1. ماتیزم رو فروختم. چقدر جالبه که آدم حتی می تونه به ماشینشم دل ببنده... با اینکه یه دونه دیگه جاشو گرفته اما تمام دیروز یه چیزی داشت گلوم رو فشار می داد. انگاری بغض بود. سعی کردم منطقی باشم. حتی خداحافظی هم نکردم با ماشین نازنینم. اسمش شعف بود. خدا کنه دوستش داشته باشن صاحبای جدیدش...
2. اخراج کردن واقعا کار سختیه. تو 1 ماه گذشته 2-3 بار صداش کردم که کارو تموم کنم اما هر بار نتونستم. آخر سر هم بابا صحبت کرد. اصلا فکر نمی کردم انقدر سخت باشه. منطقا همه چیز نشون می داد که باید اخراج بشه و من هر بار جرات نکردم. فکر کنم این کار از اون کاراییه که خیلی تجربه می خواد...
3. حال جسمیم بده. ضعف شدید، تب و لرز، صدای گرفته، سرگیجه و کلی از این چیزا. از صبح هم کلی آدم اومدن واسه استخدام باهاشون مصاحبه کردم. هر لحظه احساس می کنم الانه که بیافتم. امان از این وجدان الکی کاری!!!
.
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 6:11 PM توسط گل مر بحری
|
چطور باید باور کنم حامد؟ چطور؟ تو رفتی اونم انقدر بی خبر... بگم خدا دوستت داشت که زود تورو برد یا بگم ما بدشانس بودیم که دیر پیدات کریم؟
شنیدن صدای استاد که مثل همیشه با آرامش و شمرده مرگ تورو تعریف می کرد واقعا عذاب آور بود. ای کاش می شد حقیقت نداشت. هنوز باورم نمی شه. به گالریت که سر میزنم غم همه وجودم رو می گیره و اشک تمام دیدم رو می گیره. چرا آخه؟
همش تو سرم یاد حرفها و درد دلات می افتم.... چقدر تنها بودی، چقدر زندگی سختی داشتی و با همه اینها چقدر مهربون بودی. رفتنت برام قابل هضم نیست. یادم نمی ره که روز عروسی ما جقدر در حق ما لطف کردی... یادم نمی ره که شب قبل عروسی زنگ زدی گفتی گل مر خیلی داره بارون میاد. فردا نمی شه با این وضع باغ رفا. همه عکساتونو مجبوریم تو آتلیه بگیریم. بعد که حال گرفته من رو دیدی گفتی من شما دو تا رو خیلی دوست دارم... تا صبح دعا می کنم که آسمون آروم شه...
حامد آسمون برای ما آروم شد... دم در آرایشگاه گفتی دیدی عروس خانم؟ دیدی خدا چقدر دوستت داره؟ دیدی دعا کردیم خدا بهمون گوش کرد؟
آره حامد خدا به حرفت گوش کرد...خدا صدای ناله های تنهایی تو رو شنید، خدا صدای غصه های تورو شنید و نتونست غم تورو تحمل کنه...
من عاشق هدیه ای هستم که روز تولدم بهمون دادی. تو واقعا فرشته بودی حامد. روحت شاد... تورو خدا بخند...
پ.ن: حامد باباخانی، عکاس و فیلم بردار مراسم عروسی ما در اثر تزریق اشتیاه آمپول در یک درمانگاه فوت کرد. یاد و خاطره اش هرگز از ذهن من و جعفر بیرون نمی ره.
.
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/04/23ساعت 6:57 PM توسط گل مر بحری
|
آقای
رضازاده از اون مردای نازنین روزگاره. هر بار که می بینمش و یا باهاش صحبت می کنم
کلی انرژی می گیرم. واقعا خوشحالم که دیروز بعد دیدن ایمیل های 2-3 سال گذشته ام
یاد آقای رضازاده کردم و براش ایمیل زدم. چون در کمال ناباوری دیدم ایرانه و
بلافاصله قراری گذاشتیم تا همدیگه رو ببینیم.
