خودت چیزی شدی نه ظاهر ماشین چندان داغون شده!

خلاصه ما تیر ماهیا باید همه چیزمون با بقیه فرق کنه دیگه! اینم تصادف کردن تیر ماهی بود دیگه

دیشب تا چشمام رو می بستم صحنه تصادف میومد جلو چشمم. کلی طول کشید تا خوابم برد. حالا برم ببینم چی می شه! ای بابا آدم تصادف نکنه که راننده نمی شه! منم اگه قرار بود با این چیزا بخواد حالم گرفته شه و رانندگی رو بذارم کنار باید دفعه اول که تصادف کردم این کارو می کردم! آخه اون دفعه یه رنو رو داغون کردم اما ماشین خودم فقط کمی گلگیرش غر شد اما چون ماشین بیمه نبود همه خسارت رنو رو از جیب دادم.

خوب دیگه امید به خدا برم شاید محیط تصادف جوگیرم کرد یه بار دیگه هم تصادف کردم!!!!

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 11:1 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

امروز تصادف کردم L تو اتوبان حکیم خروجی چمران می خواستم بپیچم به سمت چمران شمال که یه ماشین آبی گنده که نمی دونم چی بود از سمت چپ من تصمیم گرفت یهو بپیچه سمت چمران جنوب:(  منم زدم رو ترمز که نتیجتا قفل فرمون اومدم زیر پدال ترمز گیر کرد. منم حواسم جمع بیرون کشیدن اون شد که یهو خوردم تو گارد ریل. اومدم ماشین رو جمع کنم چون ترمز قفل بود فرمون رو چرخوندم پشت ماشین هم دوباره خورد تو گارد ریل! تا بالاخره ماشین وایساد. منم در به در دنبال گوشیم می گشتم که زنگ بزنم بابام ببینم باید چه غلطی بکنم. ماشینم همونجوری مونده بود وسط خیابون. خدا عمر بده اون آقایی رو که اومد وایساد پرسید حالتون خوبه خانوم؟ منم که آخر بچه پر رو گفتم خودم خوبم اما نمی دونم باید چی کار کنم اما خودم هم خوب نبودم بدنم داشت می لرزید هنوزم نتونسته بودم درک کنم چی شده بیشتر از همه هم نگران این بودم که مامانم چی می گه:) (منم آخرشم نه؟؟؟؟) خلاصه اون آقاهه بهم 2 تا حبه قند داد گفت بخور!(نمی دونم تو این گیرو ویر قند از کجا آورده بود!کلی تعجب کردم!). بعد گفت من ماشینا رو نگه می دارم تو دور بزن ماشینت برگرده برو پایینتر وایسا زنگ بزن بیان کروکی بکشن. گفت می تونی بشینی پشت رول. منم که گفتم بچه پر رو! گفتم مشکلی ندارم. خودم می شینم. بعد دور زدم و آقای مهربون هم خداحافظی کرد و رفت. منم بالاخره موبایلم رو از زیر صندلی عقب بیرون کشیدم و زنگ زدم بابام!

می دونی... بابام یه سری اخلاق داره که من خیلی ازشون خوشم میاد. یکیش اینه که آدم هر وقت به مشکل بخوره بدون نگرانی از هیچ چیزی می تونه باهاش درمیون بذاره و همیشه هم بهترین راه حل ها و بهترین نوع برخورد رو نشون میده. خلاصه گفت ببین اگه خسارتش زیاد نیست راه بیفت بیا مهم نیست. خودت خوبی؟ منم گفتم آره چیزی به من نشده!(اینجا اولین باری بود که تازه فکر کردم ببینم به خودم چیزی شده یا نه! و چون شاید واسه دیگران هم یه همچین سوالی پیش اومده باشه می گم که فقط پای چپم کمی خراش ساده ساده برداشته.)

