تبليغاتX
دنیای آدمها
ما آدمها اومدیم تا رو زمین فرصتی برای زندگی داشته باشیم. نمی دونم چقدر قدرش رو می دونیم!؟!
.
.

دیروز تو یه جمعی حرف بود سر اینکه امسال چند نفر واقعا حال و هوای عید رو دارن و چقدر آدمها ذوق دارن که عید می رسه. یکی تعریف کرد از خدمتکار محل کارش که یه هفته بوده خیلی افسرده بوده. کاشف به عمل اومد که بنده خدا کلا با حقوقی که می گیره بعد از پرداخت اجاره خونه اش تو حومه شهر براش 110 تومن می مونه تو ماه. با خرج یه زن و بچه! می گفت مدتهاست گوشت نخوردن وهر شب سیب زمینی می خورن. بنده خدا گویا کلی هم از اینور اونور قرض می کنه هر ماه.

یکی دیگه از حاضرین هم داستان مشابهی از خدمتکاری گفت که هم قسط داشت و هم خرج زندگیش مونده بود. گویا چند روز پیش از طبقه هفتم هشتم ساختمون خودش رو انداخته کشته! بنده خدا دیگه انقدر روش فشار بوده که راهی واسه ادامه دادن نمی دیده.

این داستانها رو قبلا راجع به آدمهای بی کار یا شاغل توی کارهای نیمه وقت شنیده بودم اما در خصوص کسی که داره یه کار تمام وقت رسمی تو سازمان معتبر می کنه نشون دهنده اوج بدبختی مردم ماست.

یه کارمند با حقوق پایه حدودا 340 تومن می گیره. با اضافه کار می شه آخرش 400 تومن (یعنی حدود 30 ساعت اضافه کار داشته باشه) این بنده خدا در بهترین شرایط تو حومه شهر باشه ماهی 200 تا 250 اجاره خونه می ده. یعنی حدود 150 براش می مونه و یه ماه خرج خورد و خوراک و رفت و آمد. آخه با خرجهای امروزی و یهو گرون شدن همه چیز این بنده خدا چطور باید زندگی کنه؟

وقتی اعلام می کنن خط فقر روی حقوق 2میلیون تومن شده! وقتی ماه آذر 21 درصد تورم اعلام می کنن، وقتی برنج و گوشت و موارد شوینده و حتی شیر یه دفعه انقدر بالا می ره آخه این افرادی که دلشون خوشه دارن کار می کنن از کجا باید در بیارن خرج زندگیشون رو؟

خوب آخه این بی چاره ها چرا باید اصلا دلشون بخواد عید شه؟ عید شه که شب عید سرشون جلوی زن و بچه پایین باشه؟ عید شه که نتونن سفر برن شهرستانشون حتی؟ عید شه که فکر یه مهمون که در خونه اشون رو بزنه دلشون رو بلرزونه؟

حالم بده. دلم می گیره از این همه ظلمی که در حق این مردم می شه. از آدمهایی که هر روز فقیرتر می شن و جامعه مریضی که آدمها رو مجبور می کنه مریض شن.

دلم می خواد کاری کنم. در حد توان خودم. به چند نفر از اونایی که دارن شرافتمندانه کار می کنن و امسال از سر بلاهایی که سر اقتصاد این مملکت اومده مجبورن خلاف هر ساله با بی پولی سر کنن.

اما ورای همه اینها دلم می خواست راهی بود واسه خلاصی از این فاجعه تو ممکلکت. ای کاش می تونستم واسه اون کاری کنم...

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/03ساعت 3:56 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
گاهی پیش میاد که حتی نزدیکترین دوستات هم نمی خوان شنونده غم و غصه هات باشن.

این جور وقتا احساس می کنی خیلی سرباری. واسه همینه که همین نقاب همیشگیت رو بزنی بگذاری دیگران هم فکر کنن همه چی آرومه!

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/01ساعت 1:2 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
1. اعتراف می کنم فقط به خاطر اعتراض مهدی دارم آپ می کنم و انگیزه دیگه ای نیست!

2. عشق بعد از دوست داشتن بارها قدرتمند تر از عشق در نگاه اوله! دیدم که می گمااااااااا

3. دو تا جمله رو یک ماه گذشته روزی هزار بار تکرار می کنم: یکی "چون می گذرد باکی نیست" و یکی "دنیا رو هرطور بگیری همونطور می گرده. بهتره ساده بگیری!"

4. تو دنیایی که آدمها هر روز بیشتر از روز قبل احساس تنهایی در میان تن ها رو دارند، شاید نگاه یک دوست واقعی هم یه دنیا بیارزه. تو این دنیای تنهایی دوست با ارزش ترین داشته آدمهاست

5. رضا گفت روزه تمرین اراده است. اعتراف می کنم این جمله خیلی اثر داشت. با وجود این که 10000 نفر قبلا این جمله رو گفته بودند

6. باید پارو نزد وا داد، باید دل رو به دریا داد، خودش می بردت هر جا دلش خواست .....