واقعا
برای مواقعی که آدم می ترسه تو باتلاق روزمرگی غرق بشه این آدم معجزه می کنه. باعث
می شه بی پروا بلند پروازی کنی و بهترین ها رو بخوای و برای لحظه ای باور کنی.
یادم نمی
ره سر کلاس درس شیوه ارائه مطالب عملی به ما گفت که ویژن زندگیتون رو روی یه برگه
بنویسید و همیشه همراه خودتون داشته باشید. اینجوری هم هر چند وقت یه بار می
خونیدش و هم واسه رسیدن بهش اقدام می کنید و هم هر چند وقت یه بار ویرایشش می کنید
یا دقیق تریش می کنید. امروز که دیدمش هنوز اون برگه توی جیبش بود.
یکی از
خوبی های آقای رضازاده اینه که می تونی براش از هر دغدغه ای حرف بزنی و اون کمکت
می کنه تا باز بینیش کنی و موشکافیش کنی. امروز کلی راجع به این روزها و اوضاع و
احوال حرف زدیم. گفتم که یه روزی قلبم واسه خاک و وطنم می زده اما امروز احساس می
کنم تو اینجا داره به شعورم توهین می شه. چرا باید چرخی رو بچرخونم که مال اونیه
که داره از پشت بهم شلاق می زنه. این دغدغه مشترک بود. ولی جالب اینجا بود که اون
رفت سراغ اینکه به نظرت با حرفه تو چطور می شه کمک کرد که از این قضایا خلاصی پیدا
کرد یا حداقل 20 سال دیگه کسی نتونه همچنی کاری کنه.
چه دید
قشنگی... این استرس ها نگذاشته بود تو این مدت اصلا فکری کنیم به اینکه حالا چه می
شه کرد که دیگه اینطور نشه. ما خیلی هنر کرده بودیم به فکر خودمون بودیم. خود من به
رفتن از ایران فکر کرده بودم. بی تفاوت به بقیه آدما!
نمی دونم
شاید اونهم راجع به گپایی که می زنیم نظرش عین من باشه و اونهم فقط گاهی از تکرار
زندگی فرار می کنه و طور دیگه ای دنیا رو می بینه. اما هر چی که هست واقعا آرزو می
کنم همیشه دوستانی داشته باشم که من رو از تکرار خارج کنن و کمک کنن که به آرزو
هام فکر کنم. چون مطمئنا همین آرزوها هستن که من رو بلند پرواز می کنن و رشد می
دن. آدمهایی مثل آقای رضازاده حداقل دورو بر من کم هستن. اما از صمیم قلبم دلم می
خواد که اگر کمیتشون کمه حتما کیفیتشون زیاد باشه. به خداااااااا قسم!
.
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09ساعت 8:42 PM توسط گل مر بحری
|
ایسنا: زهرا سجادی، معاون آموزشی و پژوهشی مرکز امور بانوان و
خانوادهی ریاست جمهوری، در نخستین همایش علمی ـ پژوهشی "درآمدی بر
کارنامهی نظام جمهوری اسلامی" که روز دوشنبه، ۱۲ اسفند در تهران برگزار
شد، مشکل اصلی در مسائل مربوط به زنان را در بخش "شاخصهای کیفی و تحلیلی"
دانست. او در توضیح این شاخصها به مواردی همچون "عفاف، دینداری و
خودباوری" اشاره کرد.
سجادی با توجه به رشد آمار پذیرفتهشدگان زن در موسسات آموزش عالی، این
رشد را از آن جهت که باعث ایجاد بحران در عرصهی اشتغال میشود،
نگرانکننده توصیف کرد. او با اشاره به "فشارهای روحی، روانی و اجتماعی
حاصل از این روند، دولت را ملزم به "ایجاد حد و حدود" در پذیرش دختران به
موسسات آموزش عالی دانست. با این حال سجادی توضیح نداد که منظورش از
فشارهای یاد شده چیست.
معاون آموزشی و پژوهشی مرکز امور بانوان و خانواده ریاست جمهوری در
ادامه، اشتغال و حضور زنان در بخشهایی غیر از پزشکی و آموزشی را غیرضروری
دانست.
