و من گریستم...
نمی دانم از غم او بود یا از غم خود! فقط گریستم...
شاید می دانستم چه می گوید اما نه!کسی چه می داند؟ هیچ کس نمی داند! هیچ کس نمی داند بر او چه می گذرد و من هم ندانستم و نمی دانم! نه نمی دانم.... احساس ضعف شدیدی می کنم. نمی دانم از بار غم است یا از احساس عجز! عجز از آنکه عزیزی در برابر چشمانم بار غمش را به دوش می کشید و احساس می کردم حتی انقدر نیستم که غمش را بشنوم... در مقابل چشمانم بود و من هیچ نتوانستم کنم! هیچ هیچ! شاید تنها زمان بود که کمکش می کرد و عجیب اینکه خر قدر زیر این تله های خاک به دنبال گذشته خود گشتم که راه حل خود را بیابم نبافتم! نمی دانم شاید برای من هم درمان زمان بود.
وقتی از عشق حرف می زد می دانستم که نه امروز و نه حتی هزار سال دیگر ذره ای از آن کم نمی شود. من بودم که به او گفتم گذشته ات را بایگانی کن اما خود بعد این مدت هنوز از این کار عاجزم! تازه من کجا و او کجا. با این حال خوب می دانستم که خود هم هنوز از شنیدن غم یار رفته ام قلبم از تپش می افتاد اما به کسی در جایگاه او مگر می توان اینها را گفت؟ چه بگویم به کسی که از لحظه ای که او را شناختم هر چه دیدم کمک و یاری او بود و یک دنیا محبت بی دریغ و حالا که باید کاری می کردم هیچ از دستم بر نمی آمد و این عذابم می داد! خوب می دانستم که حتی نتوانسته ام آرامش کنم و خدایا چقدر آشفته بود... چقدر از این همه عجزم بی زارم...
این همه مهربانی یکجا در وجود بی نظیرش و اما دلی....
چه بگویم که او نمی دانست که زمان هم کاری نمی کند و تا جرقه بعدی عشق در وجود نازنینش این درد با او بود...
چرا؟ چرا باید عشق همون عشقی که بزرگترین معجزه و هدیه خداوندی بود انقدر درد و رنج به همراه داشت؟؟؟ انگار باز به همون شعر نمی دونم کدوم شاعر از کجا رسیدم که بی راهه نگفت:
عاشق نشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید!
و باز دیدم خدا عشق رو به عشقش هدیه کرد و پشت اون درد عشق! و همیشه خیابون یک طرفه عشق...
خیلی خام تر از اونم که راهی براش داشته باشم
کل اگر طبیب بودی سر خود دوا می کردی!!!
خدایا کمک کن! تو آگاهی... هیچ چیز تطادفی نیست و من باز دیدم که هیچ چیز تصادفی نیست... خدایا آرومش کن! اونی رو که تو هر شرایطی غمم رو آروم کرد و من نتونستم کمکش کنم! کمکش کن! اونو و همه اونایی رو که می دونی جز تو کسی آرومشون نمی تونه بکنه!
نتونستم! منی که مرحم درد این همه آدم بودم نتونستم حتی آرومش کنم! که غم عشق چی به سر آدمها آورده...
خسته ام... دلم گریه می خواد، می خوام خالی شم از درد، از این همه احساس ناتوانی... که باز پدرم چقدر قشنگ گفت:
وه چه سخت است این بار
باور تنهایی در میان
تن ها!!
که تنهایی صد بار سخت تر از تنها بودنه.......
و من هیچ نتوانستم کنم و فقط گریستم....