تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.

دلم روشنه...

می دونم واسه هر آدمی زمانی وجود داره که احساس کنه هیچ کس دوستش نداره! می دونم این جغد شوم بد صدا به همه آدما هرزگاهی سر می زنه! نغمه ای که بشدت تورو به خودت می بره و خودت هم نمی دونی چه مرگت شده!

و چچون ما آدم بزرگا واسه همه چیز دنبال دلیل می گردیم این ولوله همه وجودمون رو می گیره که خدایا چی اینطور مثل خوره افتاده به جونمون!

خوب که فکر می کنم به جوابای عجیب و جالبی می رسم! خوب می دونی؟ ما هر کدوممون یه کوچولوی ناز تو وجودمون داریم که نمی دونم چرا فکر می کنیم واسه این که همه بفهمن ما بزرگ شدیم تلاش می کنیم تا سرکوبش کنیم. اما این کوچولوی سمج به این راحتی ها که بی خیال بشو نیست که! برای همین وقتایی که به ذره فضا رو واسه ابراز وجود باز می بینه می پره و همه چیز و یک جا می خواد: خواسته توجه، خواسته تائید شدن، خواسته دیده شدن، خواسته امنیت و هزار جور خواسته دیگه! همین می شه که من و شمایی که سرمونو مثل شتر مرغ کردیم زیر یه تل خاک یکهو دلمون به لرزه می افته و خلاف اون چیزی که همیشه وانمود کردیم همه چیز رو به راهه همه چیز بد می شه! اون وقته که واااااای بلبشویی می شه تو این دل لامسب اگه خواسته های این نی نی برآورده نشه!

می دونی؟ خوب که فکر می کنم میبینم مشکل از منه که وقت کمی رو به خودم و وجودم تخصیص می دم! ما انقدر خوب راه دررو ها روبلدیم که نگو! یا دور خودمونو انقدر شلوغ می کنیم که وقتی نمونه یا تو همون یه ذره وقتی که با خودمونیم به چیزای دیگه و فکرای دیگه سر خودمونو گرم می کنیم که خدایی نکرده نبینیم چی به سرمون میاد!

آخه بابا این بچه نیاز داره نفس بکشه، حرف بزنه، شعر بخونه، بخنده یا حتی گریه کنه! نفسشو ازش گرفتیم و یدونه شکلک خوشگل زدیم صورتشو بعضی وقتا هم ادا صداشو در می آریم که دیگه بره خوش باشه!

آره! من لازم دارم خودم یه وقتایی بشینم قربون صدقه خودم برم، لازم دارم به دلم اجازه بدم سازشو کوک کنه هر جور دوست داره بزنه، لازم دارم بعضی وقتا باور کنم که هر چی هستم و هر کی هستم واسه خودم عزیزم! بابا آخه این بچه بیچاره مرد از بی محبتی! لازم داره بشنوه "جوجو جونم تو تموم این دنیا اگه حتی هیچ کس هیچ کسم نیست که دوستت داشته باشه من همیشه هستم! تو هر جور و هر چی که باشی واسه من همه چیزی".

می شنوی گل مر خانوم؟ این غصه نداره که یه روزایی از زندگیت هر روزش رو اشک بریزی! این غصه نداره که یه روزایی احساس کنی حتی از قدم بعدیت هم می ترسی! حتی غصه نداره اگه دیگران فکر کنن ضعیف شدی! اصلا چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که هر چی هستی و هر کی هستی بدونی واسه خودت «یگانه» ای! آره یگانه!

این مهمه که موسیقی دلت هیچ وقت خاموش نشه! حتی اگه یه روزایی آوازش خیلی غمگین باشه! مهم اینه که اون گل مر غمزده رو هم با تمام وجود تو آغوش بگیری و ببوسیش و بهش بگی آروم باش عزیزم من همیشه کنارتم!آروم باش! می دونی؟ همیشه اونی که واسه آدم می مونه قشنگی و شادیهاست! غمها هر قدر هم که زیاد باشن میان و می رن! مهم اینه که انکارشون نکنی و با آغوش باز به استقبالشون بری! مهم اینه که بهشون گیر نکنی و بذاری به موقع از کنارت برن!

این عیب نیست که تو حرفات واسه نزریکانت از غمهات بگی! این نشون می ده عزیزانی داری که غم و دردت هم مثل شادی و خوشیت براشون مهمه! عیب وقتیه که بخاطر رعایت عزیزانت نا خواسته اونا رو نسبت به خودت غریبه کنی!

باور کن وجود عزیزت هر چی که باشه دوست داشتنیه! باور کن! باهاش دوست شو و بهش محبت کن عزیزم...