7. دیروز شادونه و بابونه 2 ساعتی رفتن خونه خاله اشون بازی. اعتراف می کنم من و جعفر انقدر معتاد این 2 تا بودیم که جعفر همه اش صدای شادونه رو می شنید و همه اش به من می گفت دخترم!!!! بچه ها یه دکتر خوب سراغ ندارید؟ من فکر کنم دیگه اوضوع بدجور حاده!

8. بدون که حال و هوات برام خیلی مهمه! و بدون که اگه فیلم بازی کنی شاید هرگز نفهمم اماهرگز هم نمی بخشمت.

9. روزهای خیلی سختی رو توی کار می گذرونیم. بدجور به دعا نیاز دارم

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/01ساعت 5:32 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

چشمهاش قرمز بود... دلم یهو بدجوری ریخت...

خیلی دردناکه کسی که برات عزیزه غمی داشته باشه و تو خودت رو عاجز از تسلیش بدونی...

همین!

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/04ساعت 1:38 AM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.

از جعفر پرسیدم به نظرت بزرگترین دستاورد ما امسال تو زندگیمون چی بود؟ گفت بچه هامون (آخه ما 3 تا بچه خیالی داریم. دو تا دختر یه پسر. به اسمای شادونه، بابونه و داداشی. دخترا پیش من هستن و پسرمون پیش باباش. ترتیب سنیشون هم از بزرگ به کوچیک شادونه، داداشی و بابونه است.)

یکم به سوالم فکر کردم بعد دیدم چقدر راست می گه. این بچه ها در واقع کودک درون ما هستن. اون وجهه شخصیت و حال و هوامون که خودمون خیلی وقتا زندگیش نمی کنیم. ما هر دومون چون دوتا آدم مثلا بالغ بودیم، خیلی وقتا نه راحت حرفمون رو منتقل می کردیم و نه احساسمون. حالا این بچه ها اومدن به راحتی جایی که ما معمولا رعایت می کردیم و به خاطر طرف مقابل حرفهایی رو نمی زدیم یا مواردی که دلخور می شدیم و نمی گفتیم رو کاملا با لحن و زبانشون تحت تاثیر گذاشتن.

خود من جنبه شیطون و سرطق (یا سرتق یا سرطغ یا سرتغ)وجودم رو کاملا با شادونه پر می کنم. چیزی که تو سال اول زندگی مشترک خیلی وقتها سرکوبش هم کردم. (مهدی نمونه های این هنرهای شادونه رو دیده. یهو سرخود دوست داره عموشو دعوت کنه شام خونه. حالا کاری نداره که ما تازه 8 شب خودمون می رسیم خونه و اصلا شاید خونه مرتب نباشه و این چیزا.)

به هر حال این راهکار بچه های خیالی تو زندگی ما واقعا تحولهای مهمی ایجاد کرده و خیلی از زمانهایی که می تونسته مسئله ساز باشه رو مدیریت کرده. واقعا توی روابط به آدمها پیشنهادش می کنم. مخصوصا آدمهایی مثل من و جعفر که معمولا کودک وجودمون رو خیلی بال و پر نمی دیم.

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/15ساعت 11:16 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
امروز خانومه می نالید که شوهرم کارش با ماشینه تو شرکتش. حالا که انقدر بنزین و گاز گرون شده موندم این شرکت خصوصیا چرا حقوقاشونو بالا نمی برن؟ نمی فهمن که مردم خرج و دخلشون نمی خونه؟؟!!!

هی اومدم جواب ندم دیدم نمی شه. طرف مثلا داره واسه من درد دل می کنه خبر نداره ما تو چه حالی هستیم. همین شد که توضیح دادم:

ببینید اولا که اون شرکت خصوصیه نبود که نون و برق وگاز و بنزینتون رو گرون کرد. برید  خر اونی رو بچسبید که همه چیز رو گرون کرد بعد هم 40 تومن داد بهتون خوشحال باشید! ثانیا شما خودت رو بذار جای ما صاحب کارای بیچاره: اولا که شما پول برداشتن یارانه رو می گیرد حالا کم و زیاد اما یه چیزی هست که مثلا دلتون خوشه. حالا ما رو ببینید که این طرف چه هزینه هاییمون زیاد می شه. مصرف برقمون چندین و چند برابر یه خونه است پس ببینین تو این سیستم تساعدی چقدر باید پول برق بدیم. همین طور واسه آب و گاز و این چیزا. کارمون با پیک و آژانس و حمل و نقله و باربریه که هزینه هاشون چند برابر شده. قیمت همه مواد مصرفیمونم که خدا رو شکر داره می ره بالا. یارانه شما رو هم که به شرکت نمی دن. حالا شما به من بگو این سهام دار بیچاره شرکت خصوصی که تازه از اول این ماه کلی به هزینه هاش اضافه هم شده و کلی قانون و قواعد براش گذاشتن که افزایش قیمت کالا نده باید دقیقا چی کار کنه که بتونه بیشتر حقوق بده به کارمنداش؟؟؟؟