همین لحظه یدونه از این ماشینای امداد خودرو رسید. پرسید چی شده واسش گفتم گفت بیمه داری گفتم آره. گفت وایسا زنگ بزن بیان کروکی بکشن. گارد ریل ها که چیزی نشده گفتم نه! اومد ماشین رو دید گفت جلوش بدون رنگ در میاد پشتشم خیلی اوضاعش بد نیست. بد نگاه کرد دید چراغ پشتم شکسته گفت خورده اش کو گشتیم دیدیم به به! 2 جای گارد ریل رو حسابی غر کردم( هه هه هه!) بهم گفت برو واینستا! اگه بیان ببینن واسه هر کدومش ازت 700 چوق می گیرن. منم باید گزارش بدم اما نمی دم. برو! فکر کنم منتظر بود بهش خشکه بدم که منم شوت اصلا به روی خودم نیاوردم.

راه افتادم رفتم اما هنوز تو شوک بودم. خلاصه بابام کلی دلداریم داد و کلی شوخی کرد تا از سرم بره بیرون. من نگران عکس العمل مامانم بودم. بهش زنگ زدم مامان نگران ماشین بود و تازه وقتی من گفتم "اصلا برات مهم نیست خودم سالمم یا نه!" یادش افتاد از حالم بپرسه که به نظرم از این که به یادش نبوده کمی شرمنده شد. چون بعدش 2 بار زنگ زد و هی حالم رو پرسید. بعدشم که دیدم به پسر دایی بزرگم خبر داده و دختر اونم که احتمالا تا فردا تهران رو باخبر کنه!

شبنم که شنید بعد کلی شوخی و خنده و این چیزا گفت به کسی نگو بهت می خندن!!!! گفت بگو با ماشین تصادف کردم بهتره تا بگی رفتم تو گارد ریل! اما به نظر من که مهم نیست! خنده که خوب داره من خودم کلی خندیدم از اون موقع! البته دلم می خواد پول ماشینو بیمه نده اون وقت که یه 200 تایی پیاده شدم بیشتر می خندم:)

حالا هر وقت برم تو اتوبان حکیم خروجی چمران دو تا تو رفتگی اساسی تو گارد ریلها هست که کاملا متعلق به خودمه. اینش خیلی خوبه! من دوست دارم از خودم اثرهای عجیب غریب بذارم!

البته اینو خوب می دونم که خدا رحم کرد و اگه من کمی بیشتر سرعت داشتم حتی امکان داشت چپ کنم! کار دیگه!

خلاصه.... دوست داشتید برید اثر هنریم رو ببینید. قشنگه! و البته پر غرور!!!

اینم از یه گزارش دقیق از یک تصادف خوب! اینم تجریه است دیگه. مگه نه؟؟؟؟

 

.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/20ساعت 10:58 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
سلام:

این نوشته مال همه اوناییه که به من لطف می کنن و میان به وبلاگم سر می زنند. ممنونم. خوب من راستش دعوایی تو پیغاما ندیدم. اما یه چیزی خوشحالم کرد. اونم این که هنوز آدمهایی هستند که من یا نه ما براشون مهمیم. نمی خوام بدبینانه فکر کنم که اگر آدمها سعی کردن عقایدشون رو بگن برای اثبات درستی خودشون بوده. من ترجیح می دم فکر کنم دوستانی دارم که براشون مهم هستم. یا هستیم! این که هر کسی چطور توجهش رو ابراز می کنه مهم نیست. مهم ابراز کردنه!

دوست غریب آشنا! نمی دونم تو فکرت دقیقا چیا می گذره اما از این که برامون ارزش قائل می شی ممنونم. اما یه توصیه: آدمهای دور و بر آدم همیشه نظراتشون درست نیست اما هر چی هست برای خودشون محترمه! اگر به نیت خوبی و نیکی داری برامون می نویسی که من این طور دوست دارم باور کنم! پس تو به حقانیت عملت فکر کن. دیگران حق دارن راجع به همه ما نظر بدن دلیل بر ناراحتی فکر نکنم باشه. من اینا رو کلی برات گفتم نه واسه این یه موضوع خاص. شما هر کدوم تو جایگاه خودتون دارید بهترین نحوی که می تونید محبت و دوستیتون رو ثابت می کنید برای من یا ما! همین هم خیلی زیباست. راستی به نظرم تو معنی بازی رو نمی دونی! بازی که چیز بدی نیست!