او گفت: «به عنوان مثال، زنان در بخش فنی و مهندسی میتوانند از درون
خانه خدماتی به جامعه ارائه کنند، بنابراین پیشنهاد ایجاد مشاغل خانگی از
سوی مرکز امور بانوان و خانوادهی ریاست جمهوری مطرح شده تا زمینهی حضور
غیررسمی و انتخابی زنان را در اجتماع فراهم کنیم.»
سجادی سپس با تأکید بر این که "در اسلام تامین اقتصادی خانواده بر
عهدهی مرد گذاشته شده و زنان وظیفهی تربیت فرزندان را بر عهده دارند"،
افزود: «جایگاه رشد فعالیت زنان در جامعه فراهم است، اما خدا آن را از زن
به عنوان تکلیف و مسوولیت نمیخواهد.»
سخنان زهرا سجادی در حالی عنوان میشود که طرح سهمیهبندی برخی از
رشتههای دانشگاهی در دستور کار دولت نهم بوده است و با طرح "بومی سازی"
تحصیل دختران، گامهایی در راستای ممانعت از حضور دختران شهرستانی در
دانشگاههای بزرگ غیرمحلی برداشته شده است.
این طرح با مخالفت گروههای مختلف هوادار حقوق زنان مواجه شده، زیرا
آن را محدودسازی امکانات دختران در تحصیل و مانعی در برابر جابهجایی،
تحرک و تجربهی اجتماعی آنها میدانند.
من موندم این خانم نمی خواد خودش کار کنه به بقیه چی کار داره؟ انقدر کفرم گرفت از حرفاش!!! یکی نیست بگه ابله تو فکر کردی چطور می شه یه زندگی با این همه خرج و مخارج رو یه مرد تنهایی بچرخونه؟ هیچ وقت فکر کردی که امثال ما بی کار بودن رفتن 18 سال درس خوندن؟ هیچ وقت رفتی بچرخی ببینی چند تا خانم مهندس داریم که سمت های کلیدی دارن تو این مملکت؟ هیچ وقت رفتی تو دانشگاه ها ببینی اوضاع درس خوندن خانم ها چطوره؟ هیچ وقت به مغزت فشار آوردی که چرا مثلا تو تمام دنیا اینهمه کشور پیشرفته خانمها کار می کنن و سمت های مهم مملکتی دارن؟ آخه من موندم این خودش مگه خانم نیست داره کار می کنه؟ پس مرض داره داره کار می کنه؟ چرا تا به حال خودش نرفته بشینه تو خونه؟ این آدمها واقعا من رو عصبی می کنن. یه کشوری مثل افغانستان وزیر زن داره تو کابینه اش بعد ما یه مشت آدم بی فکر داریم که فکر می کنن لطف کردن اگه ما رو بفرستن تو خونه!!! خیلی دلم می خواد یه بار این آدم رو ببینم و استدلالش رو بشنوم!
.
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/12/13ساعت 3:39 PM توسط گل مر بحری
|
اصولا تو خانواده مادری من معمولا اینطوریه که یه اتفاق در تمام خانواده یه جا می افته. مثلا تو سال های 57 تا 59 دایی بزرگم، دایی وسطی، خاله کوچیکه همه بچه دار شدن. بعد دیگه خبر ویژه ای نبود تا باز یهو تو سال 62- 63 دایی بزرگم، دایی وسطی، خاله کوچیکه و مامان من بچه دار شدن. یعنی ما 5 تا بچه هم سن هستیم.
