تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.

آقای رضازاده از اون مردای نازنین روزگاره. هر بار که می بینمش و یا باهاش صحبت می کنم کلی انرژی می گیرم. واقعا خوشحالم که دیروز بعد دیدن ایمیل های 2-3 سال گذشته ام یاد آقای رضازاده کردم و براش ایمیل زدم. چون در کمال ناباوری دیدم ایرانه و بلافاصله قراری گذاشتیم تا همدیگه رو ببینیم.

واقعا برای مواقعی که آدم می ترسه تو باتلاق روزمرگی غرق بشه این آدم معجزه می کنه. باعث می شه بی پروا بلند پروازی کنی و بهترین ها رو بخوای و برای لحظه ای باور کنی.

یادم نمی ره سر کلاس درس شیوه ارائه مطالب عملی به ما گفت که ویژن زندگیتون رو روی یه برگه بنویسید و همیشه همراه خودتون داشته باشید. اینجوری هم هر چند وقت یه بار می خونیدش و هم واسه رسیدن بهش اقدام می کنید و هم هر چند وقت یه بار ویرایشش می کنید یا دقیق تریش می کنید. امروز که دیدمش هنوز اون برگه توی جیبش بود.

یکی از خوبی های آقای رضازاده اینه که می تونی براش از هر دغدغه ای حرف بزنی و اون کمکت می کنه تا باز بینیش کنی و موشکافیش کنی. امروز کلی راجع به این روزها و اوضاع و احوال حرف زدیم. گفتم که یه روزی قلبم واسه خاک و وطنم می زده اما امروز احساس می کنم تو اینجا داره به شعورم توهین می شه. چرا باید چرخی رو بچرخونم که مال اونیه که داره از پشت بهم شلاق می زنه. این دغدغه مشترک بود. ولی جالب اینجا بود که اون رفت سراغ اینکه به نظرت با حرفه تو چطور می شه کمک کرد که از این قضایا خلاصی پیدا کرد یا حداقل 20 سال دیگه کسی نتونه همچنی کاری کنه.

چه دید قشنگی... این استرس ها نگذاشته بود تو این مدت اصلا فکری کنیم به اینکه حالا چه می شه کرد که دیگه اینطور نشه. ما خیلی هنر کرده بودیم به فکر خودمون بودیم. خود من به رفتن از ایران فکر کرده بودم. بی تفاوت به بقیه آدما!

نمی دونم شاید اونهم راجع به گپایی که می زنیم نظرش عین من باشه و اونهم فقط گاهی از تکرار زندگی فرار می کنه و طور دیگه ای دنیا رو می بینه. اما هر چی که هست واقعا آرزو می کنم همیشه دوستانی داشته باشم که من رو از تکرار خارج کنن و کمک کنن که به آرزو هام فکر کنم. چون مطمئنا همین آرزوها هستن که من رو بلند پرواز می کنن و رشد می دن. آدمهایی مثل آقای رضازاده حداقل دورو بر من کم هستن. اما از صمیم قلبم دلم می خواد که اگر کمیتشون کمه حتما کیفیتشون زیاد باشه. به خداااااااا قسم!

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 8:42 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
اینجا طبقه یازدهم هتل آتلانتیس، بر روی جزیره مصنوعی نخل جمیرا تو دوبی. یه نمای زیبا از دریای بیکران...

اینجا همه چیز برای یه آرامش کامل فراهمه. آبی دریا، غروب خورشید، زندگی آروم!

خدایا عمیقا شکرت!

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/14ساعت 7:36 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
ایسنا: زهرا سجادی، معاون آموزشی و پژوهشی مرکز امور بانوان و خانواده‌ی ‌ریاست جمهوری، در نخستین همایش علمی ـ پژوهشی "درآمدی بر کارنامه‌ی نظام جمهوری اسلامی" که روز دوشنبه، ۱۲ اسفند در تهران برگزار شد، مشکل اصلی در مسائل مربوط به زنان را در بخش "شاخص‌های کیفی و تحلیلی" دانست. او در توضیح این شاخص‌ها به مواردی همچون "عفاف، دینداری و خودباوری" اشاره کرد.