اما راجع به غلط دیکته ای هام. توجیح واسشون زیاده اما دوست دارم اینجوری راجع بهشون بگم: من وقتی میبینم تو یه متنی غلط های انقدر وحشتناک دارم فقط می خندم. مهم غلط ها نیستند که. حالا وسط این همه نوشته های مختلف از اشتباهات من اگه یه لبخند هم رو لبتون بیاد من کلی خوشحال می شم. پس هیچ کدومو درست نمی کنم. بعضی وقتا هم به دلیل تند نوشتن بعضی کلمات غلط میشه. گیر ندید دیگه

خوش باشید و لبتون پر خنده     "گل مر جون"

.
+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/19ساعت 6:46 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

چقدر ما موجودات عجیبی هستیم! تا وقتی کوچیکیم دلمون لک می زنه واسه این که بزرگ بشیم و شبیه بقیه آدم بزرگا! بعد هر چی بزرگتر می شیم دلمون می خواد برگردیم به عالم بچگیمون. ما هم عجب موجودات عجیب غریبی هستیما!!!

هر قدر بزرگتر می شم بیشتر دلم می خواد برگردم به گذشته هام. می دونی؟ یه روزایی سادگیم بزرگترین ارزشم بود. نه فقط به ظاهر که مهم تر از اون باطن و روحم! اون روزا انقدر به روحم نزدیک بودم که صداش رو می شنیدم. با قلبم یکی بودم. وجدانی داشتم که سرم می رفت وجدانم نمی رفت. صداقتی داشتم که برام از دنیا عزیزتر بود اما حالا انگار خیلی چیزا عوض شده. من موندم با دلی که دیگه خودم هم نمی دونم داره بهم راست می گه یا دروغ! صداقتی که حالا کم کم می بینم که کم رنگ می شه. قلبی که داره کم کم از ترس شاید سنگ می شه...

خیلی بده که انقدر بزرگ شدم که هرازگاهی آرزو می کنم سنگ جای قلبم بود... یا اصلا نبودم. اونم دختری که یه موقعی تو وجودش یه دختر کوچولو داشت که با حرفاش و شیطنتاش و ادا اصولاش همه رو سرگرم می کرد. دختر کوچولویی که غد بچه پر روی شیطون نازنازی بود... شعر می خوند... بازی می کرد... داستانای چاخان پاخان با آب و تاب تعریف می کرد.... با ادا و عشوه می رقصید و کلی تو دنیای کودکیش بی خیال از دنیا و آدمها و اتفاقات و خلاصه همه چیز خوش بود.

دلم واسه اون کوچولو تنگ شده. آخه تفلکی الان از ترس اونهمه بلایی که آدم بزرگا سرش آوردن قایم شده ته ته قلبم و هر قدر التماسش می کنم و اداش رو در میام تا شاید آشتی کنه و بیاد وسط قلبم تو خونه خودش راضی نمی شه. آخه اون تفلکم گناهی نداره. هر وقت از روی کودکی و سادگیش به آدم بزرگا محبت کرد آدم بزرگا نفهمیدنش! یا سو استفاده کردن یا درکش نکردن یا فکر کردن محبتش از رو غرضه و خلاصه یه جور فراریش دادن. این کوچولوی منم که از اول انقدر سریع نمی ترسید که! اوایل می گفت ایراد نداره! آخه باورش نمی شد آدم بزرگ وجود داشته باشه!! اما کم کم انقدر سنگ خورد و طرد شد و ضربه خورد که مجبور شد بره به غار تنهاییش!

این طوری بود که کم کم من هل داده شدم به دنیای آدم بزرگا! و حالا هر روز که بیشتر مثل آدم بزرگا سنگ دل و بی تفاوت به قشنگی ها و بی تفاوت و فراموشکار می شم بیشتر از خودم بی زار می شم....

دلم یه مدت تنهایی می خواد... دور از آدم بزرگا تا بتونم بشم اون دختر کوچولو تا بدون توجه به حرف مردم و هر جور دغدغه ای زندگی رو تجربه کنم....

آخه من خیلی دلتنگ دختر کوچولو شدم....