این فقط راجع به تولد بچه نیست. مثلا تو ازدواج هم همینطوره: تو سال های حدود 74-75 بچه دایی بزرگه، بچه دایی وسطی، بچه خاله کوچیکه و بچه خاله وسطی ازدواج کردن. بعد تا سال 79-80 از ازدواج خبری نبود تو خانواده تا اینکه به بچه دیگه دایی بزرگه، دو تا از بچه های دایی وسطی، یه بچه خاله کوچیکه ازدواج کردن. اینا سر بچه دار شدن هم همین تاریخ رو تکرار کردن. هیچ خبری از بچه تو فامیل نبود تا یه دفعه تو سال 84-85 دختر دایی وسطی، پسر دایی وسطی، پسر دایی بزرگه، دختر دایی بزرگه، دختر خاله کوچیکه همه یه بچه به دنیا آوردن!!!
حالا باز دوباره تاریخ داره تو خانواده فیروزی (خانواده مادری من) تکرار می شه. تو سال 86-87 یکی از بچه های دایی بزرگه و یکی از بچه های دایی وسطی ازدواج کردن و حالا تو 15 روز آخر سال 87 هم من و دختر خاله کوچیکه و احتمالا دختر دایی کوچیکه ازدواج می کنیم.
انقدر این روند به صورت ناخودآگاه تو فامیل تکرار می شه که همه فامیل اون رو به عنوان یه اصل تو خانواده پذیرفتند و همه می گن بازم تاریخ داره تو خانواده فیروزی تکرار می شه!
.
+
نوشته شده در شنبه 1387/12/03ساعت 7:33 PM توسط گل مر بحری
|
لعنت به مملکتی که می بینی طفلی پیرزن بیچاره داره از سرما یخ می زنه اما جرات نمی کنی سوارش کنی!
انقدر داره ناامنی بیداد می کنه که آدمها بخوان نخوان مجبورن انسان دوستی و هزار جور خصلت خوب رو سرکوب کنن. آخه چرا؟؟؟ اینطور وقتها از خودم بدم میاد. کلی هم حرص می خورم!!!!
موضوع بعد: تاریخ در خاندان فیروزی تکرار می شود.
.
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07ساعت 11:26 PM توسط گل مر بحری
|
امسال پاییز انقدر پر مشغله گذشت که نفسمون رو برید. فشار
شدیدی از انواع بلایای طبیعی ریخته بود سرمون. چه از کار چه از درس!
همیشه می گن بازار نیمه دوم سال پر رونق تر از نیمه اولشه.
در نتیجه اولین فشاری که کل پاییز باهامون بود حجم بسیار بالای مشتری بود که حسابی
غاقلگیرمون کرد. اما این تازه خوب خوبش بود.
اول از هر چیزی هنوز سرمون رو نچرخونده بودیم که وقت
نمایشگاه جیتکس شد. آخر مهر ماه تو هزار جور کار مختلف وقت جیتکس شد و این یعنی یک
هفته سفر! هر چند این یک هفته واقعا فوق العاده بود و ما در حد مرگ خوش گذروندیم
اما خوب وقتی برگشتم یه عالم کار بود که تو اون یه هفته که نبودم رو هم جمع شده
بود. علاوه بر کلی کاری که عواقب جیتکس بود و باید پیگیری می شد.
بیستم آبان سمینار فوق لیسانسمون را باید ارائه می دادیم.
این یعنی اول باید موضوعمون رو انتخاب می کردیم، بعد باید واسه موضوعه یه خلاصه می
نوشتیم که آقایون داورا تایید کنن. بعد از اون تازه یه سمینار آماده می کردیم.
بدبختی اینجاست که دانشگاه ما قانونش با همه جا فرق داره. در واقع ما باید روزی که
سمینارمون رو تحویل می دیم، گزارش سمینار مکتوبمون رو هم تحویل بدیم. اینم بگم که
گزارش کار دانشگاه ما باید یه چیز پدر مادر خواهر برادر دار باشه و صحافی شده در 3
جلد تحویل داده بشه. حالا بماند که چند صد بار استادم به نوشته هام ایرادای عجیب
غریب گرفت و چقدر بالا پایین کردم تا وسط یه عالمه کارای جور واجور بالاخره تقریبا
تنها کسی بودم که روز سمینار گزارش کارش هم آماده بود. البته اینم بگم که استاد من
بر خلاف همه استادای دیگه که راحت بدون هیچ کنترلی به دانشجوهاشون اجازه سمینار
دادن داده بودن، دقیقا روز قبل از سمینار بالاخره اجازه داد من سمینار بدم!