سجادی با توجه به رشد آمار پذیرفته‌شدگان زن در موسسات آموزش عالی، این رشد را از آن جهت که باعث ایجاد بحران در عرصه‌ی اشتغال می‌شود، نگران‌کننده توصیف کرد. او با اشاره به "فشارهای روحی، روانی و اجتماعی حاصل از این روند، دولت را ملزم به "ایجاد حد و حدود" در پذیرش دختران به موسسات آموزش عالی دانست. با این حال سجادی توضیح نداد که منظورش از فشارهای یاد شده چیست.

معاون آموزشی و پژوهشی مرکز امور بانوان و خانواده ‌ریاست جمهوری در ادامه، اشتغال و حضور زنان در بخش‌هایی غیر از پزشکی و آموزشی را غیرضروری دانست.
 
او گفت: «به عنوان مثال، زنان در بخش فنی و مهندسی می‌توانند از درون خانه خدماتی به جامعه ارائه کنند، بنابراین پیشنهاد ایجاد مشاغل خانگی از سوی مرکز امور بانوان و خانواده‌ی ‌ریاست جمهوری مطرح شده تا زمینه‌ی حضور غیررسمی و انتخابی زنان را در اجتماع فراهم کنیم.»

سجادی سپس با تأکید بر این که "در اسلام تامین اقتصادی خانواده ‌بر عهده‌ی مرد گذاشته شده و زنان وظیفه‌ی تربیت فرزندان را بر عهده دارند"، افزود: «جایگاه رشد فعالیت زنان در جامعه فراهم است، اما خدا آن را از زن به عنوان تکلیف و مسوولیت نمی‌خواهد.»

سخنان زهرا سجادی در حالی عنوان می‌شود که طرح سهمیه‌بندی برخی از رشته‌های دانشگاهی در دستور کار دولت نهم بوده است و با طرح "بومی سازی" تحصیل دختران، گام‌هایی در راستای ممانعت از حضور دختران شهرستانی در دانشگاه‌های بزرگ غیرمحلی برداشته شده است.
 
این طرح با مخالفت گروه‌های مختلف هوادار حقوق زنان مواجه شده، زیرا آن را محدودسازی امکانات دختران در تحصیل و مانعی در برابر جابه‌جایی، تحرک و تجربه‌ی اجتماعی آنها می‌دانند.



من موندم این خانم نمی خواد خودش کار کنه به بقیه چی کار داره؟ انقدر کفرم گرفت از حرفاش!!! یکی نیست بگه ابله تو فکر کردی چطور می شه یه زندگی با این همه خرج و مخارج رو یه مرد تنهایی بچرخونه؟ هیچ وقت فکر کردی که امثال ما بی کار بودن رفتن 18 سال درس خوندن؟ هیچ وقت رفتی بچرخی ببینی چند تا خانم مهندس داریم که سمت های کلیدی دارن تو این مملکت؟ هیچ وقت رفتی تو دانشگاه ها ببینی اوضاع درس خوندن خانم ها چطوره؟ هیچ وقت به مغزت فشار آوردی که چرا مثلا تو تمام دنیا اینهمه کشور پیشرفته خانمها کار می کنن و سمت های مهم مملکتی دارن؟
آخه من موندم این خودش مگه خانم نیست داره کار می کنه؟ پس مرض داره داره کار می کنه؟ چرا تا به حال خودش نرفته بشینه تو خونه؟ این آدمها واقعا من رو عصبی می کنن. یه کشوری مثل افغانستان وزیر زن داره تو کابینه اش بعد ما یه مشت آدم بی فکر داریم که فکر می کنن لطف کردن اگه ما رو بفرستن تو خونه!!! خیلی دلم می خواد یه بار این آدم رو ببینم و استدلالش رو بشنوم!
.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 3:39 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
اصولا تو خانواده مادری من معمولا اینطوریه که یه اتفاق در تمام خانواده یه جا می افته. مثلا تو سال های 57 تا 59 دایی بزرگم، دایی وسطی، خاله کوچیکه همه بچه دار شدن. بعد دیگه خبر ویژه ای نبود تا باز یهو تو سال 62- 63 دایی بزرگم، دایی وسطی، خاله کوچیکه و مامان من بچه دار شدن. یعنی ما 5 تا بچه هم سن هستیم.