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/06/30ساعت 2:28 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

و من گریستم...

نمی دانم از غم او بود یا از غم خود! فقط گریستم...

شاید می دانستم چه می گوید اما نه!کسی چه می داند؟ هیچ کس نمی داند! هیچ کس نمی داند بر او چه می گذرد و من هم ندانستم و نمی دانم! نه نمی دانم.... احساس ضعف شدیدی می کنم. نمی دانم از بار غم است  یا از احساس عجز! عجز از آنکه عزیزی در برابر چشمانم بار غمش را به دوش می کشید و احساس می کردم حتی انقدر نیستم که غمش را بشنوم... در مقابل چشمانم بود و من هیچ نتوانستم کنم! هیچ هیچ! شاید تنها زمان بود که کمکش می کرد و عجیب اینکه خر قدر زیر این تله های خاک به دنبال گذشته خود گشتم که راه حل خود را بیابم نبافتم! نمی دانم شاید برای من هم درمان زمان بود.

وقتی از عشق حرف می زد می دانستم که نه امروز و نه حتی هزار سال دیگر ذره ای از آن کم نمی شود. من بودم که به او گفتم گذشته ات را بایگانی کن اما خود بعد این مدت هنوز از این کار عاجزم! تازه من کجا و او کجا. با این حال خوب می دانستم که خود هم هنوز از شنیدن غم یار رفته ام قلبم از تپش می افتاد اما به کسی در جایگاه او مگر می توان اینها را گفت؟ چه بگویم به کسی که از لحظه ای که او را شناختم هر چه دیدم کمک و یاری او بود و یک دنیا محبت بی دریغ و حالا که باید کاری می کردم هیچ از دستم بر نمی آمد و این عذابم می داد! خوب می دانستم که حتی نتوانسته ام آرامش کنم و خدایا چقدر آشفته بود... چقدر از این همه عجزم بی زارم...

این همه مهربانی یکجا در وجود بی نظیرش و اما دلی....

چه بگویم که او نمی دانست که زمان هم کاری نمی کند و تا جرقه بعدی عشق در وجود نازنینش این درد با او بود...

چرا؟ چرا باید عشق همون عشقی که بزرگترین معجزه و هدیه خداوندی بود انقدر درد و رنج به همراه داشت؟؟؟ انگار باز به همون شعر نمی دونم کدوم شاعر از کجا رسیدم که بی راهه نگفت:

 

عاشق نشوید اگر توانید      تا در غم عاشقی نمانید!

 

و باز دیدم خدا عشق رو به عشقش هدیه کرد و پشت اون درد عشق! و همیشه خیابون یک طرفه عشق...

خیلی خام تر از اونم که راهی براش داشته باشم

کل اگر طبیب بودی سر خود دوا می کردی!!!

خدایا کمک کن! تو آگاهی... هیچ چیز تطادفی نیست و من باز دیدم که هیچ چیز تصادفی نیست... خدایا آرومش کن! اونی رو که تو هر شرایطی غمم رو آروم کرد و من نتونستم کمکش کنم! کمکش کن! اونو و همه اونایی رو که می  دونی جز تو کسی آرومشون نمی تونه بکنه!

نتونستم! منی که مرحم درد این همه آدم بودم نتونستم حتی آرومش کنم! که غم عشق چی به سر آدمها آورده...

خسته ام... دلم گریه می خواد، می خوام خالی شم از درد، از این همه احساس ناتوانی... که باز پدرم چقدر قشنگ گفت:

 

وه چه سخت است این بار

باور تنهایی در میان

تن ها!!

 

که تنهایی صد بار سخت  تر از تنها بودنه.......

و من هیچ نتوانستم کنم و فقط گریستم....

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/29ساعت 0:30 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

امروز داشتم با مترو بر می گشتم خونه. توی مترو پسر بچه ای سرشو چسبونده بود به شیشه و با دقت توی تونلهای تاریک که مترو ازشون می گذشت رو نگاه می کرد و مامانشم مرتب سرش غر می زد که بچه تمام صورتت کثیف شد بیا اینور اما پسر بچه همچنان مشتاق تماشا بود. واسه اون بچه تمام زیبایی دنیا تو اون تونل خلاصه بود و واقعا نمی دونم برای اون مادر دیدن زیبایی ها توسط پسرش مهمتز بود یا صورتی که با کمی آب و صابون مثل اولش می شد! ما خودمون با دستهای خودمون شادی رو از بچه ها دریغ می کنیم!

