واااااااااااااای دلم داره می ترکه! چقدر بده که آدم بدونه یه جماعتی دارن نوشته هاشو می خونن ها!(یه کسی نیست بگه خوب مگه کرم داری اینجا ننویس!) خوب دوست دارم! به یه کسی چه؟؟؟؟
آخه اون روزی که من اینجا شروع کردم به نوشتن کسی جز من و بابا اصلیه از اینجا با خبر نبود که! اما حالا نمی دونم چطور شد که یهو کلی آدم می شناسنش! هم خوشحال می شم که میخونن هم دستم واسه راحت نوشتن بسته می شه! آخه همه حرفا که گفتنی نیست!!! یا حداقل هر جایی گفتنی نیست!
اما دیگه امروز داره دلم می ترکه. دلم می خواد راحت بنویسم. راحت بدون نگرانی از اینکه کی می خونه و چی می شه! چیزی هم که تازه نمی شه!
دلم تنگ شده. یه روزی فکر می کردم هر جایی باشم یکی هست که نوشته هام رو می خونه! خوندنش می شد دلگرمیم تا واسه خودم ننویسم. حالا نمی دونم اصلا کی خونه یا نه! خوب شایدم اصلا فرقی نکنه. من که همیشه واسه دل خودم می نوشتم تا که این فکرو انداختن تو کلم که اینجا واسه دلم بنویسم... حالا هم واسه دلم می نویسم. حداقل دل خودم که می خونه!!!!
ببینم تا "بعد ژانویه" خیلی مونده؟؟؟؟؟ چقدر زمان دیر می گذره. تو آزمایشگاه معماری کامپیوتر یه برنامه simulator(همون شبیه ساز خودمون) هست که هر 1 ثانیه رو تو 10 ثانیه می شمره. حدودا یه ماهه که زندگی منم اینجوری شده. زمان می گذره! اما به سختی.... هر 1 ثانیه 10 ثانیه. هر روز ساعت 10 ساعت. هر روز 10 روز و نتیجتا این 1 ماه برام 10 ماه طول کشیده. ای کاش زودتر زمان بگذره و بعد ژانویه هم رد شه. هر چند مگه چه فرقی می کنه. بگذره یا نگذره. این انتظار گذر زمان فکر نکنم تمومی داشته باشه!
ببینم معمولا اگه آدم دلش واسه باباش تنگ بشه باید چی کار کنه؟ یا بخواد باباش رو ببینه اما نتونه؟؟؟ یا بدتر از اون مجبور به تظاهر باشه که همه چیز خوب و عالی و رو براهه؟؟ دیگه تهران برام جذابیتی نداره. نمی دونم چی شده. اینجا بیشتر واسم عذابه تا لذت. می دونی؟؟؟ هر قدر که زمان بیشتر می گذره معنی بعضی حرفا رو تازه درک می کنم....
خدا کنه بارون بزنه... خالی از لطف که نیست! هم تهران تمیز می شه هم شاید دل من! دلم واسه بارون تنگ شده... یه بارون نم نم که زیرش قدم بزنم. کسی چمی دونه شاید توی بام تهران. آخه اونجا کلی منو یاد بابام می ندازه. اونجا ما دور از هیاهوی شهر و زندگی از همه دنیا واسه هم حرف می زدیم. اونجا بیشتر از همیشه احساس می کردم بابام کنارمه... احساس می کردم همیشه پیشمه! اما نمی دونم چرا قسمت آدمها همیشه رفتنه! من بابل... گل رخ آلمان... بابا ....!!!؟؟!!
می دونی یه چیزی می گم باورش کن: تو دنیا هیچ چیز و هیچ کس موندنی نیست. آخه خیلی وقتا موندن آدمها هم دست خودشون نیست. همیشه موندن که به یه حضور فیزیکی و یه لبخند پر از ... نیست!
نمی دونم این دنیا هم دیگه مثل همیشه سر خوش و سر زنده نیست....