این فقط راجع به تولد بچه نیست. مثلا تو ازدواج هم همینطوره: تو سال های حدود 74-75 بچه دایی بزرگه، بچه دایی وسطی، بچه خاله کوچیکه و بچه خاله وسطی ازدواج کردن. بعد تا سال 79-80 از ازدواج خبری نبود تو خانواده تا اینکه به بچه دیگه دایی بزرگه، دو تا از بچه های دایی وسطی، یه بچه خاله کوچیکه ازدواج کردن. اینا سر بچه دار شدن هم همین تاریخ رو تکرار کردن. هیچ خبری از بچه تو فامیل نبود تا یه دفعه تو سال 84-85 دختر دایی وسطی، پسر دایی وسطی، پسر دایی بزرگه، دختر دایی بزرگه، دختر خاله کوچیکه همه یه بچه به دنیا آوردن!!!

حالا باز دوباره تاریخ داره تو خانواده فیروزی (خانواده مادری من) تکرار می شه. تو سال 86-87 یکی از بچه های دایی بزرگه و یکی از بچه های دایی وسطی ازدواج کردن و حالا تو 15 روز آخر سال 87 هم من و دختر خاله کوچیکه و احتمالا دختر دایی کوچیکه ازدواج می کنیم.

انقدر این روند به صورت ناخودآگاه تو فامیل تکرار می شه که همه فامیل اون رو به عنوان یه اصل تو خانواده پذیرفتند و همه می گن بازم تاریخ داره تو خانواده فیروزی تکرار می شه!

.
+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 7:33 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

لعنت به مملکتی که می بینی طفلی پیرزن بیچاره داره از سرما یخ می زنه اما جرات نمی کنی سوارش کنی!

انقدر داره ناامنی بیداد می کنه که آدمها بخوان نخوان مجبورن انسان دوستی و هزار جور خصلت خوب رو سرکوب کنن. آخه چرا؟؟؟ اینطور وقتها از خودم بدم میاد. کلی هم حرص می خورم!!!!


موضوع بعد: تاریخ در خاندان فیروزی تکرار می شود.

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 11:26 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

امسال پاییز انقدر پر مشغله گذشت که نفسمون رو برید. فشار شدیدی از انواع بلایای طبیعی ریخته بود سرمون. چه از کار چه از درس!

همیشه می گن بازار نیمه دوم سال پر رونق تر از نیمه اولشه. در نتیجه اولین فشاری که کل پاییز باهامون بود حجم بسیار بالای مشتری بود که حسابی غاقلگیرمون کرد. اما این تازه خوب خوبش بود.

اول از هر چیزی هنوز سرمون رو نچرخونده بودیم که وقت نمایشگاه جیتکس شد. آخر مهر ماه تو هزار جور کار مختلف وقت جیتکس شد و این یعنی یک هفته سفر! هر چند این یک هفته واقعا فوق العاده بود و ما در حد مرگ خوش گذروندیم اما خوب وقتی برگشتم یه عالم کار بود که تو اون یه هفته که نبودم رو هم جمع شده بود. علاوه بر کلی کاری که عواقب جیتکس بود و باید پیگیری می شد.

