همه چیز برای هیچ چیز....
من همیشه از نوک زدن به کارها بدم می اومده. اما حالا وضع خودم همینه.اصلا از اول ترم درس نخوندم.دروغه اگه بگم وقت نکردم. وقت همیشه هست.منم که ازش خوب بهره نمی برم. درس شده همون کاری که بهش دارم نوک می زنم. از این نیم بند بودنش کاملا بی زارم...
یه وقتایی آدم از زندگیش عدم رضایت داره، یه وقتایی از آدمها، یه وقتایی از جامعه، یه وقتایی از اوضاع اقتصادی و یه وقتایی هم از خودش. این آخری به نظرم از همه بدتره...
زده به سرم برم از اینجا. برم یه جایی که آدمهاش انقدر راحت به خودشون اجازه ندن دیگران رو .... بگذریم... مثل همیشه خودم رو با این جمله آروم می کنم که چون می گذرد باکی نیست....
یه سریا معتقدن که من آدمی نیستم که دلم بخواد روی آرامش تو زندگیم ببینم. ناخودآگاه هر وقت به یه آرامش و ثباتی می رسم یه جور همه چیز رو به هم می ریزم. حقیقتا هم تو زندگیم همیشه بعد از یه آرامش نسبی یه جنجال اساسی بوده. هر قدر آرامشه بیشتر می شه جنجال پشتشم بیشتر! من دارم پوست کلفت می شم و پیر!