.
+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/18ساعت 0:35 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
سلام:

به هر حال ممنونم از اینکه حال ما برات مهمه و همین که بود و نبود این رابطه باعث می شه به ما نظر بدید منو خوشحال می کنه. می خوام جدای تمام این حرفها که از وبلاگ سمن خوندید باور داشته باشید که تو هر رابطه ای هیچ کسی جز خود اون دو نفر تو جایگاهی نیست که بتونه قضاوت کنه و هر تموم شدن رابطه ای به معنای بد بودن یکی از طرفین یا رفیق نیمه راه بودن نیست! آدمها می تونن خیلی خوبیها داشته باشن اما نتونن یه رابطه موفق داشته باشن. این نه به معنی اینه که من یا سمن بدیم نه به معنی بی معرفتی یکی از ماست نه هیچ چیز دیگه ای!

روابط خصوصی آدمها خصوصی ترین بخش زندگی آدمهاست که خیلی چیزاش رو هیچ کس جز طرفین رابطه و خدا نمی دونه.

ممنون از حسن نیتتون. خوشحال می شم بازم به اینجا سر بزنید:)

خوش باشید    "گل مر"

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 0:58 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

این مطلب رو امروز تو وبلاگ گلرخ خوندم. من از وبلاگش واقعا خوشم میاد. گل رخ همیشه ذوق خوبی داشته. نمی دونم اینو از جایی گرفته یا خودش نوشته بود اما من سر فرصت با اجازه خودش مطالبی رو که قبل ها نوشته بود و ایران مونده اینجا می ذارم خالی از لطف نیستن.

متن واقعا گیرایی بود! ما واقعا چطور گدران زندگی می کنیم؟ همیشه تو شک و تردید این هستیم که کاری که می کنیم درسته یا غلط؟ حالا مردم چی می گن؟ آیندم چی می شه؟ یا خیلی چیزای دیگه مثل همینا. اما حقیقتا چند روز از روزای زندگیمون رو واقعا زندگی کردیم؟ نفس کشیدیم... قدم زدیم... لبخند زدیم... غصه نداشته ها رو نخوردیم... غم فرداها رو نداشتیم... حرص پول و درآمد نزدیم؟؟؟؟ گفتنش شرم آوره آخه تعداد این روزا در مقابل روزایی که خدا بهمون نعمت زندگی داده اصلا چیزی نیست!!!

ما آدمها اومدیم روی زمین تا فرصتی داشته باشیم زندگی کنیم! آره زندگی!!! نمی دونم چقدر قدر این روزا رو می دونیم. اما وقتی همش تو غصه و اشک و آه و حصرتیم یعنی قدرش رو نمی دونیم. این یعنی ناشکری! نمی دونم دو زار بیشتر داشتن به از دست دادن سلامتی می ارزه؟ منظورم به همه اونایی هست که شب و روز دارن کار می کنن و شب که می رسن خونه انقدر خسته هستن که حتی نای شام خوردن ندارند! حالا باز اگه یکی از کار کردن لذت می برد یه چیزی! اما همه جمع شدیم تو این شهر شلوغ معطل چی؟؟؟؟ ما واقعا چیزی هم از این زندگی ماشینیمون می فهمیم؟ تقریبا هیچ کدوممون صبحا با یه حال خوش و لبخند به لب از خواب پا نمی شیم. از صبح تا غروب هم که اگه درگیر کار نباشیم داریم به بدبختیهامون فکر می کنیم بعد هم که یه 2 ساعتی تو ترافیک و دود و مردم بداخلاق می گردیم و معمولا دیگه جونی واسه خوش بودن نداریم.

بابا آخه مگه چقدر وقت زندگی داریم؟ بیاید بخندیم... سرشار از زندگی بشیم... بدویم... بیاید بدون قید و شرط ها زندگی رو لمس کنیم! بیاید از رنگ خدا بشیم و لحظات تکرار نشدنی زندگیمون رو تو گیر گذشته و آینده از دست ندیم. گذشته و آینده بخشی از زندگیه که براش کار چندانی نمی شه کرد اما واسه الان می شه هزااااااااار جور کار کرد که قشنگتر از لحظه قبل بگذره.

سهراب فکر کنم این لحظات رو تجربه کرده بود که می گفت:

در دلم چیزی هست. در دلم چیزی هست

مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه...