بیستم آبان سمینار فوق لیسانسمون را باید ارائه می دادیم. این یعنی اول باید موضوعمون رو انتخاب می کردیم، بعد باید واسه موضوعه یه خلاصه می نوشتیم که آقایون داورا تایید کنن. بعد از اون تازه یه سمینار آماده می کردیم. بدبختی اینجاست که دانشگاه ما قانونش با همه جا فرق داره. در واقع ما باید روزی که سمینارمون رو تحویل می دیم، گزارش سمینار مکتوبمون رو هم تحویل بدیم. اینم بگم که گزارش کار دانشگاه ما باید یه چیز پدر مادر خواهر برادر دار باشه و صحافی شده در 3 جلد تحویل داده بشه. حالا بماند که چند صد بار استادم به نوشته هام ایرادای عجیب غریب گرفت و چقدر بالا پایین کردم تا وسط یه عالمه کارای جور واجور بالاخره تقریبا تنها کسی بودم که روز سمینار گزارش کارش هم آماده بود. البته اینم بگم که استاد من بر خلاف همه استادای دیگه که راحت بدون هیچ کنترلی به دانشجوهاشون اجازه سمینار دادن داده بودن، دقیقا روز قبل از سمینار بالاخره اجازه داد من سمینار بدم!

از اونجایی که بنده به شدت پر رو تشریف دارم با این همه گرفتاری درسی، برای 28-29 آبان برای مشتریامون کلاس آموزشی گذاشتم. این کلاسه که می گم خودش یعنی کلی کار: از دردسر دعوت مشتریا گرفته تا دنبال جا برای کلاس گشتن و تهیه جزوه درسی و هدیه و خودکار و هزار چیز دیگه گرفته تا ساعتها کار برای رسوندن مجموعه به برنامه این دو روز! البته نهایتا همه چیز ختم به خیر شد.

همونطور که مستحضر هستید دوم تا پنجم آذر نمایشگاه اله کامپ بود و ما نه که وجدانمون زیادی وجدانه! به جا یکی دو تا غرفه داشتیم. خوبببببببب نمایشگاه تو تهران یعنی هماهنگی کارهای غرفه، جلسات طولانی هماهنگی ها، تهیه بروشور و هدیه و هماهنگی تقسیم نیروی انسانی و هزار جور کار دیگه! البته نا گفته نماند که تازه ساعت کار نمایشگاه که تموم می شد نوبت کار شرکت بود تا باز همه جمع نشن رو همدیگه! خلاصه این که این چند روز علاوه بر حجم عظیمی از پا درد و فک زدن، کلی زنگ و تلفن و کار ریخت رو سرمون که هنوز بعد از حدود 2 ماه تمومی ندارن.

تازه می خواستیم نفس بکشیم که استاد عزیز اعلام کردند که 16 آذر امتحان میان ترم داریم! این رو هم بگم که همراه این خبر بد این خبر بدتر رو هم دادند که تا 4 دی وقت داریم که پروپوزال پروژه پایانیمون رو (که من حتی قدر یه بزغاله هم دیدی نسبت بهش نداشتم) تحویل بدیم. نیاز نیست بگم که با استاد راهنمایی مثل استاد من آماده کردن پروپوزال یعنی خوندن بیش از 95 مقاله و آماده کردن بیش از 6 پروپزال تا بالاخره ایشون پذیرفتن. در مورد نتیجه امتحان میان ترم هم ترجیح می دم سوت بزنم تا اینکه توضیحی بدم.

همه اینها در شرایطی بود که ما بیستم آذر از دفتر قدیممون به یه دفتر جدید اسباب کشی داشتیم و نیازی نیست که من کاملا توضیح بدم اسباب کشی یعنی پیدا کردن جا، تهیه وسایل دفتر، آماده کردن دفتر، دو سه روز تعطیل صبح تا شب جا به جا کردن دفتر و کلی کارای رنگارنگ که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!

اینا همه در کنار کارهای روزانه و درس و کلاس و خانواده و اینها باعث شد که یه پاییز کاملا شلوغ رو پشت سر بگذارم.

از من به شما نصیحت! اصلا فکر نکنین مسئولیت یه شرکت رو داشتن و کنارش فوق لیسانس خوندن کار راحتیه. اگه می خواین با یه دست دو تا هندونه بردارید (که من اصلا از این انتخابم پشیمون نیستم) باید بپذیرید که به جای اینکه کارهاتون دو برابر بشه، 3 برابر می شه.