از اونجایی که بنده به شدت پر رو تشریف دارم با این همه
گرفتاری درسی، برای 28-29 آبان برای مشتریامون کلاس آموزشی گذاشتم. این کلاسه که
می گم خودش یعنی کلی کار: از دردسر دعوت مشتریا گرفته تا دنبال جا برای کلاس گشتن
و تهیه جزوه درسی و هدیه و خودکار و هزار چیز دیگه گرفته تا ساعتها کار برای
رسوندن مجموعه به برنامه این دو روز! البته نهایتا همه چیز ختم به خیر شد.
همونطور که مستحضر هستید دوم تا پنجم آذر نمایشگاه اله کامپ
بود و ما نه که وجدانمون زیادی وجدانه! به جا یکی دو تا غرفه داشتیم. خوبببببببب
نمایشگاه تو تهران یعنی هماهنگی کارهای غرفه، جلسات طولانی هماهنگی ها، تهیه
بروشور و هدیه و هماهنگی تقسیم نیروی انسانی و هزار جور کار دیگه! البته نا گفته
نماند که تازه ساعت کار نمایشگاه که تموم می شد نوبت کار شرکت بود تا باز همه جمع
نشن رو همدیگه! خلاصه این که این چند روز علاوه بر حجم عظیمی از پا درد و فک زدن،
کلی زنگ و تلفن و کار ریخت رو سرمون که هنوز بعد از حدود 2 ماه تمومی ندارن.
تازه می خواستیم نفس بکشیم که استاد عزیز اعلام کردند که 16
آذر امتحان میان ترم داریم! این رو هم بگم که همراه این خبر بد این خبر بدتر رو هم
دادند که تا 4 دی وقت داریم که پروپوزال پروژه پایانیمون رو (که من حتی قدر یه
بزغاله هم دیدی نسبت بهش نداشتم) تحویل بدیم. نیاز نیست بگم که با استاد راهنمایی
مثل استاد من آماده کردن پروپوزال یعنی خوندن بیش از 95 مقاله و آماده کردن بیش از
6 پروپزال تا بالاخره ایشون پذیرفتن. در مورد نتیجه امتحان میان ترم هم ترجیح می دم
سوت بزنم تا اینکه توضیحی بدم.
همه اینها در شرایطی بود که ما بیستم آذر از دفتر قدیممون
به یه دفتر جدید اسباب کشی داشتیم و نیازی نیست که من کاملا توضیح بدم اسباب کشی
یعنی پیدا کردن جا، تهیه وسایل دفتر، آماده کردن دفتر، دو سه روز تعطیل صبح تا شب
جا به جا کردن دفتر و کلی کارای رنگارنگ که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!
اینا همه در کنار کارهای روزانه و درس و کلاس و خانواده و
اینها باعث شد که یه پاییز کاملا شلوغ رو پشت سر بگذارم.
از من به شما نصیحت! اصلا فکر نکنین مسئولیت یه شرکت رو
داشتن و کنارش فوق لیسانس خوندن کار راحتیه. اگه می خواین با یه دست دو تا هندونه
بردارید (که من اصلا از این انتخابم پشیمون نیستم) باید بپذیرید که به جای اینکه
کارهاتون دو برابر بشه، 3 برابر می شه.
زمستون هنوز به شلوغی پاییز نیست. ولی امسال از اون
سالهاییه که دلم می خواد سریع تر تموم شه و بهار برسه. دلم برای قهقهه های بهاری
تنگ شده.
راستی: فروغ جان نمی دونی هر بار که می بینم اینجا برام
چیزی نوشتی چه قدر خوشحال می شم و چقدر شرمنده. شرمنده از بی معرفتی خودم و خوشحال
از این همه لطف تو.
موضوع بعد: هر کس خدایی داره!
.
+
نوشته شده در جمعه 1387/10/27ساعت 8:19 PM توسط گل مر بحری
|