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 0:21 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.
.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 0:18 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
باز امشب دلم گرفته.... ای کاش این حافظه لعنتی وجود نداشت که گذشته ها رو برام دوره کنه... آخه این روزا همه گذشتم رو از سالها پیش مرتب تو ذهنم دوره کردم. فکر می کردم دیگه تو ذهنم نیستند اما بودند و با این گردگیری من دوبار همشون زنده زنده شدن....

دلم تنگه... واسه روزای خوشم... واسه دلی که یه روزایی به پاکیش ایمان داشتم. واسه قلبی که یه روزایی انقدر ازم فراری نبود و ازش فراری نبودم. واسه روحی که یه روزایی آزاد و سبک بود. واسه اون دختر کوچولویی که یه روزایی از ته دل قهقهه سر می داد. حالا دیگه نمی فهمم حتی حسسام درسته یا غلط... حالا بدجوری با خودم از همیشه غریبه ترم. حال و حوصله کسی رو ندارم. دلم تنهایی می خواد.. دور از آدمها.... دلم خودم رو می خواد که شاد بود و خوش و خرم و سرزنده و امیدوار! حالا از اون دختر بچه زنده یه جسم مونده که دیگه به سایه خودشم اعتماد نمی تونه بکنه. کسی که دیگه هیچ چیزی رو حق خودش نمی دونه و دیگه انقدر خودش رو سانسور کرده که دیگه خودشم خودشو نمی شناسه!

بابا خسته شدم! نمی خوام انقدر ادای آدمای محکم رو در بیارم. من ترحم کسی رو نمی خوام من فقط گل مری رو می خوام که گمش کردم. دلم می خواد بی خیال از این همه ملاحظه کاری واسه خودم باشم. گور بابای آدما من می خوام خودم باشم. این مگه خواسته زیادیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/14ساعت 0:19 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم توی دستش. او یه شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم او هم بچه بود . سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد دید که مرا می شناسد. خندیدم گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست. گفت : تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا ندارد. گفت: تا مرگ؟ خندیدم و گفتم: من که گفتم تا ندارد! گفت باشد تا پس از مرگ. گفتم: نه. نه. تا ندارد. گفت: تاهرجاکه باشدمن وتو دوستیم. گفتم: تو برایش تا هر جا که دلت می خواهد یه تا بگذار. اما من اصلا تا نمی گذارم. نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد. می دانستم او می خواست دوستیمان تا داشته باشد معنی دوستی بدون تا را نمی فهمید.

گفت بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم. گفتم باشه تو بگذار. گفت: شکلات. هربارکه همدیگررامیبینیم یه شکلات مال تو و یکی مال من باشد؟ گفتم: باشد.هرباریه شکلات میذاشتم توی دستش واوهم یه شکلات توی دست من. باز همدیگررانگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست. من تندی شکلات را باز می کردم میذاشتم توی دهانم. می گفت تودوست شکمویی هستی. شکلاتش را میگذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم: بخورش! می گفت: تمام می شود می خواهم تمام نشود. برای همیشه بماند. صندوقش پر شکلات شده بود من همه اش خورده بودم. گفتم: اگه یه روز شکلات هایت را مورچه ها یا کرمها بخورند؟ گفت: مواظبشان هستم.

او بزرگ شده. منم بزرگ شدم. همه شکلاتها را خورده ام. اوهمه شکلات ها را نگه داشته. اوآمده است امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برودآن دور دورا. من میدانم می رود و بر نمی گردد. یادش رفت شکلات را به من بدهد! من یادم نرفت یه شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم این برای خوردن. یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش: این هم آخرین شکلات برای صندوقچه ات. یادش رفته بود صندوقی دارد برای شکلات هایش!!!!هردوراخورد!!!!

خوب شد همه شکلاتها راخوردم. اونخورد. حالا بایه صندوق شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟؟

 

می دونید فرق بین دوستی و عشق چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/13ساعت 6:41 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

اگر می دانی در این جهان کسی هست

که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند

و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد

مهم نیست که او مال تو باشد

مهم این است که فقط باشد

زندگی کند- لذت ببرد

و نفس بکشد....