زمستون هنوز به شلوغی پاییز نیست. ولی امسال از اون سالهاییه که دلم می خواد سریع تر تموم شه و بهار برسه. دلم برای قهقهه های بهاری تنگ شده.

 

راستی: فروغ جان نمی دونی هر بار که می بینم اینجا برام چیزی نوشتی چه قدر خوشحال می شم و چقدر شرمنده. شرمنده از بی معرفتی خودم و خوشحال از این همه لطف تو.

 

موضوع بعد: هر کس خدایی داره!

.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 8:19 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
به پرنده ای فکر کن که تو قفسه. یه صاحب داره که عاشقانه دوستش داره و ازش نگهداری می کنه و تمام سعیش رو می کنه تا پرنده راحت زندگی کنه. مطمئنا این صاحبه ایمان داره که هیچ کس پرنده رو قدر اون دوست نداره و هیچ کس نمی تونه به خوبی اون ازش محافظت کنه.

می دونی پرنده چه حسی داره؟؟؟ پرنده تمام عمرش از اون صاحب متنفره. چون اون ذات پرنده رو ازش گرفته. پرواز و آزادی ذات پرنده است. مهم نیست اگر پرنده آزاد بود چقدر می تونست زنده بمونه. شاید مدتها قبل یه گربه دخلش رو آورده بود. اما اینجوری پرنده خودش زندگی کرده بود. نه اینکه کسی برای زندگیش تعیین تکلیف کنه. صاحب پرنده جای خدای پرنده رو می خواد بگیره. غافل از اینکه در اولین فرصتی که پرنده راحی برای فرار پیدا کنه بدون حتی یک لحظه دلسوزی برای صاحبش می گذاره و از قفس فرار می کنه. از صاحبش فرار می کنه تا خودش رو زندگی کنه. بدون هیچ نگرانی و کنترلی!

اینو واسه همه اونهایی گفتم که در عین عاشقی می خوان دیگران رو کنترل کنند و فکر می کنن خوب و بد دیگرون رو بهتر از خودشون می دونن. اون معشوق کم کم متنفر می شه و در اولین فرصت شک نکن که فرار می کنه. دیدم که می گم!!!

..................................................................................................................................

حتما باید بفهمی داری می میری که دست از این روزمرگی نکبت بار برداری؟؟؟؟

این اون چیزی بود که فیلم امشب می خواست بگه. جرات می خواد و دیوانگی وقت مرگ!

 

موضوع بعد: پاییز و یه دنیا کار!

.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 8:57 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
"الهی به امید تو"

دل آرام گیرد به یاد خدا!

 

 

موضوع بعد: حال پرنده در قفس

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 8:12 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
مسعود واقعا یه وقتایی کارایی می کنه که باور کردنی نیست. مهم این نیست که ایده از خودشه یا دیگران مهم اینه که جرات انجامش رو داره. به هر حال مسعود اگه اون موقع که دانشجوت بودم این کارا رو می کردی به جا ۳ سال و نیم ۱۰ سال لفت می دادم درسمو.

حالا تعریف از مسعود بسه. بخونین ببینین چی کار کرده مسعود. اینم بگم که مسعود از استادای ما بود تو دانشگاه و هنوزم استاد دانشگاهه.

اینم خاطره جلسه اول این ترم مسعود (آقا با اجازه):

بنا شد اسماعیل در نقش یه استاد خشکه مقدس و سخت گیر بجام بره کلاس... وقتی چند لحظه بعد در نقش یه دانشجو رفتم سر کلاس، داشت برای دانشجوهای ترم یک بخت برگشته رشته کامپیوتر در اولین روز ورودشون به دانشگاه میگفت: «خیلی ها میگن بهتر بود من بجای استاد برنامه نویسی، استاد درس معارف اسلامی میشدم چون از نظر من معارف اسلامی خیلی مهمتر از کامپیوتر هستن! سر کلاس من مطلقا جزوه دادن و گرفتن و صحبت بین آقایون و خانومها نیست. آهای شما آقایون! چرا پشت سر خانمها نشستین؟»

