تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.

چقدر اسیر خودمونیم! درد ما از دل غروب گرفتمون نیست از اسارته! اسیریم به وجود مردمون! آره مرده! ما واقعا درونمون رو می کشیم. بارها و بارها. کسی به ما ظلم نمی کنه ما خودمون همیشه مسبب اصلی هستیم. نمی دونم چرا همیشه کر می کنیم اون چیزی که تو کله ما می گذره درست ترین چیزه! خودمون همه چیزو بهتر از دیگران درک می کنیم و درست و غلط هر چیزی و بهتر از هر کس دیگه ای می دونیم.

یه دوستی می گفت خیلی خوبه بعضی وقتا بری از بالا بالاها به مردم و زمین و خودت نگاه کنی، درست مثل خدا! تازه اون موقع که به پیشنهادش عمل کردم دیدم چقدر بیهوده پی هیچ می گردم. چقدر بیهوده خودم رو اسیر باور ها، حصارها و دیوارهای بسته خودم کردم! آخه مگه این دو صباح زندگی چقدره که انقدر راحت بشه توش انقدر مته به خشخاش گذاشت. مگه چقدر هستیم که انقدر راحت به هیچ و پوچ بگذره!

پیش خودم می گم واقعا چه فرقی عملا بین من و یه بزغاله هست؟ منم دارم مثل همون بزغاله دنبال یه گله می رم و اوج دغدغم شده این که قدم بعدی که برمی دارم به کشتن نده منو و فقط هم قدم بعدیم!

شاید مقایسه چندان جالبی نباشه اما حقیقت که داره! ما چی کار می کنیم؟ جز اینه که همون کاری رو می کنیم که همه کردند؟ مدرسه میریم اما تا خود سال آخر هم میریم تا مدرسه تموم شه و نه بخاطر نفس درس خوندن و این چیزا. بعد چون دیگه همه دانشگاه می رن تمام زندگیمونو میکذاریم تا بدوییم بریم دانشگاه. باز اینهمه مدت اونجا رس می خونیم باز صرفا واسه گذروندن این برهه از زندگی و تو اکثر موارد نه بخاطر نفس درس و علم! بعد هم که چون الان همه دارن صبح تا شب می دوند پول در بیارن ما هم شروع می کنیم دویدن! چون همه بالاخره یه روزی باید ازدواج کنند ما هم یه روزی ازدواج می کنیم و خوب بالاخره بدون بچه هم که نمی شه پس چرا ازدواج کردیم؟ همه بچه دار می شن پس باید بچه دار شد! و این روند تا آخرین لحظه زندگی ادامه داره و هیچ تفاوتی رخ نمی ده. خدا رو شکر همه مون هم که ادعا داریم که خاص هستیم و متفاوت از سایرین حرکت می کنیم!

نمی دونم اون همه جمله قشنگی که تو کتابای قصه زمان بچگیمون می گفتن واسه چی بود؟ هیچ وقت نفهمیدم این پایان خوشی که تو کتابامون بود چه معنایی داشت؟ اینکه مردم اون دهکده برای همیشه خوشبخت و آروم به زندگیشون ادامه دادن کجای زندگیهای ماست؟

ما به این همه دغدغه و استرس روزانه و انتظارات بی پایان می گیم آرامش؟ ما به این زندگی ماشینی یک نواخت می گیم خوشبختی؟ ما به هر روز ساعتها تو سر و صدا و تشنج زندگی کردن، به هر شب کابوس عدم امنیت می گیم چی؟ نمی دونم شاید اونی که این قصه ها رو می نویسه نمی خواد انقدر زود بچه ها رو نا امید کنه! مادره که همه می دونن این قصه ها دروغه و تو هیچ مادری رو نمی تونی ببینی که این قصه های خوش رو طوری بخونه که تو ازش "حقیقت داشتن" رو برداشت کنی. مسئله اساسی مال اون موقعست که بچه ها اینو از نگاه و صدای مادرشون می فهمند و افسوس که این روزا هیچ بچه ای این قصه ها رو هم دیگه باور نداره...

حالا دیگه سالهاست که آقا غوله سایه سردش رو روی دنیای ما انداخته و هیچ کس حتی به فکر جنگ باهاش نیست. ما خودمون دست به دست هم دادیم و غول و ساختیم، خودمون با دستای خودمون آرامش رو کشتیم، خوشبختی رو بیرون کردیم! حالا دیگه آخر هیچ قصه ای نمی گن "بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود" آخه دیگه قصه هامونم قصه نیست، غصه است. حالا دیگه حتی دوست خوب هم اونیه که به غمهای دوستانش بهای بیشتری بده. دنیا داره هر روز سردتر می شه و مردم افسرده تر و دیگه نه آرش کمانگیری هست، نه بت من! هممون داریم منجمد میشیم... هممون دریم تمام تلاشمون رو می کنیم تا زودتر به نیستی برسیم... اینا نفسهای آخره. تازه اگر نفسی مونده بشه. اما مگه ما اهمیتی هم بهشون می دیم؟ مفهوم نا آشنای نفس، تنفس! سالهاست که ما ماشینهای کوکی داریم با سرعت به سمت زوال می دویم! آره می دویم... چقدر اسیریم...

.
+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/15ساعت 3:36 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
چقدر خودخواهیم ما آدمها!

اگر عاشق میشیم از خودخواهیمونه! اگه به رابطه رو به نیستیمون ژایان میدیم از خودخواهیمونه! اگه به اسرار می خوایم کسی رو که ترکمون می کنه برگردونیم هم از رو خودخواهیمونه!

ادعا می کنیم که به خاطر عشقمون از همه چیز گذشتیم ـ همه کار کردیم اما اگر هم این چنین باشه از رو خودخواهیمونه! خودخواهیم چون نمی تونیم ببخشیم! نه دیگران رو بلکه فقط خودمون رو. همیشه هم فکر می کنیم هر کاری شده کردیم و هیچ خطایی نداشتیم!

وای که چقدر خودخواهیم... ای کاش می تونستیم کمی از این بندهامونو باز کنیم. ما حتی از رو خودخواهیمون دلمون رو هم اسیر فکرای بسته و یه بعدیمون می کنیم. ما داریم چه بلایی سر خودمون میاریم؟؟؟؟

نمی دونم! واقعا نمی دونم...

.
+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/02ساعت 7:12 PM  توسط گل مر بحری  | 
.