.
+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/12ساعت 7:6 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

امروز صبح زود وقتی هنوز خورشید طلوع نکرده بود یکی از عزیزترین دوستام از ایران رفت... باز هم یکی رفت! نمی دونم دقیقا چرا و اصلا هم روی صحبتم به چرایی این قضیه نیست. تنها چیزی که می دونم حس دلتنگی از دوری عزیزانمه! نمی دونم چرا همه اونایی که برام عزیزن دارن از ایران می رن! اوایل همیشه فکر می کردم این دوری معنایی نداره. علم رشد کرده اینترنت و هزار تا چیز دیگه معنی فاصله ها رو از بین بردن. اما حقیقت اینه که هر کدوم از دوستان و عزیزان آدم تو قلب آدم جایگاهی دارن که فقط جای خود اونهاست. جای خالیشون رو با هیچ چیزی نمیشه گرفت...

خلا دوستی که برام خیلی کارا کرده و تو غم و شادی های زیادیم شریک بوده بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم حس می شه. برای رفتنش اشک ریختم. اما این اشک برام با ارزشتر از خیلی چیزا بود آخه همین که واسه رفتن عزیزی اشک می ریزم نشون می ده دوستایی دارم که برام انقدر عزیزن که نبودنشون غم رو مهمون دلم می کنه.

می دونم هر جای دنیا که باشه یادش همیشه تو دلم باقیه و امیدوارم هر جا هست خوش و شاد و سرزنده باشه و مطمئن باشه : یکی هست این ور دنیا که به یادش مونده اسمش!

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/08ساعت 10:32 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته         نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده           عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده

تو این تنهایی تلخ منو یک عالمه یاد             نشسته روبرویم کسی که رفته بر باد

کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد       برای بودن من به خود رنگ فنا زد...

چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن                برای اون که سایست همیشه رو سر من

کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد         منو آباد کرد و خودش ویرون شد از درد

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته        نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم       با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم

هنوز سالار خونست پناه منه دستاش        سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفسهاش

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته       نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته       نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

.
+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/04ساعت 5:51 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

نمی دونم دخترا چه گناهی کردن که همیشه باید انتخاب بشن!؟ حق انتخاب طرف مقابلشون هم دست خودشون نیست! آخر آخرش اینه که 4-5 تا مورد باشه بتونن بین اونا انتخاب کنن اما وای به روزی که انتخابشون یکی دیگه باشه! اگه بهش حرفی بزنن که دیگه می شن آخر دختر سبک! اگه هم یکی عاشقشون شه که انقدر دورو بری هاش می گن لگد به بختت نزت! ناشکر نباش! آخه خوب بابا اون بیچاره دختره چه گناهی داره؟ شاید دوستش نداشته باشه! آخه این که یکی عاشقت باشه که دلیل نمی شه! آقایونم که دیگه می دونن چی کار باید بکنن!اون قدر پیله می کنن و اصرار می کنن تا دختر بیچاره به خودش و قلب خودشم شک می کنه!

اما این یه حقیقته! یه همچین دختری موندگار نیست! باور کنید که موندگار نیست! خدا اگه گریه مرد عاشق رو می بینه دل اون دخترم می بینه! غم یه آدم مطمئنا برای اطرافیانش خیلی سخته. این بی رحمیه که یه پسر با استفاده از این حقیقت و حس گناهی که به یه دختر دست می ده وقتی می بینه کسی بخاطرش این طور عذاب می کشه بخواد دختری رو به دست بیاره... نمی دونم چطور اشکی که یه دختر برای عشقش به کسی می ریزه هیچ وقت ارزشی نداره! اما اشک پسر چرا!؟

دلم نمی خواد تحت تاثیر قلبی قرار بگیرم که نسبت بهش احساس عشق نمی کنم. نه! کسی که برام زیاد اشک بریزه معنیش این نیست که تکه گم شده منه! اونی تکه گم شدمه که دلم براش تو هر شرایطی بزنه و دلش برام تو هر شرایطی بتپه! آخه خیابون یه طرفه فایده ای نداره. حتی اگه تا آخر عمر تنها بمونم این رو ترجیح می دم تا اینکه بخوام یه عمر با کسی باشم که به خاطر حس قدردانی! من از تنهایی وحشتی ندارم اما از زندگی بدون عشق چرا!

.
+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/04ساعت 5:50 PM  توسط گل مر بحری  | 
.