پسرهای ترسیده گفتن: «آخه همه صندلیهای کلاس پره استاد!» و اسماعیل کور شده هم که دید راست میگن رو کرد به دخترها و گفت: «پس خواهران لطفا صندلیهاشونو جلوتر بکشن تا فاصله حفظ بشه!» و پس از اطاعت دخترها ادامه داد: «بطور متوسط هر ترم 30% دانشجوهام پاس میشن... اگه خوشتون نمیاد میتونین همین الان برین حذف کنین... ضمنا دو جلسه بیشتر غیبت کردین دیگه نیاین... البته همون دو جلسه رو هم با هماهنگی قبلی و عذر موجه و گرنه 4 نمره ازتون کم می کنم! ده دقیقه دیر رسیدین سر کلاس دیگه نمیخواد بیاین تو... تکلیف همه تونم برای هفته بعد اینه که هر کس یه حدیث بیارین!»

و در تمام این مدت منهم مثل یه دانشجوی مودب، با چهره ای معصومانه بهش زل زده بودم. اسماعیل ادامه داد : «حالا هر کس یه ورق دربیاره تا یه امتحان تعیین سطح بگیرم. وقتی نصف کلاس برگه هاشونو تحویل دادن از بقیه دو نمره کم میشه تا بفهمن باید سریعتر بنویسن!

سئوال اول : تفاوت Thread Programming در زبان C++ و JAVA چیست؟

سئوال دوم : Linux Core چگونه نوشته شده است و چه تفاوتهایی با ویندوز دارد؟

و سئوالاتی از این قبیل که برای دوستان نا آشنا به کامپیوتر بگم که منهم مثل شما جواب این سئوالات رو نمیدونم! :)

بعد اسماعیل از کلاس زد بیرون و به منم اشاره نامحسوسی کرد که باهام کار داره... بیرون کلاس با هم نقشه رو هماهنگ کردیم و وقتی من به بهانه آوردن دیتا پروژکتور بیرون موندم، اون برگشت و همه دانشجوهای پسر رو از جا بلند کرد و ازشون خواست دستهای همدیگه رو بگیرن و حدیثی (که خودش جلوی روی من جعل کرده بود) رو به مناسبت شروع سال تحصیلی دسته جمعی بخونن:

«انا نزکی بالعلم فی الیوم الاخر و ...»

اسماعیل که زد بیرون، رفتم تو... اینبار جلوی کلاس و با لبخند به دانشجوهای هاج و واج گفتم: «شوخی دانشجوهای ترم بالایی تر تونو ببخشین... اونها خواستن به روش خودشون آغاز چهار سال شوخی و شیطنت و امتحان و خاطره رو بهتون تبریک بگن!»

بچه های نرم افزار که بهتشون زده بود اما بچه های IT اگه بدونین چه کفی زدن و وقتی چند دقیقه بعد اسماعیل برای عذرخواهی رسمی برگشت چقدر خندیدن؟!

.
+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 7:47 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
۱. بعضی وقتا اونم بعد از مدتها یه سفر دست جمعی خیلی مزه می ده. دو روز ۵شنبه جمعه رفتیم شمال اما به اندازه یک هفته خوش گذرونی خوش گذشت بهم.

۲. اول از هر چیزی یه تشکر اساسی از مسبب سفر مسعود: مسعود تو ماهی. واقعا یه فرشته مهربونی. ای کاش می فهمیدی چی می گم. تو مال این دونیا نیستی. ای کاش هیچ وقت هم دنیایی نشی. به هر حال من به خاطر تمام لطفی که به ما کردی و این همه آدم شر سرخر رو دور هم جمع کردی. از خانواده مهربون دوست داشتنیت هم یه دنیا تشکر کن. واقعا زحمت دادیم بهتون. راستی یه تشکر حسابی اساسی هم می کنم از صدات که مارو مستفیز کرد تو راه رفتن و از اینکه نخوابیدی شلمان جون.