یاد خودم افتادم، یاد آدمها، یاد این روزهام که هر چی می گذره بیشتر احساس می کنم از خودم و کودکیم جدا می شم! حالا این روزهاست که می فهمم که واقعا ما آدمها به زندگی «دچاریم»! میدونی دچار یعنی چی؟؟؟

حالا خوب می فهمم که ورود آدم به این کره خاکی یک تبعید بوده! وقتی به گذر زمان و خودم و گذشتم و حتی این همه آدمی که دورو برم هستند نگاه می کنم، میبینم چقدر هر روز داریم از انسانیت دور می شیم. حالا واسه ما از اون همه صداقت و بی غل و غشی یک کودک واقعا چی مونده؟؟؟ کدوم ما می تونیم بدون توجه به قضاوتهای دورو بری هامون قدم از قدم برداریم؟ کدوممون؟؟ کدوممون هنوز بدون توجه به نگاه های دورو برمون جرات یک تجربه عجیب رو داریم؟؟ واسه خودمون یه چاردیواری احمقانه قواعد ساختیم و بهش دچاریم. خروج از این منطقه امن عادتهامون برامون مثل مرگه! ما آدمها هر قدر که بزرگتر می شیم بیشتر فراموش می کنیم.کودکیمون رو، آرزوهای رنگیمون رو، عشقهای کودکیمون رو، علایق ساده و بی شیله پیلمون رو، نگاه کردن به حرکت آهسته سم مرک خاکی و یا حتی یه سوسکو! واسه ما چی مونده؟؟؟ اوج زندگیمون دغدغه های روزمره و به هر دری زدن برای موندنه! اوج آرزوهامون تو پول ویه زندگی در رفاه و شاید و البته اونم فقط شاید شرافتمندانه زندگی کردنه! حتی انقدر خودخواهیم که عشق رو هم واسه خاطر خودمون می خوایم نه معشوقمون! درصد زیادی از زندگیمون به نگاه کردن به زندگی آدمهای دیگه و اظهار نظر در مورد اونا می گذره و انقدر سرمون رو به دنیا و تقلا برای سری بین سرا در آوردن می گذرونیم که آرزومون 1 دقیقه سکوته!

چی می گذره تو زندگیهامون؟ تا بچه هستیم همیشه آرزومون بزرگ شدنه! اگه می دونستم آدک بزرگ بودن انقدر سخته انقدر از بچگیم فرار نمی کردم. تو کودکی تمام تلاشمون به اینه که ثابت کنیم بزرگ شدیم و می فهمیم که ای کاش اون موقع درک می کردیم که هیچ کدوم از آدم بزرگا نمی فهمند! بزرگتر که می شیم درس و مدرک می شه قبله آمالمون و چه بدونیم چرا می خونیم چه ندونیم تا هر جا بکشیم می خونیم! بعد هم که بدو دنبال کار و کسب در آمد که چی بشه؟؟؟ هویت اجتماعی کسب کنی! جالبه نه؟ صبح هنوز چشمات باز نشده می دویی سر کار و شب وقتی می رسی خونه واسه خوردن شام هم انرژی نداری! به انتظار یه فردای دیگه می خوابی و این که تو صاحب فلان مقام در فلان جا هستی میشه افتخارت!

نمی دونم آدمها زندگی می کنن که پول در بیارن یا پول در میارن که زندگی کنن!!

دلم نمی خواد دچار این زندگی ماشینی احمقانه بشم، دلم نمی خواد حتی وقت واسه فکر کردن به آرزوهام، واسه نفس کشیدن، خندیدن، واسه فکر کردن به کودکیم نداشته باشم!

دلم نمی خواد مثل اون آدمهایی بشم که وقتی بهشون می گم احساس گناه دارم بهم می خندن و می گن این احساس گناه دیگه چه صیغه ایه تو انقدر ازش حرف می زنی؟!

دلم نمی خواد مثل آدمهایی بشم که منو بخاطر شادیهای کودکانم شماطت می کنن! یا آدمهایی که می خوان واسه همه چیز دلیل مستدل پیدا کنن!

دلم نمی خواد تو دنیایی باشم که حتی آدمها نتونن از چشمات بخونن که داری با تمام صداقتت باهاشون برخورد می کنی!

آدمهایی که فراموش کردن می شه تمام شادی دنیا رو با یه قهقهه ابراز کرد و همه غم دنیا رو با چند قطره اشک از همه وجود پاک کرد!

دلم نمی خواد مثل آدم بزرگا به جای قشنگیهای دنیا فقط زشتی ها و غمهاشو ببینم!

وقتی خودم رو می بینم که دارم کم کم رنگ آدم بزرگا می شم می خوام فرار کنم از چی و کی رو اصلا نمی دونم! اما واقعا خلاف جریان آب شنا کردن خیلی سخته!

ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم! هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت!

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/28ساعت 6:54 PM  توسط گل مر بحری  | 
.