حرف از گرون کردن کالا که می زنیم می شیم جزو دار و دسته این برادرمون که سیستم هدفمند سازی راه انداخته! حقوق زیاد نکنیم می شیم شمر و قشر سرمایه دار ضعیف کش! حقوق رو یه روز دیر و زود بدیم همه کارمندا سرمون خراب می شن. آخه موندم این مردک داشت این هنر رو از خودش می ریخت چند دقیقه به این طرحش فکر کرد که مردم رو انقدر راحت بدبخت کرده؟؟؟

بعد می ره همه جا جار می زنه که این پوله زیاد هم میاد پس انداز کنین! آخه آدم حسابی نکنه تو توی کره ماه زندگی می کنی! تازه دستور هم می ده که این پول حلاله تمیزه خرجش نکنین قاطی پولاتون نکنین! ایشون مودبانه با این حرفشون دارن می گن شما هر چی پول درمیاری کثیف و حرومه فقط پول ایشون حلاله.

راست گفت اون بزرگی که گفت " از ماست که بر ماست!" حالا بشینیم خوشحال باشیم که همه رو کرده گدا صفت و دوزار می ندازه کف دستشون و عوضش مردم رو به جون مردم می ندازه. ما میشیم آدم بده واسه کارمندامون و خودمون هم در حد مرگ زیر فشار هزینه ها!

ببین یه ذره آدم چطور می تونه .............. ولش کن!

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/02ساعت 6:57 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
یه دنیا کار و بدبختی ریخته سرم. به کارای خونه هم نمی رسم چه برسه به پست گذاشتن. حالا هی شما هر کدومتون یه روز آدمو ببینه گیر بده چرا پست نمی ذاری!!!

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/09ساعت 6:44 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
حاشیه ها در مورد اینکه چی شد که این سریال اینطوری بیرون اومد خیلی زیاده و اصلا مورد بحث من هم نیست. موضوع اینجاست که یه نفر زحمت کشیده و بدون حمایتهای مالی عجیب و غریب این سریال رو ساخته و این که انقدر راحت کپی کنیم و پخش کنیم یه خیانت و جنایته. من با بحثای سیاسی این سریال کاری ندارم. تنها حرفی که می زنم اینه که اگر از کارهای مهران مدیری لذت می برید ازش حمایت کنید. همین
.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/28ساعت 5:47 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
فصل اول سریال Flash Forward هم به پایان رسید. این سریال داستان یه بیهوشی جهانیه که به واسطه اون تمام دنیا یک روز مشخص از آینده خودشون رو به مدت دو دقیقه و هفده ثانیه می بینن. بعد از پایان بیهوشی آدما تموم زندگیشون روی اون آینده متمرکز می شه و حالا تو راه رسیدن بهش یا جلوگیری ازش تلاش می کنن. سریال فوق العاده ایه. من به همه پیشنهادش می کنم. 

اما دیدن این سریال طبعا یه سوال مشخص رو تو ذهن همه میاره: آیا دوست داری آینده ات رو ببینی؟

راستش من به شخصه دوست دارم آینده ام رو ببینم اما مشکلم اینه که بقیه هم آینده اشون رو می بینن. این قسمت قضیه واسم اصلا جذاب نیست!

.
+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/08ساعت 10:43 PM  توسط گل مر بحری  | 
.
.
.
امسال هم عید شد. هر جند اصلا حسی نداشتم امسال. نمی دونم این مختص منه یا وقتی آدما بزرگ می شن کم کم این معنا تغییر می کنه. 

عکسای شب سال نو رو کنار زندان دیدم. دلم گرفت. نه الزاما به خاطر زندانیهای جنبش. به خاطر همه اونایی که تو این روزا غم دارن. اونایی که کسی رو از دست دادن، اونایی که از عزیزاشون دورن، اونایی که تنهان، اونایی که دلشون برای کسی می تپه که نمی تونن داشته باشنش. آدم غصه می خوره که می بینه تو زمانی که اکثر مردم کشور خوشجالن عده ای خنده به لبشون نمیاد.

به هر حال سال نو مبارک!

.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/01ساعت 4:36 PM  توسط گل مر بحری  | 
.