۳. مهدی ازم پرسید چرا آدما واسه خوش گذشتنشون دلیل ندارن اما برای خوش نگذشتن دلیل دارن؟ گفتم نه اینطور نیست. چون خوش گذشتن یه واقعه خوشاینده کسی ازت دلیلش رو نمی پرسه اما چون خوش نگذشتن واقعه ناخوشاینده همه از آدم می پرسن چرا؟؟؟؟؟ مهدی پرسید خوب حالا الان چرا می گی به تو خوش گذشته؟

۴. من می گم دلایلم برای خوش گذشتن چی بوده: اول اینکه بعد از ۱ سال که نرفته بودم بابل رفتم اونجا و کلی خاطره از دوره لیسانس برام زنده شد. رفتم خونه هایی رو که داشتم دیدم، رستوران جونیکا، رستوران سیسیل، خانه کوچک، پاساژ شهریار، کافی شاپ بی وای، خونه شقایق، دانشگاه با سردر جدیدش و یه عالممه چیزای دیگه. دوم اینکه با آدمهایی رفتم که برام عزیزن و همسفرای فوق العاده ای بودن و جزئی از خاطرات سالهای لیسانسم هم بودن. روزهایی که با هم واسه ACM می موندیم دانشگاه، اردوهایی که با هم رفتیم تو جنگلا، شبهایی که با هم بیرون می رفتیم، خاطرات روزای دانشگاه، خاطرات تک تک تموم شدن درس هر کدوممون و مهمتر از همه اینکه حالا همه این آدمها دوستای خوب من هستن و کنارمن. سوم به خاطر اینکه تمام راه رفت  و برگشت رو تو ماشین خوندیم و من هیچ وقت فکر نمی کردم این اکیپ تا این حد اهل انواع و اقسام آهنگا باشن و انقدر همراه باشن. البته اینم از شانس ما بود که ضبط ماشین دار فانی را وداع گفت و منم گفتم کسی بخواد بخوابه منم می خوابم این شد که اول تا آخر راه رفت و برگشت از شهرام شبپره و گوگوش و حمیرا و هایده و ابی و معین و بویز و بلک کتز گرفته تا هر خواننده شناخته شده و نشده ای. چهارم اینکه تمام راه رفت و برگشت رو خودم نشستم پشت رول و این اولین بار بود که کامل این جاده رو خودم می نشستم و تجربه خیلی خوبی بود. مخصوصا که راه برگشت رو تو بارون و ترافیک بودیم و رانندگی به راحتی رفت نبود. پنجم به خاطر اون شب زیر بارون کنار ساحل. تخمه خوردن، بارون خوردن، قدم زدن، خاطره دوره کردن. ششم به خاطر اون همه خندیدن سر بازی ها و سناریوهایی که برای دوستای مسعود تو اون جلسه ریختیم که به دلیل حفظ آبروی دوستان من از ذکر جزئیات خودداری می کنم. فقط در همین حد بگم که رضا نمی دونی چقدر جات در این بخش خالی بود. هفتم به خاطر هوای فوق العاده ای که دلم براش لک زده بود. مخصوصا تو راه برگشت تو جنگل آمل.هشتم به خاطر اینکه خانواده ورامینی رو دیدم که خیلی دلم براشون تنگ شده بود و خیلی دوست داشتم ببینمشون. و یه عالمه دلیل دیگه که هی نکات ریز تری میشه و جذابیتش واسه من بیشتر از بقیه است.

۵. من از بقیه دوستایی که تو سفر با هم بودیم دعوت می کنم چند خطی از سفرشون بنویسن. یا تو وبلاگ خودشون یا تو وبلاگ من.

۶. اینو می گم چون یه حس بهم می گه باید بگم: اگر حضور من باعث آزار کسی شد یا حس بدی داد من معذرت می خوام. رفته بودیم که همه خوش بگذرونیم. اگر من مسبب عکس این شدم جایی ببخشید.

۷. راست می گن که دوست را در سفر باید شناخت. شما همتون فوق العاده اید.

.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 3:26 PM  توسط گل مر بحری  | 
.